دلم یک غریبه می خواهد بیاید بنشیند فقط سکوت کند من هـی حرف بزنم ... و بزنم و بزنم تا کمی کم شود از این همه بار بعد بلند شود و برود نه نصیحتی نه..... انگار نه انگار!!
در آغوش که سر کردی در آن شبها که یارت بود که چشمم تا سپیده دم به دل در انتظارت بود به تو عمری وفا کردم دریغا بی وفا بودی چه شبها بی تو سر کردم تو آن شبها کجا بودی؟ دلم را بردی و رفتی برو عاشق مرا کم نیست تو شمع بزم اغیاری دلم در تاب این غم نیست
پشت این شیشه که دنیای مرا به همین عادت و تکرار تنزل داده ست بی کرانی ست پر از تجربه های تازه کاش فریاد کمک خواهی این ماهی تنگ میتوانست از این شیشه فراتر برود