reza
شادی را هدیه کن حتی به کسانی که آن را از تو گرفته اند
عشق بورز به آنها که دلت را شکسته اند
دعا کن برای آنها که نفرینت کرده اند
بهار شو و بخند که خدا هنوز آن بالاست.....
reza
آمد اما بی صدا خندید و رفت.....
لحظه ای در کلبه ام تابید و رفت....
آمد از خاک زمین اما چه زود......
دامن از خاک زمین برچید و رفت....
دیده از چشمان من پنهان نمود....
از نگاهم راز ها فهمید و رفت......
گفتم اینجا روزنی از عشق نیست....
پیکرش از حرف من لرزید و رفت.....
گفتم از چشمت بیفشان قطره ای...
ناگهان چون چشمه ای جوشید و رفت....
گفتمش من را مبر از خاطرت....
خاطراتش را به من بخشید و رفت......
reza
گرمي دست هايت چيست كه دستهايم آنها را ميطلبد ؟ در آينه چشمهايم بنگر چه ميبيني؟ آيا ميبيني كه تو را ميبيند؟ صداي طپش قلبم را ميشنوي كه فرياد ميزند دوستت دارم؟ دوست ندارم كه بگويم دوستت دارم. دوست دارم كه بداني دوستت دارم!
reza
برای تو می نویسم که بودنت بهار و نبودنت خزانی سرد است
تویی که تصور حضورت سینه بی رنگ کاغذم را نقش سرخ عشق میزند
در کویر قلبم از تو برای تو می نویسم
ای کاش در طلوع چشمان تو زندگی می کردم تا مثل باران هر صبح برایت شعری می سرودم
آن گاه زمان را در گوشه ای جا می گذاشتم
و به شوق تو اشک می شدم
و بر صورت مه آلودت می لغزیدم
ای کاش باد بودم و همه عصر را در عبور می گذراندم
تا شاید جاده ای دور هنوز بوی خوب پیراهنت
را وقتی از آن می گذشتی در خود داشته باشد
که مرهمی شود برای دلتنگی هایم
سیاهه ای از آسمان
لبخند كه مي زنم پيدايم مي كني
باران مي بارد، تو از كنارم مي گذري
فرياد نمي كشم كه بازگردي
مي دانم امشب اين آسمان تاب ماه را ندارد
لبخند مي زنم،
فراموش مي كنم..