یافتن پست: #همه

♥ نگار ♥
♥ نگار ♥
به سلامتیه همه پسرایی که هزار تا خاطـــــــــــر خواه دارن
.
.
.
.
.
.
.
.
.
ولی دلشون گیر منه
بعله ^-^
دیدگاه  •   •   •  1392/05/19 - 19:51
+2
AmiR
AmiR

به سلامتی همه مردای با معرفت
به سلامتی همه کسایی که برای عشقشون ارزش قائلن
به سلامتی کسایی که به دروغ نمیگن که دوستت دارن
به سلامتی کسایی که ناراحتی و دلتنگی دیگران براشون ارزش داره
به سلامتی همه ادامایی که بوی از ادمیت بردن
دیدگاه  •   •   •  1392/05/19 - 19:18
+3
♥♥♥♥♥♥ R A M I N♥♥♥♥♥♥
♥♥♥♥♥♥ R A M I N♥♥♥♥♥♥
در این دنیای پر غوغای رنگی

همه رنگی قشنگه جز دو رنگی
دیدگاه  •   •   •  1392/05/19 - 17:09
+3
♥ نگار ♥
♥ نگار ♥
به خدا گفتم : بیا جهان را قسمت کنیم

آسمون مال من، ابراش مال تو

دریا مال من، موج مال تو

ماه مال من، کسوف مال تو



خورشید مال من، خسوف مال تو





خدا خندید و گفت : تو انسان باش ، همه دنیا مال تو

منهم مال تو
دیدگاه  •   •   •  1392/05/19 - 17:02
+2
♥ نگار ♥
♥ نگار ♥
در صدا کردن نام تو
یک «کجایی؟!» پنهان است
یک «کاش می‌بودی»
یک «کاش باشی»
یک «کاش نمی‌رفتی»
من نام تو را
حذف به قرینه‌ی این همه ذلتنگی و پرسش صدا می‌زنم...!
دیدگاه  •   •   •  1392/05/19 - 16:13
+2
♥ نگار ♥
♥ نگار ♥
عاشق اینم که وقتی استاد می پرسه
تا کجا درس دادم؟
همه مثه بـُــز همدیگه رو نگاه می کنن و هیچ کس جوابی نمی ده ...!!!
عاشق این اتحاد و هماهنگیم توو وا نکردن لای جزوه!!
دیدگاه  •   •   •  1392/05/19 - 15:34
+4
Prof.Dr.Abdolreza Sh.Farahani
Prof.Dr.Abdolreza Sh.Farahani
10 دیدگاه  •   •   •  1392/05/19 - 15:34
+4
nanaz
nanaz
در CARLO
دیدگاه  •   •   •  1392/05/19 - 15:01
+4
nanaz
nanaz
سخت آشفته و غمگین بودم…
به خودم می گفتم:
بچه ها تنبل و بد اخلاقند
دست کم میگیرند
... درس ومشق خود را…
باید امروز یکی را بزنم، اخم کنم
و نخندم اصلا
تا بترسند ز من
و حسابی ببرند…

خط کشی آوردم،
درهوا چرخاندم...

چشم ها در پی چوب، هرطرف می غلطید
مشق ها را بگذارید جلو، زود، معطل نکنید !

اولی کامل بود،
دومی بدخط بود
بر سرش داد زدم...

سومی می لرزید...
خوب.. گیر آوردم !!!
صید در دام افتاد
و به چنگ آمد زود...
دفتر مشق حسن گم شده بود
این طرف،
آنطرف، نیمکتش را میگشت

تو کجایی بچه؟؟؟
بله آقا، اینجا

همچنان میلرزید...
پاک تنبل شده ای بچه بد
"به خدا دفتر من گم شده آقا ، همه شاهد هستند"
"ما نوشتیم آقا"

بازکن دستت را...
خط کشم بالا رفت، خواستم برکف دستش بزنم
او تقلا میکرد
چون نگاهش کردم
ناله سختی کرد...

گوشهء صورت او قرمز شد
هق هقی کرد و سپس ساکت شد...
همچنان می گریید...
مثل شخصی آرام، بی خروش و ناله

ناگهان حمدالله، درکنارم خم شد
زیر یک میز ، کنار دیوار،
دفتری پیدا کرد.…
گفت : آقا ایناهاش،
دفتر مشق حسن

چون نگاهش کردم، عالی و خوش خط بود
غرق در شرم و خجالت گشتم
جای آن چوبِ ستم، بردلم آتش زده بود
سرخی گونه او، به کبودی گروید...

صبح فردا دیدم
که حسن با پدرش ، و یکی مردِ دگر
سوی من می آیند...
خجل و دل نگران،
منتظر ماندم من
تا که حرفی بزنند
شکوه ای یا گله ای،
یا که دعوا شاید..

سخت در اندیشه آنان بودم
پدرش بعدِ سلام،
گفت : لطفی بکنید،
و حسن را بسپارید به ما

گفتمش، چی شده آقا رحمان؟
گفت : این خنگ خدا
وقتی از مدرسه برمیگشته
به زمین افتاده
بچهء سر به هوا،
یا که دعوا کرده
قصه ای ساخته است
زیر ابرو و کنار چشمش،
متورم شده است
درد سختی دارد،
میبریمش دکتر
با اجازه آقا...

چشمم افتاد به چشم کودک...
غرق اندوه و تاثر گشتم
منِ شرمنده معلم بودم
لیک آن کودکِ خرد و کوچک
این چنین درس بزرگی میداد
بی کتاب و دفتر...

من چه کوچک بودم
او چه اندازه بزرگ
به پدر نیز نگفت
آنچه من از سرخشم، به سرش آوردم
عیب کار از خود من بود و نمیدانستم

من از آن روز معلم شده ام ….
او به من یاد بداد ، درس زیبایی را...
که به هنگامهء خشم
نه به دل تصمیمی
نه به لب دستوری
نه کنم تنبیهی

***

یا چرا اصلاً من
عصبانی باشم

با محبت شاید،
گره ای بگشایم


با خشونت هرگز...
دیدگاه  •   •   •  1392/05/19 - 14:38
+5
nanaz
nanaz
در CARLO
دیدگاه  •   •   •  1392/05/19 - 13:54
+4

تفکیک

جستجو برای
نوع پست توسط در گروه تاریخ