یافتن پست: #ها

*elnaz* *
*elnaz* *
این روزها می گذرند،


ولی من از این روزها نمی گذرم...


..........
دیدگاه  •   •   •  1391/01/11 - 18:00
+3
payam65
payam65
هنوز هم عاشقانه‌هایم را عاشقانه برای تو می‌نویسم..
هنوز هم در ازدحام این همه بی تو بودن از با تو بودن حرف می‌زنم..
هنوز هم باور دارم عشق ما جاودانه است..
دیدگاه  •   •   •  1391/01/11 - 18:00
payam65
payam65
دامنهای جدید.............
دیدگاه  •   •   •  1391/01/11 - 17:42
+1
zahra
zahra
می خواستم زندگی کنم ، راهم را بستند ستايش کردم ، گفتند خرافات است عاشق شدم ، گفتند دروغ است گریستم ، گفتند بهانه است خندیدم ، گفتند دیوانه است دنیا را نگه دارید ، می خواهم پیاده شوم
دیدگاه  •   •   •  1391/01/11 - 17:19 توسط Mobile
+5
payam65
payam65
سال ها رفته ز دست

جاي پايي كف درگاه من است

كه نگاهش به نگاهم پيوست

سال ها ميگذرد زان شب و مست

ناشناسي كف اين خانه نشست

نمكم خورد و نمكدان بشكست
دیدگاه  •   •   •  1391/01/11 - 16:54
+1
jamal
jamal
چند تا از بچه های مکانیک دانشگاه آزاد تهران شرق یه سایت درست کردن که کتاب و مقاله و فیلم و برنامه آموزشی توشه . یه سر بهش بزنین .به بقیه دوستان هم معرفی کنین.مرسی [لینک]
دیدگاه  •   •   •  1391/01/11 - 13:06
فلسفه حیات!
موجِ ز خود رفته رفت؛ ساحلِ افتاده ماند.
این تن فرسوده را، پای به دامن کشید؛
و آن سرِ آسوده را، سوی افق ها کشاند.
ساحلِ تنها، به درد، در پی او ناله کرد:
"موج سبکبال من، بی خبر از حال من،
پای تو در بند نیست! بر سر دوشت چو من،
کوه دماوند نیست! هستم اگر می روم!
خوش تر از این پند نیست.
بسته به زنجیر را لیک خوش آیند نیست."
نالۀ خاموش او در دلم آتش فکند
رفتن؟ ماندن؟ کدام؟ ای دلِ اندیشمند؟
گفت: به پایان راه، هر دو به هم می رسند!
عمر گذر کرده را غرق تماشا شدم:
سینه کشان همچو موج، راهی دریا شدم
هستم اگر می روم، گفتم و رفتم چو باد
تن، همه شوق و امید، جان همه آوا شدم
بس به فراز و نشیب، رفتم و باز آمدم،
ز آن همه رفتن چه سود؟ خشت به دریا زدم!
شوق درآمد ز پای، پای درآمد به سنگ
و آن نفسِ گرمتاز، در خم و پیچ درنگ؛
اکنون، دیگر، دریغ، تن به قضا داده است!
موجِ ز خود رفته بود، ساحلِ افتاده است!

(فریدون [!])
آخرین ویرایش توسط hajivandian در [1391/01/15 - 23:14]
دیدگاه  •   •   •  1391/01/11 - 11:24
+5
payam65
payam65
بيتاب ترين اشكم در چشم تو زنداني

چون آينه سرگردان در قاب پريشاني

زخمي كه به دل دارم از خنجر تنهائيست

محكوميت عشق است بر صفحه ي پيشاني

تبعيدي تقديـرم بيزارم از ايــن دنيا

بگذار كه بگريزم از اين همه ويراني

باران غم است و من اشك است و من و دامن

دستان تو چتر من در اين شب باراني

امروز كه مي آيي از هُرم نفسهايت

آبستن بـارانـم چــون ابــــر زمستاني

يك شاخه گل و اين شعر دارايي من اين است

تقديم به چشمانت در مصرع پاياني
دیدگاه  •   •   •  1391/01/11 - 02:48
+2
payam65
payam65
اگه مي‌دونستي قطره بارون وقت دور شدن از ابرا چه حسي داشت، اگه مي‌دونستي يه بندر وقت رفتن كشتيها چه تنها ميشه ، اگه مي‌دونستي درخت كاج وقت پر كشيدن پرنده‌ها چه غمگين ميشه اگه مي‌دونستي رفتنت چه آتيشي به جونم كشيد اون وقت اين قدر راحت نمي‌گفتي : خداحافظ
دیدگاه  •   •   •  1391/01/11 - 02:28
+2
payam65
payam65
داشتم اشك هايم را روي نامه اي عاشقانه با قطره چكان جعل مي كردم خاطرم آمد شايد دلتنگ خنده هايم باشي
ببخش اگر اين روز ها عشق با گريستن اثبات مي شود
دیدگاه  •   •   •  1391/01/11 - 02:19
+1

تفکیک

جستجو برای
نوع پست توسط در گروه تاریخ