یافتن پست: #چشم

صنم
صنم
مرا ببخش که ساده بودنم دلت را زد... مرا ببخش اگر عشق ورزیدنم چشمانت را بست!!!! میروم تا انان که توانا ترند.... تو را به اوج بودنت برسانند...
دیدگاه  •   •   •  1390/11/8 - 20:13
+4
ronak
ronak
در Romantic
باران ترانه ندارد چشمهای تو ترانه ساز شبهای بارانی من است
دیدگاه  •   •   •  1390/11/8 - 19:54
+2
ܓ✿جُوجه فِنچِ مُتِفکِرܓ✿
ܓ✿جُوجه فِنچِ مُتِفکِرܓ✿
وقتی خدا از پشت , دستهایش را روی چشمانم گذاشت, از لای انگشتانش آنقدر محو دیدن دنیا شدم که فراموش کردم منتظر است نامش را صدا کنم...
دیدگاه  •   •   •  1390/11/8 - 19:19
+6
ronak
ronak
در Romantic
دستهایم را تا ابرها بالا برده ای و ابرها را تا چشمهایم پایین عشق را در کجای دلم ….. پنهان کرده ای که : هیچ دستی به آن نمیرسد !
دیدگاه  •   •   •  1390/11/8 - 17:53
+5
-1
aB'Bas S
aB'Bas S
رانندگی در کشور های مختلف شیکاگو: یک دست روی فرمان، یک دست بیرون پنجره نیویورک: یک دست روی فرمان، یک دست روی بوق بوستون: یک دست روی فرمان، روزنامه در دست دیگر، پا محکم بر روی پدال گاز اوهیو: هر دو دست بر روی فرمان، هر دو پا روی پدال ترمز، قرار گرفتن در تیر رس تروریست ها کالیفورنیا: هر دو دست روی هوا، قیافه گرفتن، هر دو پا روی پدال گاز، صورت چرخیده و مشغول صحبت با کسی که روی صندلی عقب نشسته به ایران خوش آمدید: یک دست روی بوق، با دست دیگر مشغول دست دادن، یک گوش به موبایل، گوش دیگر مشغول شنیدن موزیک با صدای بلند، پا بر روی پدال گاز، چشمها به خانمهای کنار خیابان دوخته شده، صحبت با شخص دیگری که در ماشین بغل او در حرکت است.
دیدگاه  •   •   •  1390/11/8 - 13:29
+6
رضا
رضا
چشمهایت سیراب سراب و نگاهم، تاول زده از تابش تشنگی برویم دعای باران بخوانیم ‍. تو با دل من من با دل تو باور کن با لبخند چترهایمان بر می گردیم
دیدگاه  •   •   •  1390/11/8 - 13:12
+5
gha3m
gha3m
تو مغرور بودی.. و من مغرور تر.. گفتم میروم..خداحافظ گفتی برو...بی خداحافظ.. چشمانم خیره ماند..در دل گفتم بگو...بگو ...بگو بمان ... ... ... ......من منتظر یک جمله ی تو هستم اماتو..بی رحمانه رفتی و من مغرورانه غرورم را شکستم و دوباره گفتم گفتم سلام... نمیدانم چرا اما شنیده ام عاشقان در برابر معشوق غروری ندارند شنیده بودم اما..باور نداشتم به باورم رساندی
دیدگاه  •   •   •  1390/11/8 - 09:37
+4
gha3m
gha3m
نميخواهم دگر از زنده گانی کامرانی را
که سر کردم به چشمان تر ايام جوانی را
تو چون جا داری اي غم در دل مسکین ویرانم
نميخواهم دراين خلوت حضور شادمانی را
دیدگاه  •   •   •  1390/11/8 - 09:37
+3
ronak
ronak
گمشدم میان اشکهایی که هرگز در چشمانم نماندند در اتاقی که رنگی به جز تاریکی ندیده تنهایی روح عذاب دیده مرا پر میکند گذر زمان غصه های مرده ام راجان تازه ای بخشید نبود تو وجودم را به ارامی در خود میکشد درد احساسات سفیدم را تیره کرد اما هیچکس به سکوتم گوش نداد
دیدگاه  •   •   •  1390/11/8 - 01:32
+3
ronak
ronak
در Romantic
حرفهای آخرت را زدی و رفتی ؟ میگذاشتی من نیز حرفهایم را برایت بگویم لحظه ای صبر میکردی تا برای آخرین بار چشمهایت را ببینم ، حتی اگر شده در خیالم دستهایت را بگیرم
دیدگاه  •   •   •  1390/11/8 - 01:05
+6

تفکیک

جستجو برای
نوع پست توسط در گروه تاریخ