یافتن پست: #نمی

ali
ali
شب به حیاط می روم
گریه ای سیر می کنم
که دانسته ام چه دوست دارمت
و تو هیچ دوستم نمی داری!
گریه کن
گریه کن ای چشم های من
گریه کن تمامی غم هایت را..
چون گریستنم را دیدی
دستمالم را از من نستان
که غمی چنین بزرگ دارم و
اشک ها دل آسایند...
1 دیدگاه  •   •   •  1390/12/2 - 23:58
+2
zahra
zahra
منو باش...
می خواستم با خداحافظی کردنم تهدیدت کنم....
نمی دونستم با این کار ، خوشحالت می کنم ...
دیدگاه  •   •   •  1390/12/2 - 23:47
+2
ali
ali
ز این شب های بی پایان،
چه می خواهم به جز باران
که جای پای حسرت را بشوید از سر راهم
نگاه پنجره رو به کویر آرزوهایم
و تنها غنچه ای در قلب سنگ این کویر انگار روییده...
به رنگ آتشی سوزان تر از هرم نفسهایت،
دریغ از لکه ای ابری که باران را
به رسم عاشقی بر دامن این خاک بنشاند
نه همدردی،
نه دلسوزی،
نه حتی یاد دیروزی...
هوا تلخ و هوس شیرین
به یاد آنهمه شبگردی دیرین،
میان کوچه های سرد پاییزی
تو آیا آسمان امشب برایم اشک می ریزی؟

ببارو جان درون شاهرگ های کویر آرزوهایم تو جاری کن
که من دیگر برای زندگی از اشک خالی و پر از دردم
ببار امشب!
من از آسایش این سرنوشت بی تفاوت سخت دلسردم.
ببار امشب
که تنها آرزوی پاک این دفتر
گل سرخی شود روزی!
ودیگر من نمی خواهم از این دنیا
نه همدردی،
نه دلسوزی،
فقط یک چیز می خواهم!
و آن شعری
به یاد آرزوهای لطیف و پاک دیروزی.
دیدگاه  •   •   •  1390/12/2 - 23:41
+2
hamidreza
hamidreza
من نمیدونم این درس خوندن چی داره که تا میری دو کلمه درس بخونی حتی خاطرات دوران مهد کودک اونم با وضوح (اچ دي یادِ آدم میاد!
دیدگاه  •   •   •  1390/12/2 - 22:40
+3
hamidreza
hamidreza
برای یک زن زیاد مهم نیست شوهرش کجاست

همینکه بدونه به شوهرش خوش نمیگذره براش کافیه!
دیدگاه  •   •   •  1390/12/2 - 21:55
+1
حمید
حمید
در SMS
ذهنــــــــــم فلج می شود.... وقتی صدایت می کنم و تو نمی گویی "جــــــــــــــــــــــانــم"
دیدگاه  •   •   •  1390/12/2 - 21:20
parham
parham
قبر هم نسیه نمیدن ای خدا
دیدگاه  •   •   •  1390/12/2 - 20:16
+4
ronak
ronak
من به آمار زمین مشکوکم...
اگر این شهر پر از آدم هاست،پس چرا اینهمه دلها تنهاست؟
1 دیدگاه  •   •   •  1390/12/2 - 19:00
+5
parham
parham
قدر دانی نمیکردن بهتر نبود؟!
1 دیدگاه  •   •   •  1390/12/2 - 18:52
+3
ronak
ronak
سر جلسه امتحان نشستی هرچی تو کلته رو برگه خالی میکنی آخرش نصف صفحه
هم پر نمیشه، بعد یه نفر بلند میشه میگه آقا یه برگه دیگه بدین جا ندارم...
اون لحظه میخوای صندلی رو از پهنا بکنی تو حلقش..
دیدگاه  •   •   •  1390/12/2 - 18:51
+2

تفکیک

جستجو برای
نوع پست توسط در گروه تاریخ