sasan pool
شوهر مریم چند ماه بود که در بیمارستان بسترى بود. بیشتر وقتها در کما بود و گاهى چشمانش را باز مىکرد و کمى هوشیار مىشد. امّا در تمام این مدّت، مریم هر روز در کنار بسترش بود.یک روز که او دوباره هوشیاریش را به دست آورد از مریم خواست که نزدیکتر بیاید. مریم صندلیش را به تخت چسباند و گوشش را نزدیک دهان شوهرش برد تا صداى او را بشنود. … شوهر مریم که صدایش بسیار ضعیف بود در حالى که اشک در چشمانش حلقه زده بود به آهستگى گفت: «تو در تمام لحظات بد زندگى در کنارم بودهاى. وقتى که از کارم اخراج شدم تو کنار من نشسته بودى. وقتى که کسب و کارم را از دست دادم تو در کنارم بودى. وقتى خانهمان را از دست دادیم، باز هم تو پیشم بودى. الان هم که سلامتیم به خطر افتاده باز تو همیشه در کنارم هستى. و مىدونى چى میخوام بگم؟» مریم در حالى که لبخندى بر لب داشت گفت: «چى مىخواى بگى عزیزم؟» شوهر مریم گفت: «فکر مىکنم وجود تو براى من بدشانسى میاره!»
vahid
فال حافظ، نيت کن...! به جهنم گر غمت پايان ندارد به من چه گر سرت سامان ندارد بخندم من به اين دنياي فاني که ضايع تر از اين امکان ندارد.... حافظ ميخواد بگه تو خوشبخت ميشي،يکم عصبانيه!منظوري نداره
vahid
امیدوارم هر برگی که می افته یه دونه از غمهای دلت کم شه. پاییزت مبارک.
vahid
خدایا انگشتتو از روی دکمه ی اسپیس بردار ...
این همه فاصله بس نیست ؟؟
واقعا قشنگ بود آفرین.
1390/11/10 - 19:16