یافتن پست: #ها

♥ نگار ♥
♥ نگار ♥
ﻣﺮﺩﻫﺎ ﺍﺳﻤﺸﺎﻥ ﺏ ﺳﻨﮓ ﺩﻟﻲ ﻣﻌﺮﻭﻑ ﺍﺳﺖ
ﺯﻥ ﻫﺎ ﺏ ﺁﻫﻦ ﭘﺮﺳتی
ﻣﺮﺩﻫﺎ ﻭ ﺯﻥ ﻫﺎ؛ﻫﺮ 2 ﺍﻧﻜﺎﺭ ﻣﻴﻜﻨﻨﺪ،ﻫﺮ 2 ﺗﻨﻬﺎ ﻣﻴﮕﺬﺍﺭﻧﺪ ﻭ ﺍﺯتنهایی ﻣﻲ ﻧﺎﻟﻨﺪ
ﺟﻤﻠﻪ ﺩﻭﺳﺘﺖ ﺩﺍﺭﻡ ﺷﺪﻩ ﺍﺳﺖ ﺟﻤﻠﻪ ﻱ ﻓﺮﺍﺭ،ﺑﺸﻨﻮﻳﻢ،ﻓﺮﺍﺭﻣﻴﻜﻨﻴﻢ ﺍﻣﺎ
ﻫﺮ 2 ﺏ ﺩﻧﺒﺎﻝ ﻛﺴﻲ ﻫﺴﺘﻨﺪ ﻛﻪ ﺗﺎ ﺍﺑﺪ ﺗﻨﻬﺎﻳﺸﺎﻥ ﻧﮕﺬﺍﺭﺩ
ﻣﺮﺩﻫﺎ ﺗﺎ ﻣﺎﻧﻜﻦ ﻣﻴﺒﻴﻨﻨﺪ ﺗﻨﻬﺎ ﻣﻴﮕﺬﺍﺭﻧد
ﺯﻥ ﻫﺎ ﺗﺎ ﺷﺎﻫﺰﺍﺩﻩ ﺍﻱ ﺳﻮﺍﺭ BMW
ﻣﺎ ﻓﻘﻂ ﺩﺭ ﻧﻮﺷﺘﻪ ﻫﺎﻳﻤﺎﻥ ﺁﺩﻡ ﻫﺎﻱ ﺧﻮﺑﻲ ﻫﺴﺘﻴﻢ
دیدگاه  •   •   •  1392/05/11 - 13:32
+2
♥ نگار ♥
♥ نگار ♥
آدم ها کلا چهار دسته اند:
دسته اول اونایی هستن که از دسته دوم جلوتر دسته بندی شدن!
دسته دوم اونای هستن که از دسته سوم جلوتر دسته بندی شدن!
دسته سوم اونایی هستن که از دسته چهارم جلوتر دسته بندی شدن!
دسته چهارم اونایی هستن که بعد از دسته سوم دسته بندی شدن!

.
.
.
.
.
دیگه روزه داری خیلی داره بهم فشار میاره!
:|:D
دیدگاه  •   •   •  1392/05/11 - 13:23
+3
♥ نگار ♥
♥ نگار ♥
این روزها تلخ می گذرد ، دستم می لرزد از توصیفش !
همین بس که :
نفس کشیدنم در این مرگِ تدریجی، مثل خودکشی است ،با تیغِ کُند.
دیدگاه  •   •   •  1392/05/11 - 13:21
+2
♥ نگار ♥
♥ نگار ♥
آغوشی باش و مرا به اندازه تمام اشتباهاتم بغل كن،

بدون آنكه حرفی میانمان رد و بدل شده باشد،

فقط نگاه باشد ونفس،

زندگی انقدر ها دوام نمی آورد،

همین حالا هم دیر است
دیدگاه  •   •   •  1392/05/11 - 13:20
+2
♥ نگار ♥
♥ نگار ♥
باور کن من
از معجزه ی آن لبها میترسم

میترسم مرا ببوسی

و دیگر خدا را

بنده نباشم... !!!!
دیدگاه  •   •   •  1392/05/11 - 13:16
+3
♥ نگار ♥
♥ نگار ♥
لب هایت طعم سیب می دهند !
میخواهی آدمم کنی؟
دیدگاه  •   •   •  1392/05/11 - 13:15
+3
♥ نگار ♥
♥ نگار ♥
با خودم می گویم شاید ...

