ali
شب به حیاط می روم
گریه ای سیر می کنم
که دانسته ام چه دوست دارمت
و تو هیچ دوستم نمی داری!
گریه کن
گریه کن ای چشم های من
گریه کن تمامی غم هایت را..
چون گریستنم را دیدی
دستمالم را از من نستان
که غمی چنین بزرگ دارم و
اشک ها دل آسایند...
zahra
منو باش...
می خواستم با خداحافظی کردنم تهدیدت کنم....
نمی دونستم با این کار ، خوشحالت می کنم ...
ali
ز این شب های بی پایان،
چه می خواهم به جز باران
که جای پای حسرت را بشوید از سر راهم
نگاه پنجره رو به کویر آرزوهایم
و تنها غنچه ای در قلب سنگ این کویر انگار روییده...
به رنگ آتشی سوزان تر از هرم نفسهایت،
دریغ از لکه ای ابری که باران را
به رسم عاشقی بر دامن این خاک بنشاند
نه همدردی،
نه دلسوزی،
نه حتی یاد دیروزی...
هوا تلخ و هوس شیرین
به یاد آنهمه شبگردی دیرین،
میان کوچه های سرد پاییزی
تو آیا آسمان امشب برایم اشک می ریزی؟
ببارو جان درون شاهرگ های کویر آرزوهایم تو جاری کن
که من دیگر برای زندگی از اشک خالی و پر از دردم
ببار امشب!
من از آسایش این سرنوشت بی تفاوت سخت دلسردم.
ببار امشب
که تنها آرزوی پاک این دفتر
گل سرخی شود روزی!
ودیگر من نمی خواهم از این دنیا
نه همدردی،
نه دلسوزی،
فقط یک چیز می خواهم!
و آن شعری
به یاد آرزوهای لطیف و پاک دیروزی.
hamidreza
من نمیدونم این درس خوندن چی داره که تا میری دو کلمه درس بخونی حتی خاطرات دوران مهد کودک اونم با وضوح (اچ دي یادِ آدم میاد!
hamidreza
برای یک زن زیاد مهم نیست شوهرش کجاست
همینکه بدونه به شوهرش خوش نمیگذره براش کافیه!
parham
قدر دانی نمیکردن بهتر نبود؟!
خیلی قشتگ بود
1390/12/3 - 00:03