♥ نگار ♥
ﻧﺼﻔﻪ ﺷﺒﯽ ﺍﻭﻣﺪﻡ ﺗﻮﯼ ﺗﺨﺘﻢ ﺟﻮ ﻣﻌﻨﻮﯾﺖ ﮔﺮﻓﺘﻪ ﺑﻮﺩﻡ
ﮔﻔﺘﻢ ﺧﺪﺍﻳﺎ :
" ﺑﮕﻴﺮ ﺍﺯ ﻣﻦ ﻫﺮ ﺍﻧﭽﻪ ﺗﻮ ﺭﺍ ﺍﺯ ﻣﻦ ﻣﻴﮕﻴﺮﺩ "
ﻧﺪﺍ ﺁﻣﺪ :
ﮔﻮﺷﯿﺘﻮ ﺑﺪﻩ !!!
ﺳﺮﯾﻊ ﭘﺘﻮ ﺭﻭ ﮐﺸﯿﺪﻡ ﺭﻭﻡ ﻭ ﺷﺮﻭﻉ ﮐﺮﺩﻡ ﺑﻪ ﺧُﺮﺭﺭﺭﺭﺭ ﭘﻮﻓﻔﻔﻔﻔﻒ !!!
ﻣﺠﺪﺩﻥ ﻧﺪﺍ ﺁﻣﺪ :
ﺩﯾﮕﻪ ﺯﺭ ﺯﯾﺎﺩﯼ ﻧﺰﻧﯿﺎ
♥ نگار ♥
یادت هست مادر
اسم قاشق را گذاشتی قطار، هواپیما، کشتی؛
تا یک لقمه بیشتر بخورم...
یادت هست؟ شدی خلبان، ملوان، لوکوموتیوران
میگفتی بخور تا بزرگ بشی...
آقا شیره بشی...
خانوم طلا بشی...
و من عادت کردم که هر چیزی را بدون اینکه دوست داشته باشم قورت بدهم
حتی بغض هایم را
♥ نگار ♥
امروز تنه یه پسره یه شلوار دیدم ، با هر فرمولی حساب کردم که ببینم این شلوارو چطوری پاش کرده نفهمیدم …
لامصب فک کنم با پاشنه کش پوشیده بود !