یافتن پست: #ها

♥ نگار ♥
♥ نگار ♥
ﺳﻘﻒ ﺧﻮﺍﺳﺘﻪ ﻫﺎﯼ ﻣﺎ ﺍﺯ ﺍﯾﻨﺘﺮﻧﺖ ﺍﮐﺴﭙﻠﻮﺭﺭ ﺍﯾﻨﻪ ﮐﻪ
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
ﻭﻗﺘﯽ ﺍﺷﺘﺒﺎﻫﯽ ﺑﺎﺯﺵ ﻣﯽ ﮐﻨﯿﻢ، ﺑﺴﺘﻪ ﺷﻪ ﻟﻄﻔﺎ
دیدگاه  •   •   •  1392/05/21 - 17:19
+3
saman
saman

من به یک احساس خالی دلخوشم


من به گل های خیالی دلخوشم

در کنار سفره اسطوره ها


من به یک ظرف سفالی دلخوشم


مثل اندوه کویر و بغض خاک


با خیال آبسالی دلخوشم


سر نهم بر بالش اندوه خویش


با همین افسرده حالی دل خوشم


در هجوم رنگ در فصل صدا

با بهار نقش قالی دلخوشم


آسمانم: حجم سرد یک قفس

با غم آسوده بالی دلخوشم


گرچه اهل این خیابان نیستم


با هوای این حوالی دلخوشم

(نجیب زاده)

آخرین ویرایش توسط saman در [1392/05/21 - 17:17]
دیدگاه  •   •   •  1392/05/21 - 17:16
+2
saman
saman


رواق منظر چشم من آشیانه توست





کرم نما و فرود آ که خانه خانه توست







به لطف خال و خط از عارفان ربودی دل




لطیفه‌های عجب زیر دام و دانه توست







دلت به وصل گل ای بلبل صبا خوش باد




که در چمن همه گلبانگ عاشقانه توست







علاج ضعف دل ما به لب حوالت کن




که این مفرح یاقوت در خزانه توست







به تن مقصرم از دولت ملازمتت




ولی خلاصه جان خاک آستانه توست







من آن نیم که دهم نقد دل به هر شوخی




در خزانه به مهر تو و نشانه توست







تو خود چه لعبتی ای شهسوار شیرین کار




که توسنی چو فلک رام تازیانه توست







چه جای من که بلغزد سپهر شعبده باز




از این حیل که در انبانه بهانه توست







سرود مجلست اکنون فلک به رقص آرد




که شعر حافظ شیرین سخن ترانه توست



دیدگاه  •   •   •  1392/05/21 - 17:14
+1
saman
saman
عشق شادی ست، عشق آزادی است

 


عشق آغاز آدمیزادی است


 


عشق آتش به سینه داشتن است


 


دم همت برو گماشتن است


 


عشق شوری زخود فزاینده ست


 


زایش کهکشان زاینده ست


 


تپش نبض باغ در دانه ست


 


در شب پیله رقص پروانه ست


 


جنبشی درنهفت پرده جان


 


در بنِ جان زندگی پنهان


 


زندگی چیست؟ عشق ورزیدن


 


زندگی را به عشق بخشیدن


 


زنده است آنکه عشق میورزد


 


دل و جانش به عشق می ارزد


 


آدمیزاده را چراغی گیر


 


روشنایی پرستِ شعله پذیر


 


خویشتن سوزی انجمن افروز


 


شب نشینی هم آشیانه روز


 


اتش این چراغ سحر آمیز


 


عشق ِ آتش نشین آتش خیز


 


آدمی بی زلال این اتش


 


مشتِ خاکی است پر کدورت و غش


 


تنگ و تاری اسیر آب و گل است


 


صنمی سنگ چشم و سنگ دل است


 


صنما گر بدی و گر نیکی


 


توشبی بی چراغ راه تاریکی


 


آتشی در تو میزند خورشید


 


کنده ات باز شعله ای نکشید؟


 


چون درخت آمدی ، ذغال مرو


 


میوه ای ، پخته شو کال مرو


 


میوه چون پخته گشت و آتشگون


 


می زند شهد پختگی بیرون


 


سیب و به نیست میوه این دار


 


میوه اش آتش است آخر ِکار


 


خشک و تر هر چه در جهان باشد


 


مایه سوختن در آن باشد


 


سوختن در هوای نور شدن


 


سبک از حبس خود دور شدن

(هوشنگ ابتهاج)

دیدگاه  •   •   •  1392/05/21 - 17:13
+1
saman
saman

من آن اندوه سرشارم که روزی شعله زد آهم
و لرزید آسمان از ناله های گاه و بیگاهم


مرا در آتش عشقت چنان پروانه سوزاندی


ولی صد سال دیگر هم " من از یادت نمی کاهم "


اگر قصد سفر داری نمی گویم نرو اما ...


