یافتن پست: #چنین

Prof.Dr.Abdolreza Sh.Farahani
Prof.Dr.Abdolreza Sh.Farahani
در چشم بر هم زدنی هزاران سال گذشت
و من هرگز زن را ندیدم، به چشمانش
ننگریستم و آوایش را نشنیدم.
چقدر دوست می داشتم بر موجی که مرا
به سوی او می خواند بنشینم، اما از خوف
آتش قهر و چاه ویل باز می گریختم.
هزاران سال گذشت و من خسته و
فرسوده از احساس ناشی از نیاز به چیزی
یا کسی که نمی شناختم اما حضورش را
و نیاز به وجودش را حس می کردم .
دیگر تحمل نداشتم.
پاهایم سست شد بر زمین زانو زدم و
گریستم. نمی دانستم چرا؟
قطره اشکی از چشمانم جاری شد و در
پیش پایم به زمین نشست. به خدا نگاهی
کردم مثل همیشه لبخندی با شکوه بر لب
داشت و مثل همیشه بی آنکه حرفی بزنم
و دردم را بگویم، می دانست.
و خدا با لبخند چنین گفت : این زن است :
وقتی با او روبرو شدی مراقب باش که او
داروی درد توست.
بدون او تو غیرکاملی.
مبادا قدرش را ندانی و حرمتش را
بشکنی که او بسیار شکننده است.
دیدگاه  •   •   •  1392/04/18 - 02:01
+4
saman
saman
در CARLO
روزگارا !

که چنین سخت بمن میگیری...

با خبر باش که پژمردن من آسان نیست٬

گرچه دلگیرتر از دیروزم٬

گرچه فردای غم انگیز مرا میخواند٬

لیک باور دارم دلخوشی ها کم نیست...

زندگی باید کرد...
دیدگاه  •   •   •  1392/04/17 - 13:50
+4
saman
saman
در CARLO
**به دختران در کودکي شير سگ دهيد، شايد در بزرگي وفا بياموزند. شکسپير
آخرین ویرایش توسط saman در [1392/04/16 - 17:40]
6 دیدگاه  •   •   •  1392/04/16 - 17:39
+5
saman
saman
در CARLO
سفری باید کرد ...


تا به عمق دل یک پیچک تنها ...

که چرا این چنین سخت به خود میپیچد ...

شاید از راز درونش بشود کشفی کرد ...

شاید او هم به کسی دل بسته ست ... !
دیدگاه  •   •   •  1392/04/16 - 16:25
+5
Prof.Dr.Abdolreza Sh.Farahani
Prof.Dr.Abdolreza Sh.Farahani
آخرین ویرایش توسط A-Sh-F در [1392/04/16 - 11:53]
6 دیدگاه  •   •   •  1392/04/16 - 11:08
+8
sara
sara
اتوبوسای تهران اینترنت دار شد
مودم های وای فای از این به بعد تو اتوبوس های شهر تهران نصب و راه اندازی میشه و برای استفاده نیاز به هیچگونه نام کاربری و رمز عبور نمیباشد هم چنین..............ااااا آقا صبر کن ایستگاه قبل باید پیاده میشدم
دیدگاه  •   •   •  1392/04/16 - 09:15
+5
saman
saman
در CARLO
جوان خیلی آرام و متین به مرد نزدیک شد و با لحنی مودبانه گفت: ببخشید آقا! من می‌تونم یه کم به خانوم شما نگاه کنم و لذت ببرم؟

مرد که اصلا توقع چنین حرفی را نداشت و حسابی جا خورده بود، مثل آتشفشان از جا در رفت و میان بازار و جمعیت، یقه جوان را گرفت و عصبانی، طوری که رگ گردنش بیرون زده بود، او را به دیوار کوفت و فریاد زد.
مردیکه عوضی، مگه خودت ناموس نداری... خجالت نمی‌کشی؟

جوان امّا، خیلی آرام، بدون اینکه از رفتار و فحش‌های مرد عصبی شود و واکنشی نشان دهد، همان طور مودبانه و متین ادامه داد.
خیلی عذر می‌خوام، فکر نمی‌کردم این همه عصبی و غیرتی شین، دیدم همه بازار دارن بدون اجازه نگاه می‌کنن و لذت می‌برن، من گفتم حداقل از شما اجازه بگیرم که نامردی نکرده باشم... حالا هم یقمو ول کنین، از خیرش گذشتم.
مرد خشکش زد... همانطور که یقه جوان را گرفته بود، آب دهانش را قورت داد و زیر چشمی زنش را برانداز کرد...
دیدگاه  •   •   •  1392/04/15 - 10:34
+4
M 0 R i c A R L0
M 0 R i c A R L0
آخرین ویرایش توسط moricarlo در [1392/04/17 - 14:24]
8 دیدگاه  •   •   •  1392/04/14 - 23:17
+27
-1
M 0 R i c A R L0
M 0 R i c A R L0
آخرین ویرایش توسط moricarlo در [1392/04/17 - 14:25]
1 دیدگاه  •   •   •  1392/04/14 - 23:13
+19
-2
NeDa
NeDa
از جمله چیزایی که منو به لبخند میاره اینه که یکی فقط و فقط و فقط بدی ها رو ببینه و هی فرط و زرت بروم بیاره،در چنین شرایطی عمرن که از خوبی ها حرفی بزنم که یه وقت خدایی نکرده طرف وقتی که خستش شد نره گورشو گم کنه: | انتر هم فوش خوبی: |اماکافی نی
دیدگاه  •   •   •  1392/04/14 - 18:37
+6

تفکیک

جستجو برای
نوع پست توسط در گروه تاریخ