یافتن پست: #چشم

محسن رضایی ناظمی
محسن رضایی ناظمی
پس از مرگ ، بر گورم بيا ، مبادا از گورستان خاموش شهر وحشت كني ، آنجا در زير خاك قلبي آرام خفته است ، آنجا چشماني در انتظار تو بيهوده نهفته است ، آنجا اشك واحساس با هم آميخته است ، پس از مرگ من اگر كسي را ديدي كه شبيه من بود مرا به ياد بياور ، اگر شمعي را ديدي به ياد من باش ، اگر ترانه اي سرودي كه زيبا و غم انگيز بود به ياد من آن را زمزمه كن ، آري زيبايم پس از [!] گورم بيا ، و علفهاي هرز را از گورم دور كن ، خاك سرد گورم را بر سينه ات بفشار كه قلب من تپش قلب تو را احساس خواهد كرد .
دیدگاه  •   •   •  1390/10/15 - 17:15
payam
payam
اون چیه که یه چشم داره 3 تا پا؟
دیدگاه  •   •   •  1390/10/15 - 14:16
+1
رضا
رضا
سلام
1 دیدگاه  •   •   •  1390/10/15 - 09:59
محسن رضایی ناظمی
محسن رضایی ناظمی
می دانم روزی با تن خسته و خیس ، سوار بر قطرات درشت باران بر ناوادنهای چشمم فرود می آیی در میان انبوه مژگانم میزبان خواهم بود و در آن لحظه چشمانم را برای همیشه می بندم تا دیگر دوریت را حس نکنم
دیدگاه  •   •   •  1390/10/15 - 01:07
+2
محسن رضایی ناظمی
محسن رضایی ناظمی
من 22 دی برای تولدم پارتی بگیرم کیا میان ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
31 دیدگاه  •   •   •  1390/10/15 - 00:37
+4
محسن رضایی ناظمی
محسن رضایی ناظمی
به جرم اينكه خيلي ساده بودم/ به زندان دلت افتاده بودم / اگر چه حكم چشمانت ابد بود/ براي مرگ هم آماده بودم
دیدگاه  •   •   •  1390/10/14 - 23:29
+2
mina
mina
يه شب خوب تو آسمون ، يه ستاره بود چشمك زنون ، خنديد و گفت كنارتم تا آخرش تا پاي جون ، ستاره ي قشنگي بود ، آرومو ناز و مهربون ، ستاره شد عشق من و منم شدم عاشق اون ، اما زياد طول نكشيد عشق من و ستاره جون ، ابر اومد ستارمو دزديد و برد نامهربون ، حالا شبا به ياد اون زول ميزنم به آسمون ، دلم مي خواد داد بزنم آخه اين بود قول و قرارمون ؟
دیدگاه  •   •   •  1390/10/13 - 02:21
+1
-1
behnam
behnam
آدمها دو دسته اند. یک دسته می روند و در حسرت داشتنشان می مانی. دسته دیگر از چشمت می افتند و از زندگیت بیرونشان می کنی. خودت را از چشم کسی نینداز، بگذار همیشه در حسرت بودنت بمانند
دیدگاه  •   •   •  1390/10/13 - 00:17
+2
ebrahim
ebrahim
آقا! میشه به خاتمتون نگاه کنم جوان خیلی آرام و متین به مرد نزدیک شد و با لحنی موأدبانه گفت : ببخشید آقا! من می تونم یه کم به خانوم شما نگاه کنم و لذت ببرم؟ مرد که اصلا توقع چنین حرفی را نداشت و حسابی جا خورده بود، مثل آتشفشان از جا در رفت و میان بازار و جمعیت، یقه جوان را گرفت و عصبانی، طوری که رگ گردنش بیرون زده بود، او را به دیوار کوفت و فریاد زد مردیکه عوضی، مگه خودت ناموس نداری ... گه می خوری تو و هفت جد آبادت ... خجالت نمی کشی؟ ... جوان امّا، خیلی آرام، بدون اینکه از رفتار و فحش های مرد عصبی شود و عکس العملی نشان دهد، همانطور موأدبانه و متین ادامه داد خیلی عذر می خوام فکر نمی کردم این همه عصبی و غیرتی شین، دیدم همه بازار دارن بدون اجازه نگاه میکنن و لذت می برن، من گفتم حداقل از شما اجازه بگیرم که نامردی نکرده باشم ... حالا هم یقمو ول کنین، از خیرش گذشتم مرد خشکش زد ... همانطور که یقه جوان را گرفته بود، آب دهانش را قورت داد و زیر چشمی زنش را برانداز کرد ...
دیدگاه  •   •   •  1390/10/12 - 23:40
vahid lahiji
vahid lahiji
تا کی به شـکل خاطره ای گم ببینمت درعطر سیب و مزه ی گندم ببینمت من آن همیشه چشم به راهم به من بگو یک جمعه در هزاره ی چندم ببینمت . . . ؟
دیدگاه  •   •   •  1390/10/11 - 00:28

تفکیک

جستجو برای
نوع پست توسط در گروه تاریخ