شاید هنوز وقتش نرسیده!!!
کسی چه میداند...!
شاید هنوز راه رسیدن را پیدا نکرده!!!
اما حسی به من می گوید بالاخره پیدا می کند...
و تا آن روز فقط از من یک چیز می خواهد ...
باشد ای اتفاق ! ...
گرچه کمی پیرتر شده ام
با اینکه دیگر مثل آنوقت ها عجیب نیستم
اما خیالت راحت باشد...
من صبورم...
دیدگاه  •   •   •  1392/05/11 - 13:14
+2
♥ نگار ♥
♥ نگار ♥
به امید روزی که این "آقایون" تفاوتِ رنگ هاىِ زرشكى و جگرى و دونه انارى و لاكى رو باهم یاد گرفتن و به همشون نگفتن "قرمز" !
صورتى و نیلى و یاسى و ارغوانى و بادمجونى دقیقاً "بنفش" نیستن !
فیروزه اى و سورمه اى و كله غازى و كاربنى با "آبى" فرق دارن !
نماینده ى طیفِ فسفرى تا لجنى ، "سبز" نیست ! مثلا زیتونى ، كاهویى ، حنایى ، مغزپسته اى یا یشمى شخصیت رنگی متفاوتى دارند!
لیمویى و موزى و خردلى همون "زرد" نیستن !
"سفید" یه رنگه ، كرم و شیرى و نباتى، رنگهاىِ دیگه !
دیدگاه  •   •   •  1392/05/11 - 13:12
+2
Prof.Dr.Abdolreza Sh.Farahani
Prof.Dr.Abdolreza Sh.Farahani

در آغوشم بودی! قطره اشکی بر گونه ات لغزید خواستم با انگشتانم آن قطره اشک را پاک کنم اما...! اما، آن قطره اشک برای انگشتانم آشنا بود ... آشنا بود...؟ یادم آمد....! آن هنگام که خداوند تو را می آفرید خاک تو را با اشکهای من سرشت، راستی به گونه های خیس من نگاه کن، اشکهای من برای انگشتان تو آشنا نیست!

دیدگاه  •   •   •  1392/05/11 - 12:23
+3
Prof.Dr.Abdolreza Sh.Farahani
Prof.Dr.Abdolreza Sh.Farahani
آدم و حوا

دادستان : نام تو چه بود ؟

آدم : آدم .

دادستان : فرزنده ؟

آدم : من را نه مادری و نه پدری بود بنویسید اول یتیم عالم خلقت .

دادستان : نام محل تولد ؟

آدم : بهشت پاک .

دادستان : اینک محل سکونت ؟

آدم : زمین خاک .

دادستان : آن چیست که بر گرده داری ؟

آدم : امانت است .

دادستان : قد تو ؟

آدم : روزی چونان بلند که همسایه خدای و اینک به قد سایه بختم به روی خاک .

دادستان : اعضای خانواده ؟

آدم : حوای خوب و پاک / قابیل خشمناک و هابیل خفته در خاک .

دادستان : روز تولدت ؟

آدم : در روز جمعه ای / به گمانم که روز عشق .

دادستان : رنگ تو ؟

آدم : اینک فقط سیاه ز شرم چونان گناه .

دادستان : چشمانت ؟

آدم : رنگی به رنگ بارش باران که ببارد ز آسمان .

دادستان : و وزن تو ؟

آدم : نرم چونان سبک که پرم در هوای دوست و نه آنچنان وزین که نشینم بر این زمین .

دادستان : جنست ؟

آدم : نیمی مرا ز خاک و نیمی دگر خدا .

دادستان : شغل تو ؟

آدم : در کار کشت امیدم به روی خاک .

دادستان : شاکی تو ؟

آدم : خدا .

دادستان : نام وکیل مدافع ؟

آدم : آن هم فقط خدا .

دادستان : جرم تو ؟

آدم : یک سیب از درخت وسوسه .

دادستان : تنها همین ؟

آدم : همین .

دادستان : حکم تو ؟

آدم : تبعید در زمین .

دادستان : همدست تو در گناه ؟

آدم : حوای آشنا .

دادستان : ترسیده ای ؟

آدم : کمی .

دادستان : از چه ؟

آدم : که شوم من اسیر این خاک .

دادستان : آیا کسی به ملاقات تو آمده ؟

آدم : بلی .

دادستان : که ؟

آدم : گاهی فقط خدا .

دادستان : داری تو گلایه ای ؟

آدم : دیگر گلی ای نه ولی !

دادستان : ولی چه ؟

آدم : حکمی چنین آن هم به یک گناه ؟

دادستان : دل تنگ شده ای ؟

آدم : زیاد .

دادستان : برای که ؟

آدم : تنها فقط خدا .

دادستان : آورده ای سند ؟

آدم : بلی .

دادستان : چه ؟

آدم : 2 قطره اشک .

دادستان : تو داری ضامنی ؟

آدم : بلی .

دادستان : چه کسی ؟

آدم : تنها کسم خدا .

دادستان : و آخرین دفاع ؟

آدم : میخوانمش چونان که اجابت کند دعا
دیدگاه  •   •   •  1392/05/11 - 12:20
+3

تفکیک

جستجو برای
نوع پست توسط در گروه تاریخ