zahra
اشکـــهایم که سرازیـــر میشوند
دیری نمی پایدکه قنـدیل می بندد
عجیــب ســـرد است هوای نبودنــــت ..
sasan pool
خفتند همرهان وشب تار مانده است
تنها غم من است که بیدار مانده است
زین همرهان نیمه ره خواب برده ام
یک مشت خاطرات دل ازار مانده است
دیگر مرا به شهر تماشا نمی برد
چشمم که در تراکم دیوار مانده است
حتی برای دیدن خویشم اجازه نیست
ایینه زیر لعنت اوار مانده است
پاس بهار وباغ گل افشان نداشتیم
بر ما هنوز سرزنش خار مانده است
پای سفر کجاست کزین دشت بگذرم
افسوس پای رفتنم از کار مانده است
sasan pool
هر چه اکنون را رنگ می زنم
به رنگ لحظه دیدار تو در نمی آید
بیقرارم… بیقرار دیدنت…
sasan pool
چقدر خوبه روزای بارونی
معلوم نمیشه منتظر تاکسی هستی یا آواره خیابون هایی
بخار دهنته یا دود سیگار
روی گونه هات اشکه یا دونه های بارون...
sasan pool
کاش میشد از میان قصه رویای تو
هیچگه بیرون نمی آمد دلم
کاش تا انتهای آسمان پر ز رویای تو بود این محفلم
کاش در تاریکی شب های من
نقش رویای تو نوری می کشید
آسمان پر از ستاره میشدو
بر سر تنهاییم خط میکشی
sasan pool
تقصیر خدا نیست که باران نمی آید
این روزها تمام بارانهای دنیا
در دل ما آدمها می بارد