یافتن پست: #ها

آفتاب پرست
در خانۀ خود نشته ام ناگاه
مرگ آید و گویدم: ز جا برخیز
این جامۀ عاریت به دور افکن
وین بادۀ جانگزا به کامت ریز!
خواهم که مگر ز مرگ بگریزم
می خندد و می کشد در آغوشم،
پیمانه ز دست مرگ می گیرم
می لرزم و با هراس می نوشم!
آن دور، در آن دیارِ هول انگیز
بی روح، فسرده، خفته در گورم
لب بر لب من نهاده کژدم ها
بازیچۀ مار و طعمه مورم
در ظلمت نیمه شب، که تنها مرگ
بنشسته به روی دخمه ها بیدار،
واماندۀ مار و مور و کژدم را
می کاود و زوزه می کشد کفتار...!

(فریدون [!])
ادامه دارد ...
آخرین ویرایش توسط hajivandian در [1390/12/27 - 10:09]
دیدگاه  •   •   •  1390/12/23 - 20:59
+5
nahid
nahid
هر گز كاري نكنيد كه عمه هايتان تاوان آن را پس بدهند ( عمه دكتر شريعتي)
دیدگاه  •   •   •  1390/12/23 - 20:44
+4
آخرین ویرایش توسط hajivandian در [1390/12/27 - 10:15]
17 دیدگاه  •   •   •  1390/12/23 - 20:28
+5
مهسا
مهسا
کاش يکي‌ بود که توي کوچه‌ها داد ميزد

خاطره خشکيه... خاطره خشکيه...

اونوقت همه ي خاطراتتو همونايي که ارزش گرفتن

دمپاييِ پاره هم ندارن ميريختم تو کيسه

و ميدادم بهش و ميرفت ردِ کارش !
دیدگاه  •   •   •  1390/12/23 - 20:22
+4
مهسا
مهسا
از آدم ها دلگیرم ....

که گرم می بوسند و دعوت میکنند !

سرد دست میدهند ؛ و به چمدانت نگاه میکنند ... !!!
دیدگاه  •   •   •  1390/12/23 - 20:19
+4
نیوشا
نیوشا
چه صفایی داره این بالا بشینی
اونم تنهااااا
دیدگاه  •   •   •  1390/12/23 - 20:12
+4
مهسا
مهسا
مبهـوت يك شـِكست ، مغلوب يك اتِفاق

مصلوب يك عــِشق ، مفعول يك تاوان

خـُرده هايـَش را باد دارد ميبـَرد

و او فقـط خاطراتـَش را مُحكم بَغل گـِرفته

بيـا آخرين شاهكارت را بيبين

مـُجسمه اي ساخـته اي به نـام

" مـَــــــــــــــــــــــــــــــــن "
دیدگاه  •   •   •  1390/12/23 - 20:09
+3
mah3a
mah3a
سلامتیه اونایی که براشون مثل آتیش چهارشنبه سوری بودیم همه وجودمون تو آتیش عشقشون سوخت تا اونا با شادی از رومون بپرن و رد بشن
دیدگاه  •   •   •  1390/12/23 - 20:04
+7
saeed
saeed
هنوز گاهی میان آدمها گم می شوم...!


کوچه ها را بلد شدم... خیابان‌ها را بلد شدم...


ماشین‌ها را، مغاز‌ه‌ها را، رنگ‌های چراغ راهنمایی را...


ولی هنوز گاهی میان "آدمها" گم می شوم، آدمها را بلد نیستم..
دیدگاه  •   •   •  1390/12/23 - 19:57
+1
mah3a
mah3a
از زرتشت پرسیدند زندگی خود را بر چه بنا كردی؟

گفت : چهار اصل
1- دانستم رزق مرا دیگری نمیخورد پس آرام شدم
2- دانستم كه خدا مرا میبیند پس حیا كردم
3- دانستم كه كار مرا دیگری انجام نمی دهد پس تلاش كردم
4- دانستم كه پایان كارم مرگ است پس مهیا شدم
1 دیدگاه  •   •   •  1390/12/23 - 19:57
+6

تفکیک

جستجو برای
نوع پست توسط در گروه تاریخ