یافتن پست: #همه

مهسا
مهسا
میتوان تنها شد میتوان زار گریست میتوان دوست نداشت و دل عاشق آدمها را زیر پاها له کرد میتوان چشمی را به هیاهوی جهان خیره گذاشت میتوان صدها بار علت غصه دل را فهمید میتوان بد شد و بد دید و بد اندیشه نمود! آخرش هم تنها میتوان تنها رفت... با جهانی همه اندوه و غم و بدبختی... یادگاری؟ همه جا تلخی و سردی و غرور فاتحه؟ خوب شد که رفت! عجب آدم بد خلقی بود! ولی ای کودک زیبای دلم، آن ور سکه تماشا دارد...
دیدگاه  •   •   •  1390/11/24 - 01:08
+4
مهسا
مهسا
سادگی را دوست دارم چون با صداقت است, هیچ دروغی درآن راه ندارد مانند کودکی است که با چشمان معصوم اش به همه نگاه میکند و با معصومیتش هزاران حرف به دنیا میزند ...
دیدگاه  •   •   •  1390/11/24 - 01:05
+3
?
?
یه ایرونی، یه آلمانی، یه اسپانیایی و یه غضنفر «
سوار هواپیما بودن که زیر هواپیما درمی ره، همه، حتی خلبان، از میله بالای
هواپیما آویزون می شن، خلبان می گه: یکی از شماها باید از هواپیما بپره
بیرون، غضنفر یه می گه: من می پرم به یه شرط: همه تون برام کف بزنین،
همه براش کف می زنن و سقوط می کنن!!!
دیدگاه  •   •   •  1390/11/23 - 22:39
+4
مهسا
مهسا
همه از پشت خنجرم زدند.... دوستای خجالتی دارم ....!
دیدگاه  •   •   •  1390/11/23 - 16:57
+2
sasan pool
sasan pool
اسم من گم شده است
توی دفترچه ی پر حجم زمان
دیرگاهی است
فراموش شدم
اسم من گم شده است
لا به لای ورق کهنه ی آن لایحه ها
زیر آن بند غریب
پشت انبوهی از آن شرط و شروط
لای آن تبصره ها
اسم من گم شده است
در تریبون معلق شده سخت سکوت
حق من گم شده است
زنگ انشاء
کسی انگار نمی خواست معلم بشود
شأن من گم شده است
شأن من نیست بنالم
شأن من نیست بگویم
زتهی ، ز نبود
یا از این زخم کبود
لیک
رنگ رخساره گواهی دهد از سر درون
از همه رنج فزون ...
دیدگاه  •   •   •  1390/11/23 - 16:17
+4
ronak
ronak
تو ۳ سالگی : " مامان ، بابا عاشقتونم"

تو ۱۰ سالگی : " ولم کنین "

تو ۱۶ سالگی : " مامان و بابا همیشه میرن رو اعصابم"
... ... ...
تو ۱۸ سالگی : " باید از این خونه بزنم بیرون"

تو ۲۵ سالگی : " حق با شما بود"

تو ۳۰ سالگی : "میخوام برم خونه پدر و مادرم "

تو ۵۰ سالگی : " نمیخوام پدر و مادرم رو از دست بدم!!!!"

تو ۷۰ هفتاد سالگی : " من حاضرم همه زندگیم رو بدم تا پدر و مادرم الان اینجا باشن ...!

بیاید ازهمین حالا قدر پدرو مادرامونو بدونیم...
1 دیدگاه  •   •   •  1390/11/23 - 15:35
+5
hadith
hadith
یک شب یک نفر از کنار قبرستون رد میشده میبینه همه مرده ها روی قبرشون نشستن. ازشون میپرسه چی شده.میگن سوالهای شب اول قبر لو رفته.گفتن بیرون بشینید تا از دوباره سوال طرح کنیم ...
دیدگاه  •   •   •  1390/11/23 - 15:33
+4
hadith
hadith
راستی من سلام یادم رفت سلام به همه دختر پسرای گل سایت
4 دیدگاه  •   •   •  1390/11/23 - 15:28
+4
ronak
ronak
تركه دو تا کراوات زده بود که بره عروسی، بهش میگن: چرا دو تا کراوات زدی؟

میگه: آخه عقد و عروسی با همه
دیدگاه  •   •   •  1390/11/23 - 15:07
+5

تفکیک

جستجو برای
نوع پست توسط در گروه تاریخ