یافتن پست: #همیشه

xroyal54
xroyal54
وقتی میگی دیگه برای همیشه فراموشش کردم و هیچ احتیاجى بهش ندارى و تمام بد و بیراه های دنیا رو نصیبش میکنى. دقیقا همون زمانیه که بیشتر از همیشه دلت براش تنگ شده!
دیدگاه  •   •   •  1392/06/17 - 00:52
+5
Prof.Dr.Abdolreza Sh.Farahani
Prof.Dr.Abdolreza Sh.Farahani
نه! نگو! از این سفر با من نگو

من به پایان می رسم از کوچ تو

با من از آغاز این مردن نگو

کاش می شد لحظه ها را پس گرفت

کاش می شد از تو بود و تا تو بود

کاش می شد در تو گم شد از همه

کاش می شد تا همیشه با تو بود

کاش فردا را کسی پنهان کند

لحظه را در لحظه سر در گردان کن

کاش ساعت را بمیراند به خواب

ماه را بر شاخه آویزان کند

می رود تا قصه را غم نامه تدفین گل

می رود تا واژه را باران خاکستر کنی

ثانیه تا ثانیه پلواره ویران شدن

می روی تا بخشی از جان مرا پرپر کنی

با من امشب چیزی از رفتن نگو

نه! نگو! از این سفر با من نگو

من به پایان می رسم از کوچ تو

با من از آغاز این مردن نگو
دیدگاه  •   •   •  1392/06/16 - 23:06
+5
♥ نگار ♥
♥ نگار ♥
گاهی پای کسی میمانی ....

که نه دیدی اش .... نه میشناسی اش .......

فقط حسش کرده ای .... تجمسمش کرده ای

پشت هاله ای از نوشته های مجازی روی پیج مجازی اش ...

که هر روز میخوانی و در جوابش میگویی ....

لایک

دست همیشه برای زدن نیست ....

کار دست همیشه مشت شدن نیست .....

دست که فقط برای این کار ها نیست .....

گاهی دست میبخشد .....

نوازش میکند ..... احساس را منتقل میکند ....
گاهی چشمها به سوی دست توست .....

دستت را دست کم نگیر ........
دیدگاه  •   •   •  1392/06/16 - 22:17
+3
♥ نگار ♥
♥ نگار ♥
همیشه میگن"گر صبر کنی زغوره حلوا سازی" ولی یه وقتایی اون حلوادیگه به درد سرقبرت میخوره..
دیدگاه  •   •   •  1392/06/16 - 15:45
+7
♥ نگار ♥
♥ نگار ♥
دیدگاه  •   •   •  1392/06/15 - 22:11
+3
♥ نگار ♥
♥ نگار ♥
دیدگاه  •   •   •  1392/06/15 - 22:02
+4
♥ نگار ♥
♥ نگار ♥
دیدگاه  •   •   •  1392/06/15 - 12:06
+4
مجتبی مهرانی امجد
مجتبی مهرانی امجد
دیدگاه  •   •   •  1392/06/15 - 00:03
+5
korosh
korosh
دیدگاه  •   •   •  1392/06/14 - 23:48
+1
-1
nazli
nazli
حکایت آغوشی که سرد شد؛
لبخندی که خشک شد؛
و اشکی که فرو ریخت
حکایت دردهایی که به هیچکس نباید در موردشون چیزی گفت.
حکایت چشمانی که همیشه خیس هستن و باید پنهونشون کنم.
حکایت تمام حرفهای ناگفته ای که باید فرو بدم
حکایت اینهمه غمی که داره روی هم تلنبار میشه و انگار حکمتیه که هیچوقت تموم نشه.
حکایت خشمی که نمیتونم فریادشون کنم.
حکایت بغضی که نمی[!]
حکایت من که باید تنها با این همه مشکل ریز و درشت دست و پنجه نرم کنم.
و مهم تر از همه حکایت تویی که دیگر نمیشناسمت
دیدگاه  •   •   •  1392/06/14 - 23:37
+4

تفکیک

جستجو برای
نوع پست توسط در گروه تاریخ