یافتن پست: #کوه

♥♥♥♥♥♥ R A M I N♥♥♥♥♥♥
♥♥♥♥♥♥ R A M I N♥♥♥♥♥♥

@mohammadmahdi
عاقبت گر عمری باشد ماندگار
می گذارم این سخن به یادگار
می نویسم روی کوه بیستون
زنده باد دوستان خوب روزگار
دیدگاه  •   •   •  1392/07/26 - 13:47
+5
ﺧﯿﻠﯽ ﺧﺴﺘﻪ ﺍﻡ!خعـــــــــــــلی
ﻧﻪ ﺍﯾﻨﮑﻪ ﮐﻮﻩ ﮐﻨﺪﻩ ﺑﺎﺷﻢ ! ﻧﻪ!
.
.
ﯾﻪ ﺩﻩ ؛ﺑﯿﺴﺖ ﺩﻗﯿﻘﻪ ﺍﯼ ﺩﺭﺱ ﺧﻮﻧﺪﻡ!

دیدگاه  •   •   •  1392/07/24 - 21:13
+3
♥ نگار ♥
♥ نگار ♥
دیدگاه  •   •   •  1392/07/22 - 20:06
+2
♥ نگار ♥
♥ نگار ♥
چه لحظه باشکوهی بود اون لحظه که معلم میبردت پای تخته تا ازت درس بپرسه وسطش زنگ میخورد
دیدگاه  •   •   •  1392/07/22 - 19:28
+1
♥ نگار ♥
♥ نگار ♥
ایستادن اجبار کوه بود
رفتن سرنوشت آب
افتادن تقدیر برگ
ولی عشق یا نفرت انتخاب آدمی....
محبت کنیم که همگی خاطره ایم
دیدگاه  •   •   •  1392/07/18 - 21:38
+7
xroyal54
xroyal54
در روزگــــــار های قدیــــــم جزیـــــــــــــره ای دور افتاده بود که
همه ی احـــــــساسات در آن زندگـــــــــی می کردند.
شـــــادی، غــــــم، دانــــــش، عــشــــــق و باقی احـــــساسات.
روزی به همه ی آنها اعلام شد که جزیره در حالِ غرق شدن است!!
بـنــــابـــرایـــــن هریــــک شــروع به تعــمـــیر قایــقـهایشان کردند.

امـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــا..
اما عشـــق تصمیم گرفت که تا لحظه ی آخـــر در جزیره بماند!
زمانیکه دیگر چیزی از جزیره روی آب نمانده بود، عشق تصمیم گرفت تا
برای نجــــــــات خــــود از دیـــــــــــــگران کـــمــکـــــ بخواهد.
در همین حال او از ثروت که با کشتی باشکوهش در حال گذشتن از آنجا بود
کــــــــــــمــــــکــــــــــــــــــــ خواســـتـــــــــــ !!

" ثروت، مرا هم با خود می بری؟؟؟!! "
ثروت جواب داد: نه نمی توانم! مقدار زیادی طلا و نقره در این قایق هست،
که من دیگر جایی برای تو ندارم.
عشق تصمیم گرفت از غرور که با قایقی زیبا در حال رد شدن از جزیره بود کمک بخواهد!

" غرور، لطفا به من کمک کن! "
" نمی توانم عشق! تو خیس شده ای و ممکن است قایقم را خراب کنی! "
پس عشق از غم که در همان نزدیکی بود کمک خواست!

" غم، لطفا مرا با خود ببر! "
" آه عشق؛ آن قدر ناراحتم که دلم می خواهد تنها باشم! "
شادی هم از کنار عشق گذشت اما آنچنان غرق در خوشحالی بود که
اصلا متوجه عشق نشد!

ناگهان صدایی شنید:
" بیا اینجا عشق! من تو را با خود می برم! "
صدای یک بزرگتر بود؛

عشق آن قدر خوشحال شد که فراموش کرد اسم ناجی خود را بپرسد!
هنگامی که به خشکی رسیدند، ناجی به راه خود رفت!
عشق که تازه متوجه شده بود که چقدر به ناجی خود مدیون است،
از دانش که او هم از عشق بزرگتر بود پرسید:

" چه کسی به من کمک کرد؟؟؟ "
دانش جواب داد: " او زمان بود! "
" زمان؟؟!!! اما چرا به من کمک کرد؟؟؟!! "
دانش لبخندی زد و با دانایی جواب داد:
" چون تنها زمان بزرگی عشق را درک می کند! "
دیدگاه  •   •   •  1392/07/17 - 20:53
+4
xroyal54
xroyal54
عاشق مردی بوده ام...که...

دستهایش با تمام مردانگی به لطافت کوهستان است ...

شانه هایش نیز تکیه گاه محکم و امنی است و قلبش آنقدر وسیع است که

می توان تمام شاپرک ها را در آن جا داد ...

و آنقدر دوستش دارم که همیشه می گویم ، می پرستمت پدرمـ



==»»یـــه چی دیگه هم بــگم با اجازتون.....


اگر بدانی چه کسی،کشتی زندگی را....از میان موج های سهمگین روزگار

به ساحل آرام رویاهایت......رسانده است؟

"
"
پــــدرت” را می پرستی . .
دیدگاه  •   •   •  1392/07/13 - 17:35
+8
saeed
saeed
دیدگاه  •   •   •  1392/07/13 - 13:24
+1
roya
roya
دیدگاه  •   •   •  1392/07/11 - 15:28
+5
♥ نگار ♥
♥ نگار ♥
مردانــه کــه دلت بگیـــرد کــدام زن میخواهــد آرامــت کند…؟


مردانــه که بغض کنے چه زنے توانایے آرام کــردنت را دارد…؟


مــرد که باشــے حق ایــن ها را نــدارے…


مــرد که باشے حـق ات فقـط در دل نگـهداشتن است….


مــرد که باشے از دور نماے ِ کوهـے را دارے , مغـرور و غمگیـن و تنهـا….


مــرد که باشے شـب که دلت بگـیرد


بیچـاره میشـوے...بیچــاره
دیدگاه  •   •   •  1392/07/10 - 18:31
+2

تفکیک

جستجو برای
نوع پست توسط در گروه تاریخ