جهان را بی نگاه تو نمی خواهم نمی خواهم


تو می دانی که چشمانت تمام هستی من بود


گرفتی هستیم را پس نگو از رنجت آگاهم


تویی آماده رفتن و من تنهاتر از هر شب


برو ای مهربان اما ... " تو را من چشم در راهم 

دیدگاه  •   •   •  1392/05/21 - 17:10
+1
saman
saman

در حسن رخ خوبان پیدا همه او دیدم



در چشم نکورویان زیبا همه او دیدم



در دیدهٔ هر عاشق او بود همه لایق



وندر نظر وامق عذرا همه او دیدم



دلدار دل افگاران غم‌خوار جگرخواران



یاری ده بی‌یاران، هرجا همه او دیدم



مطلوب دل در هم او یافتم از عالم



مقصود من پر غم ز اشیا همه او دیدم



دیدم همه پیش و پس، جز دوست ندیدم کس



او بود، همه او، بس، تنها همه او دیدم



آرام دل غمگین جز دوست کسی مگزین



فی‌الجمله همه او بین، زیرا همه او دیدم



دیدم گل بستان ها ، صحرا و بیابان ها



او بود گلستان ها ، صحرا همه او دیدم



هان! ای دل دیوانه، بخرام به میخانه



کاندر خم و پیمانه پیدا همه او دیدم



در میکده و گلشن، می‌نوش می روشن



میبوی گل و سوسن، کاینها همه او دیدم



در میکده ساقی شو، می در کش و باقی شو



جویای عراقی شو، کو را همه او دیدم
دیدگاه  •   •   •  1392/05/21 - 17:05
+3
saman
saman
من گرفتار و تو در بند رضای دگران


من ز درد تو هلاک و تو دوای دگران


گنج حسن دگران را چه کنم بی رخ تو؟


من برای تو خرابم تو برای دگران


خلوت وصل تو جای دگرانست دریغ


کاش بودم من دلخسته به جای دگران


پیش از این بود هوای دگران در سر من


خاک کویت ز سرم برد هوای دگران


گفتی امروز بلای دگران خواهم شد


روزی من شود ایکاش بلای دگران


دل غمگین "هلالی" به جفای تو خوش است


ای جفاهای تو خوشتر ز وفای دگران
دیدگاه  •   •   •  1392/05/21 - 17:02
+3
saman
saman
پا برهنه با قافله به نا معلوم میروم

با پاهای کودکی ام !

عطر برکه ها

مسحور سایه ی کوه

که می برد با خود رنگ و نور را !

پولک پای مرغ

کفش نو

کیف نو

جهان هراسناک و کهنه

و

آه سوزناک سگ !

سال های سال است که به دنبال تو میدوم

پروانه زرد،

وتو از شاخه ی روز به شاخه ی شب می پری

و همچنان..

زنده یاد (حسین پناهی)
دیدگاه  •   •   •  1392/05/21 - 16:50
+4
♥ نگار ♥
♥ نگار ♥
7 دیدگاه  •   •   •  1392/05/21 - 16:45
+3
saman
saman

ای وای بر اسیری کز یاد رفته باشد


در دام مانده باشد صیاد رفته باشد


آه از دمی که تنها، با داغ او چو لاله


در خون نشسته باشم چون باد رفته باشد


امشب صدای تیشه از بیستون نیامد


شاید به خواب شیرین، فرهاد رفته باشد


خونش به تیغ حسرت یا رب حلال بادا


صیدی که از کمندت آزاد رفته باشد


از آه دردناکی سازم خبر دلت را


وقتی که کوه صبرم بر باد رفته باشد


رحم است بر اسیری کز گرد دام زلفت؟


با صد امیدواری ناشاد رفته باشد

شادم که از رقیبان دامن کشان گذشتی


گو مشت خاک ما هم، بر باد رفته باشد


پرشور از "حزین" است امروزکوه و صحرا


مجنون گذشته باشد فرهاد رفته باشد

دیدگاه  •   •   •  1392/05/21 - 16:43
+2

تفکیک

جستجو برای
نوع پست توسط در گروه تاریخ