یافتن پست: #ها

saman
saman

بود عمري به دلم با تو که تنها بِنِشينم


کامم اکنون که برآمد بنشين تا بنشينم


پاک و رسوا همه را عشق به يک شعله بسوزد


تو که پاکي بِنِشين تا منِ رسوا بنشينم


بي ادب نيستم اما پي يک عمر صبوري


با تو امشب نتوانم که شکيبا بنشينم


شمع را شاهد احوال من و خويش مگردان


خلوتي خواسته ام با تو که تنها بنشينم


من و دامان دگر از پي دامان تو؟ حاشا!


نه گياهم که به هر دامن صحرا بنشينم


آن غبارم که گرَم از سر دامن نفشاني


برنخيزم همه ي عمر و همين جا بنشينم


ساغرم، دورزنان پيش لبت آمدم امشب


دستگيري کن و مگذار که از پا بنشينم


 


     "سیمین بهبهانی"

دیدگاه  •   •   •  1392/05/21 - 16:38
+3
♥ نگار ♥
♥ نگار ♥
از من به شما نصیحت، تو جاده که دارین میرین هیچوقت با "مِگان" کل نندازید!!!
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
یک بار کل کل کردم باهاش، ازش سبقت گرفتم !

بی جنبه آژیر زد گفت: راننده پژو بزن بغل ببینم :|
دیدگاه  •   •   •  1392/05/21 - 16:36
+4
saman
saman


مردان خدا پردهٔ پندار دریدند





یعنی همه جا غیر خدا یار ندیدند







هر دست که دادند از آن دست گرفتند




هر نکته که گفتند همان نکته شنیدند







یک طایفه را بهر مکافات سرشتند




یک سلسله را بهر ملاقات گزیدند







یک فرقه به عشرت در کاشانه گشادند




یک زمره به حسرت سر انگشت گزیدند







جمعی به در پیر خرابات خرابند




قومی به بر شیخ مناجات مریدند







یک جمع نکوشیده رسیدند به مقصد




یک قوم دویدند و به مقصد نرسیدند







فریاد که در رهگذر آدم خاکی




بس دانه فشاندند و بسی دام تنیدند







همت طلب از باطن پیران سحرخیز




زیرا که یکی را ز دو عالم طلبیدند







زنهار مزن دست به دامان گروهی




کز حق ببریدند و به باطل گرویدند







چون خلق درآیند به بازار حقیقت




ترسم نفروشند متاعی که خریدند







کوتاه نظر غافل از آن سرو بلند است




کاین جامه به اندازهٔ هر کس نبریدند







مرغان نظرباز سبک‌سیر فروغی




از دام گه خاک بر افلاک پریدند



دیدگاه  •   •   •  1392/05/21 - 16:31
+3
♥ نگار ♥
♥ نگار ♥
فیزیک بعدترها ثابت می کند

در روزهای بارانی

جای خالی آدم ها بزرگتر می شود .
دیدگاه  •   •   •  1392/05/21 - 16:28
+4
saman
saman

بیا که در غم عشقت مشوشم بی‌ تو


بیا ببین که در این غم چه ناخوشم بی تو


شب از فراق تو می‌نالم ای پری‌رخسار


چو روز گردد گویی در آتشم بی تو


دمی تو شربت وصلم نداده‌ای جانا


همیشه زهر فراقت همی چشم بی تو


اگر تو با من مسکین چنین کنی جانا


دو پایم از دو جهان نیز درکشم بی تو


پیام دادم و گفتم بیا خوشم می‌دار


جواب دادی و گفتی که من خوشم بی تو


(نجیب زاده)

