یافتن پست: #هیچ

Saman Mlh
Saman Mlh
زوجین خارجی موقع دیدن فیلم عروسی‌شون:

آخی...
یادت میاد اون شب چقدر خوش گذشت؟
هیچ وقت یادم نمیره
دوستت دارم
.
.
.
.
.
.
حالا زوجین ایرانی موقع دیدن فیلم عروسی‌شون:

ببین خواهرت چقدر داره ضایع می‌رقصه
شلوار پسر عموت داره می‌افته از پاش
این ایکبیری رو ببین با ننه‌اش نشسته داره غیبت می‌کنه :))))
1 دیدگاه  •   •   •  1390/12/16 - 13:33
+5
ronak
ronak
چشمانم غرق در اشکهایم شده ....
دیگر گذشت ، تو کار خودت را کردی ، دلم را شکستی و رفتی ....
همه چیز گذشت و تمام شد ، این رویاهای من با تو بود که تباه شد...
انگار دیگر روزی نمانده برای زندگی ، انگار دیگر دنیای من بن بست شده ، راهی ندارم برای فرار از غمهایم...
این هم جرم من بود از اینکه برایت مثل دیگران ن...بودم، کسی بودم که عاشقانه تو را دوست داشت ،دلی داشتم که واقعا هوای تو را داشت ....
دیگرگذشت ، حالا تو نیستی و من جا مانده ام ، تو رفته ای و من بدون تو تنها مانده ام ، تو نیستی و من اینجا سردرگم و بی قرار مانده ام....
فکر دل دادن و دلبستن را از سرم بیرون میکنم ، هر چه عشق و دوست داشتن است را از دلم دور میکنم،اگر از تنهایی بمیرم هم دلم را با هیچکس آشنا نمیکنم....
دیگر بس است ، تا کی باید دلم را بدهم و شکسته پس بگیرم، تا کی باید برای این و آن بمیرم؟
دیدگاه  •   •   •  1390/12/15 - 23:05
+6
ronak
ronak
به سلامتی اونایی که می دونی هیچ وقت نمی تونی بهشون زنگ بزنی
ولی بازم دلت نمی یاد شمارشونو از فون بوکت پاک کنی
به سلامتی اونی که بی [!] ولی ناکس نیست.
به سلامتی آسمون که با اون همه ستاره اش یه ذره ادعا نداره
به سلامتی رفیقایی که روز قیامت زمین از سنگینی معرفتشون شکایت داره...
به سلامتی پل عابر پیاده!
که هم مردا از روش رد میشن هم نامردا
و به سلامتی همه خوبانی که اومدن و این متن و خوندن...
همین!!!
دیدگاه  •   •   •  1390/12/15 - 22:16
+6
maryam
maryam
بسلامتی اون دختری که حاضر زیر بارون خیس بشه ولی‌ سوار ماشین هیچ پسری نشه . . .
دیدگاه  •   •   •  1390/12/15 - 21:01
+2
نیوشا
نیوشا
روزی مرد کوری روی پله‌های ساختمانی نشسته و کلاه و تابلویی را در کنار پایش
قرار داده بود روی تابلو خوانده میشد: من کور هستم لطفا کمک کنید .
روزنامه
نگارخلاقی از کنار او میگذشت نگاهی به او انداخت فقط چند سکه د ر داخل کلاه
بود..
او چند سکه داخل کلاه انداخت و بدون اینکه از مرد کور اجازه بگیرد تابلوی
او را برداشت ان را برگرداند و اعلان دیگری روی ان نوشت و تابلو را کنار پای او
گذاشت و انجا را ترک کرد.
عصر انروز روز نامه نگار به ان محل برگشت و متوجه شدکه کلاه مرد کور پر از سکه و اسکناس شده است
مرد کور از صدای قدمهای او خبرنگار را شناخت و خواست اگر او همان کسی است که ان تابلو را نوشته بگوید ،که بر روی ان چه نوشته است؟
روزنامه نگار جواب داد:چیز خاص و مهمی نبود،من فقط نوشته شما را به شکل دیگری نوشتم و لبخندی زد و به راه خود ادامه داد.
مرد کور هیچوقت
ندانست که او چه نوشته است ولی روی تابلوی او خوانده میشد:امروز بهار است، ولی من نمیتوانم آنرا ببینم !!!!!
1 دیدگاه  •   •   •  1390/12/15 - 20:16
+9
نیوشا
نیوشا
گفتم پرواز را به خاطر بسپار...تا يادت باشه لحظه ها رفتنين و جبران نشدني...گفتم پرنده مردني است... تا بدونی‌لحظه‌های خوب دووم ندارن و خیلی زود... می‌شن یه خاطره دور از دسترس...و تو به خاطر بسپار ... که هیچ‌وقت هیچ‌کس ارزش اشک‌هات و نداره و اونی... که‌رفت هیچ‌وقت لیاقت صداقتت و نداشت
دیدگاه  •   •   •  1390/12/15 - 20:02
+6
امید
امید
نوشته ی یک معلم
"می خواهید در آینده چه کاره شوید؟ الگوی شما چه کسی است ؟..."
ادامه در دیدگاه...
1 دیدگاه  •   •   •  1390/12/15 - 13:53
+2
ronak
ronak
نامه های عاشقانه ای با دست خط و بوی عطر تو پیدا کرده ام!

اما لحن نامه به من نمی آید!

حتی تو های توی نامه هم هیچ شباهتی به من نداشت!

نامه را سر جایش گذاشتم!

و صحنه جرم را ترک!

من قاتل نیستم که دوباره به صحنه جرم باز گردم!
دیدگاه  •   •   •  1390/12/15 - 13:23
+5
ronak
ronak
بادبادک ها هم رفتند و من را با خود نبردند
گم خواهند شد ، می دانم !
و هیچوقت نخواهند فهمید که راز آسمان را تنها من می دانستم..........
دیدگاه  •   •   •  1390/12/15 - 13:09
+5
نیوشا
نیوشا
مثلا امروز تولدم بود.. هیچکی بهم تبریک نگفت .. هیچکی منو دوس نداره :(
10 دیدگاه  •   •   •  1390/12/15 - 00:17
+9

تفکیک

جستجو برای
نوع پست توسط در گروه تاریخ