یافتن پست: #ها

saman
saman
پشت چراغ قرمز ، پسرکی با چشمانی معصوم و دستانی کوچک گفت : چسب زخم نمی خواهید ؟ پنج تا صدتومان ، آهی کشیدم و با خود گفتم : تمام چسب زخم هایت را هم که بخرم ، نه زخم های من خوب میشود نه زخم های تو .
دیدگاه  •   •   •  1392/07/6 - 17:35
+2
♥ نگار ♥
♥ نگار ♥
دیدگاه  •   •   •  1392/07/6 - 17:34
+2
saman
saman
با غروب‌های غمگینی که دارم  

با آسمانِ نیمه ابری چشمانم  

با ایمانِ معصومانه‌ام به حفظِ هر چه خاطره  با شوقی که بدونِ تو ، 

از روزگارم پر می‌‌کشد  

بگو  فرزندِ کدامین فصل باشم  

که پاییز را به یادت نیاورم  و 

رنجِ مبهمِ برگ ریزان را ؟؟؟ ...
دیدگاه  •   •   •  1392/07/6 - 17:32
+2
♥ نگار ♥
♥ نگار ♥
زمستان نزدیک است...

خسته ام!میخوابم...

بهار که آمد..

پیله ام را میشکافم..

تا با پرهای خیس..

دوباره عاشقت شوم...!
دیدگاه  •   •   •  1392/07/6 - 17:29
+2
saman
saman
گاهی با یک بی مهری دلی می شکند



گاهی با یک کلمه یک انسان نابود می شود



مراقب بعضی یک ها باشیم



در حالی که ناچیزند همه چیزند ....
دیدگاه  •   •   •  1392/07/6 - 17:27
+2
♥ نگار ♥
♥ نگار ♥
لیاقت می خواهد واژه " ما " شدن
لیاقت می خواهد "شریک " شدن
تو خوش باش به همین "با هم " بودن های امروزت
من خوشم به خلوت تنهایی ام
تو بخند به امروز…
من میخندم به فرداهایت
دیدگاه  •   •   •  1392/07/6 - 17:26
+2
saman
saman

اااااهای شما که همه دنیای عشقتون .هستید و اونم به داشتن شما افتخار میکنه..
و حاضر نیست شما رو با هیچکس بهتری عوض کنه...

هیچی فقط خوش به حالتون!

دیدگاه  •   •   •  1392/07/6 - 17:25
+1
♥ نگار ♥
♥ نگار ♥
تو مترو نشسته بودم، دلبندم اس ام اس داد بیا خونه دوستم تو فرمانیه، شامو اینجا دعوتیم... گذشت و حواسم به آهنگ پرت شد، یهو دیدم یکی داره میزنه به شونه هام، داداش شما مگه نمی خوای بری فرمانیه؟ اینجا ایستگاه قیطریه اس، باس پیاده شی . . .
هیچی دیگه، تشکر کردم و پیاده شدم
دیدگاه  •   •   •  1392/07/6 - 17:20
+1
♥ نگار ♥
♥ نگار ♥
دیدگاه  •   •   •  1392/07/6 - 17:19
+1
♥ نگار ♥
♥ نگار ♥
دیدگاه  •   •   •  1392/07/6 - 17:17
+1

تفکیک

جستجو برای
نوع پست توسط در گروه تاریخ