دیدگاه  •   •   •  1392/05/21 - 16:27
+3
saman
saman

شمع و پروانه منم مست ميخانه منم


رسوای زمانه منم ديوانه منم


رسوای زمانه منم ديوانه منم


يار پيمانه منم از خوب بيگانه منم


رسوای زمانه منم دیوانه منم


چون باد صبا در به درم


با عشق و جنون همسفرم


شمع شب بی سحرم


از خود نبود خبرم


رسوای زمانه منم ديوانه منم

تو ای خدای من شنو نوای من


زمين و آسمان تو ميلرزد به زير پای من


مه و ستارگان تو ميسوزد ز ناله های من


رسوای زمانه منم ديوانه منم


رسوای زمانه منم ديوانه منم

و
ای از اين شيدا دل من


مست و بی و پروا دل من


مجنون هر صحرا دل من


رسوا دل من رسوا دل من


ناله تنها دل من داغ حسرت ها دل من


سرمایه سودا دل من


رسوا دل من

خاک سر پروانه منم خون دل پيمانه منم


چون شور ترانه تويي چون آه شبانه منم


رسوای زمانه منم ديوانه منم


رسوای زمانه منم ديوانه منم

دیدگاه  •   •   •  1392/05/21 - 16:23
+2
saman
saman

بی حرمتی به ساحت خوبان قشنگ نیست



باور کنید که پاسخ آیینه سنگ نیست



سوگند می خورم به مرام پرندگان



در عرف ما، سزای پریدن تفنگ نیست



با برگ گل نوشته به دیوار باغ ما



وقتی بیا که حوصله غنچه تنگ نیست



در کارگاهِ رنگرزانِ دیار ما



رنگی برای پوشش آثار ننگ نیست



از بردگی مقام بلالی گرفته اند



در مکتبی که عزت انسان به رنگ نیست 



دارد بهار می گذرد با شتاب عمر



فکری کنید که فرصت پلکی درنگ نیست 



وقتی که عاشقانه بنوشی پیاله را



فرقی میان طعم شراب و شرنگ نیست



تنها یکی به قله تاریخ می رسد



هر مرد پاشکسته که تیمور لنگ نیست

دیدگاه  •   •   •  1392/05/21 - 16:16
+2
♥ نگار ♥
♥ نگار ♥
ﯾﻪ ﺭﻭﺯ ﺩﺍﺷﺘم ﺗﻮ ﺍﺗﻮﺑﺎﻥ ﻻﯾﯽ ﺑﺎﺯﯼ ﻣﯿﮑﺮﺩم ﮐﻪ ﻣﻨﺠﺮ شدم به ﺗﺼﺎﺩﻑ 6-5 ﺗﺎ ﻣﺎﺷﯿﻦ ﻭ ﻣﺎﺷﯿﻦ ﺧﻮﺩﺵ ﮐﻪ ﻣﻘﺼﺮ ﺑﻮﺩم !
ﻫﻤﻪ ﺍﻭﻣﺪﻥ ﭘﺎﯾﯿﻦ ﺷﻠﻮﻍ ﭘﻠﻮﻍ ﺷﺪ ﻣﻦ ﺍﺯ ﻣﺎﺷﯿﻦ ﭘﺮﯾﺪﻡ ﺑﯿﺮﻭﻥ ﺭﻓﺘﻢ ﻧﺰﺩﯾﮏ ﺗﺮﯾﻦ ﮐﻼﻧﺘﺮﯼ ﮔﻔﺘﻢ ﺁﻗــــــــﺎ ﻣﺎﺷﯿﻨﻤﻮ ﺩﺯﺩﯾﻦ ﻣﺎﺷﯿﻨﻤﻮ ﺑﺮﺩﻥ خلاصه ﮐﻮﻭﻭﻟﯽ ﺑﺎﺯﯼ ! ﺑﻌﺪ ﺍﺯ 5 ﺩﻗﯿﻘﻪ ﮔﻔﺘﻦ ﺁﻗﺎ ﻣﺘﺎﺳﻔﺎﻧﻪ ﻣﺎﺷﯿﻨﺘﻮﻥ ﺗﻮ ﺍﺗﻮﺑﺎن ﺗﺼﺎﺩﻑ ﮐﺮﺩﻩ ﻭ ﺩﺯﺩ ﻓﺮﺍﺭ ﮐﺮﺩﻩ ﺍﺯ ﻣﺤﻞ ﺣﺎﺩﺛﻪ ﺷﻤﺎﻫﺎ ﯾﺎﺩ ﻧﮕﯿﺮﯾﻨــــــــــﺎ
دیدگاه  •   •   •  1392/05/21 - 16:12
+3
saman
saman
اگر درخت تو باشی، تبر شدن بد نیست

در این غزل به تو نزدیک تر شدن بد نیست


بهاری و همه شهر بی قرار تواند

به پای هر قدمت در به در شدن بد نیست


دمی نمانده که خاکسترم خطاب کنند

به هم بریز مرا شعله ور شدن بد نیست


هزار عاشق دیوانه محو گیسویت

میان این همه دل مختصر شدن بد نیست

 

همین که نقش مقابل تویی، غزل زیباست

تو را که خیر بخوانند، شر شدن بد نیست…
دیدگاه  •   •   •  1392/05/21 - 16:10
+2
saman
saman

بی همگان بسر شود بی تو به سر نمی شود



داغ تو دارد این دلم بی تو بسر نمی شود



دیده عقل مست تو چنبره چرخ پست تو



گوش طرب بدست تو بی تو بسر نمی شود



خمر و خمار من توئی باغ و بهار من توئی



خواب و قرار من توئی بی تو بسر نمی شود



جاه و جلال من تویی ملکت و مال من توئی



آب زلال من توئی بی تو بسر نمی شود  



گاه سوی وفا روی گاه سوی جفا روی



آن منی کجا روی بی تو بسر نمی شود



دل بنهم تو بر کنی توبه کنم تو بشکنی



این همه خود تو میکنی بیتو بسر نمی شود



بی تو اگر بسر شدی زیر جهان زبر شدی 



باغ  ارم سقر شدی بی تو بسر نمی شود



گر تو سری قدم شوم ور تو کفی قلم شوم



ور بروی عدم شوم بی تو بسر نمی شود



حاصل روزگار من , رهبر و یار و غار من



بی تو بداست کار من بی تو بسر نمی شود



خواب مرا ببسته ای نقش مرا بشسته ای



وز همه ام گسسته ای بی تو بسر نمی شود



بی تو نه زندگی خوشم, بی تو  نه مردگی خوشم



سر ز غم تو چون کشم بی تو بسر نمی شود



جان زه تو جوش میکند دل زه تو نوش میکند



عقل خروش  میکند بی تو بسر نمی شود



گر نشوی تو یار من بی تو خراب کار من



مونس و غمگسار من بی تو بسر نمی شود



هرچه بگویم ای سندس نیست جدا ز نیک و بد



هم تو بگو بلفظ خود بی تو بسر نمی شود



شاه منی و دلبری شمس جهان اکبری



از مه خور تو انوری بی تو بسر نمی شود

دیدگاه  •   •   •  1392/05/21 - 16:05
+2

تفکیک

جستجو برای
نوع پست توسط در گروه تاریخ