یافتن پست: #ها

M 0 R i c A R L0
M 0 R i c A R L0
در CARLO
دیدگاه  •   •   •  1392/05/7 - 12:15
+4
♥ نگار ♥
♥ نگار ♥
لحظه ای با من باش، تا که از آن لحظه برویم تا گل
که ببندم از نگاه تو به هر ستاره پل
لحظه ای با من باش، تا که از تو نفسی تازه کنم
تا از آن لحظه با تو، سفر آغاز کنم
سفری تا ته بیشه های سر سبز خیال
تا به دروازه های شهر آرزوهای محال
سفری در خم و پیچ گذر ســـتــاره هــا
از میون دشت پر خاطره ترانه ها
لحظه ای با من باش
لحظه ای با من باش
لحظه ای با من باش تا به باغ چشم تو پنجره ای باز کنم
لحظه ای با من باش
لحظه ای با من باش

"با من باش-سیاوش قمیشی"
2 دیدگاه  •   •   •  1392/05/7 - 12:13
+3
saman
saman
در CARLO
زندگی کوتاه تر از آن است که به خصومت بگذرد
و قلبها گرامی تر از آن هستند که بشکنند
لبخند بزنید و زیبا زندگی کنید
فردا طلوع خواهد کرد حتی اگر نباشیم....
دیدگاه  •   •   •  1392/05/7 - 12:09
+5
saman
saman
در CARLO
وقتی عاشقش شدم که دیدم ….
هیچوقت دلمو نشکست ....
هیچوقت بهم نه نگفت…
همیشه در جواب بچه بازیهام …خندید و گفت:
عاشقه همین کاراتم
دیدگاه  •   •   •  1392/05/7 - 12:05
+5
♥ نگار ♥
♥ نگار ♥
گریه نکن پدر ......
همین " نان حلال " که در دست داری ........ می ارزد به تمام سفره های رنگین حرامی که بعضی ها دارند ......
این روزها نان حلال در آوردن عرضه میخواهد ..... که تو داری پدرم .......
دستت را میبوسم که نان حلال بر سر سفره ی با برکتت دیدم ..
دیدگاه  •   •   •  1392/05/7 - 12:04
+4
♥♥♥♥♥♥ R A M I N♥♥♥♥♥♥
♥♥♥♥♥♥ R A M I N♥♥♥♥♥♥

تخت خوابم مرض قند گرفت ...


اینقدر که رویاهای شیرین با تو بودن را به خوردش دادم !


دیدگاه  •   •   •  1392/05/7 - 12:02
+3
♥ نگار ♥
♥ نگار ♥

به سلامتی اون پسری که وقتی طرفش حرف از رفتن میزد ...


میرفت طرفش با بغضی که سپر هق هقش بود ...


مظلومانه در چشمهای دختره نگاه میکرد و میگفت :


آخه دیوونه من دوست دارم !!!


♦♦♦ افشین احسن ♦♦♦
دیدگاه  •   •   •  1392/05/7 - 11:59
+6
Mohammad Mahdi
Mohammad Mahdi
شایدبعضی وقتها راه روعوضی برم ولی مهم اینه که هیچوقت با یه “عوضی” راه نمیرم ! {-26-}
دیدگاه  •   •   •  1392/05/7 - 11:44
+6
-1
Mohammad Mahdi
Mohammad Mahdi
من خدا را دارم...

كوله بارم بر دوش ، سفرى مى بايد ، سفري تا ته تنهايي محض ، هركجا لرزيدي ، ازسفر ترسيدى ، فقط آهسته بگو: من خدا را دارم...
دیدگاه  •   •   •  1392/05/7 - 11:43
+5
saman
saman
در CARLO
دختری از پسری پرسید : آیا من نیز چون ماه زیبایم ؟

پسر گفت : نه ، نیستی 

دختر با نگاهی مضطرب پرسید : آیا حاضری تکه ای از قلبت را تا ابد به من بدهی ؟

پسر خندید و گفت : نه ، نمیدهم 

دختر با گریه پرسید : آیا در هنگام جدایی گریه خواهی کرد ؟

پسر دوباره گفت : نه ، نمیکنم 

دختر با دلی شکسته از جا بلند شد در حالی که قطره های الماس اشک چشمانش را نوازش میکرد 

اما پسر دست دختر را گرفت ، در چشمانش خیره شد و گفت :

تو به انداره ی ماه زیبا نیستی بلکه بسیار زیباتر از آن هستی

من تمام قلبم را تا ابد به تو خواهم داد نه تکه ای کوچک از آن را

و اگر از من جدا شوی من گریه نخواهم کرد بلکه خواهم مرد... 
دیدگاه  •   •   •  1392/05/7 - 11:40
+4

تفکیک

جستجو برای
نوع پست توسط در گروه تاریخ