♥ نگار ♥
پسر گرسنه اش می شود ، شتابان به طرف یخچال می رود
در یخچال را باز می کند
عرق شرم بر پیشانی پدر می نشیند
پسرک این را می داند
دست می برد بطری آب را بر می دارد
کمی آب در لیوان می ریزد
صدایش را بلند می کند:چقدر تشنه بودم
پدر این را می داند پسر کوچولو اش چقدر بزرگ شده است
يادم مياد زني رو كه بعد ار عقدش يه ساعت نگذشته مهريشو اجرا گذاشت شنيدم ماجرايه زني رو كه به شوهرش دستور دادا تاقلب مادرشو بكنه واسش بياره
1392/05/11 - 03:03 توسط Mobile ( لايک توسط 1 کاربر )ديدم زني رو كه دستش تودست شوهرش بود نگاهش سمت پسري حيض اون ور خيابون
بايد مرد باشي تاكه اين دردا خوردت نكنه