یافتن پست: #ها

payam65
payam65
در سرزمینی که سایه آدمهای کوچک بزرگ شد

در آن سرزمین آفتاب در حال غروب است!
دیدگاه  •   •   •  1391/01/10 - 22:19
+1
payam65
payam65
من زندگی را دوست دارم ولی از زندگی دوباره می ترسم

دین را دوست دارم ولی از کشیش ها می ترسم

قانون را دوست دارم ولی از پاسبان ها می ترسم

عشق را دوست دارم ولی از زن ها می ترسم

کودکان را دوست دارم ولی از آئینه می ترسم

سلام را دوست دارم ولی از زبانم می ترسم

من می ترسم پس هستم

این چنین می گذرد روز و روزگار من

من روز را دوست دارم ولی از روزگار می ترسم
دیدگاه  •   •   •  1391/01/10 - 22:16
+1
مهراوه
مهراوه
من در برخی از امتحاناتم مردود شدم اما دوستم تمام درسهایش را با موفقیت گذراند.

اکنون او یک مهندس در شرکت مایکروسافت است

و من فقط مالک مایکروسافت هستم ...

بیل گیتس موسس مایکروسافت"
دیدگاه  •   •   •  1391/01/10 - 21:26
+5
مهراوه
مهراوه
من نمیدانم چه چیز را گم کرده ام !
خودنویسم را، آینده ام را یا روزهای بارانی را !؟
تردید ها و شک هایم را ؟!
من نمیدانم چه چیز را گم کرده ام ؟
طرح مبهمی از آینده ام به دیوار اتاقم است اما نمی توانم معنی اش کنم.
دیدگاه  •   •   •  1391/01/10 - 21:23
+4
مهراوه
مهراوه
باید پاره کرد

سوزاند

به آتش کشید

برگه هایِ لجن گرفته یِ تقویمی

که یادش رفته است

تاریخِ برگشتِ تو را ثبت کند!
دیدگاه  •   •   •  1391/01/10 - 21:16
+3
مهراوه
مهراوه
هربار

که تصمیم به پرهیز گرفته ام

دستی

مرا به لبهایِ شیرینِ تو

زنجیر کرده است؛

من می ترسم

از سرطانی که در بوسیدن توست .
دیدگاه  •   •   •  1391/01/10 - 21:13
+4
payam65
payam65
برو اگه میخوای بری ،
دلت نسوزه واسه من !!
اینجوری که کلافه ای
بد تره خب ، دل رو بکن !!
بکن دل و از این همه خاطره های روی آب
فک کن ندیدی ما همو حتی یه بارم توی خواب
راحت برو یه قطره هم گریه نداره چشم من !!
اشکاشو پشت پای تو ، میخواد بریزه دل بکن ..
من که نمی میرم ،اگه بخوای تو از اینجا بری
چون میدونستم که تو از اول راه مســـافری !!
شاید نفهمیدی که من بی اونکه تو چیزی بگی
سپردمت دست خــدا ، که بی خدافظی نری
غصه ی راهمو نخور ، شاید همینجا بمونم
شاید به مقصد رسیدم خودم فقط نمیدونم
راحت برو یه قطره هم گریه نداره چشم من
اشکاشو پشت پای تو ، میخواد بریزه دلو بکن
شاید نفهمیدی که من بی اونکه تو چیزی بگی
سپردمت دست خــدا ، که بی خدافظی نری
غصه ی راهمو نخور ، شاید همینجا بمونم
شاید به مقصد رسیدم خودم فقط نمیدونم
دیدگاه  •   •   •  1391/01/10 - 20:55
+1
مهراوه
مهراوه
دوستي مثل ايستادن روي سيمان خيس مي‌مونه! هرچي بيشتر بموني، رفتن سخت‌تر مي‌شه و
اگه بري جاي پاهات بجا مي‌مونه!!!
دیدگاه  •   •   •  1391/01/10 - 20:49
+3
payam65
payam65
کاش میدونستی نمیخوامت چون تنهام
چون میخوامت تنهام
1 دیدگاه  •   •   •  1391/01/10 - 20:45
+1
payam65
payam65
گاهی آدمهایی وارد زندگیمون میشن با کلی اشتیاق و کلی علاقه...اونقدر گرم و صمیمی میشن که باورشون می‌کنیم...بعد یه روز اونهمه علاقه ناپدید میشه...مثل توده عظیم برف که وقتی آفتاب می‌تابه آب میشه و دیگه اثری ازش نیست...گوئی هرگز نبوده...و تو به خودت می‌گی تمام چیزی که باور کرده بودی توهم بوده...این روزها دوستی‌های برفی رسم جدید آدمها شده
دیدگاه  •   •   •  1391/01/10 - 20:38
+1

تفکیک

جستجو برای
نوع پست توسط در گروه تاریخ