یافتن پست: #یخ

*elnaz* *
*elnaz* *
یه کوه یخ شدمو....قطره قطره اب شدم....نیومده رو سر زندگیت خراب شدم...باید نگفته بمونه...نگفته ها اما...من انتخاب نکردم من انتخاب شدم.................................................
دیدگاه  •   •   •  1392/06/17 - 17:36
+1
♥ نگار ♥
♥ نگار ♥
دیدگاه  •   •   •  1392/06/17 - 12:39
+3
♥ نگار ♥
♥ نگار ♥
افغانی ها پاکستانیها عراقی ها تو شناسنامه هاشون یه تاریخ تولد دارن و یه تاریخ انفجار
دیدگاه  •   •   •  1392/06/17 - 11:28
+1
♥ نگار ♥
♥ نگار ♥
سه سال پیش یه دوست پسر داشتم که یکم بهش شک کرده بودم
شمارشو دادم به رفیقم تا امتحانش کنم
این جریان گذشت و سه سال بعدش یعنی همین دو هفته پیش به سلامتی با هم ازدواج کردن !!!
و تنها کسی هم که از بچه محلا دعوت نشده بود من بودم
بیخیال ..... ایشالله به پای هم پیرشن !!!
الانم یه دوست پسر دارم یکم بهش شک دارم ولی دیگه غلط بکنم بخوام امتحانش کنم!
دیدگاه  •   •   •  1392/06/17 - 11:27
+1
♥ نگار ♥
♥ نگار ♥
من سر ما خورده ام

نه از برف یا پنجره های نیمه باز

نگاه تو وقتی رفتی

دستانت به نشانه ی خدا حافظ

و لبانت که بی بوسه بسته شدند

همه یخبندان را توجیه می کرد و من

سر ما خورده ام در یک تابستان پر از خورشید...
دیدگاه  •   •   •  1392/06/17 - 11:08
♥ نگار ♥
♥ نگار ♥
یک رقص دونفره
در تاریکی شب
زیر نور ماه
وقتی نور شمع ها
در تب و تاب است
نوای موسیقی
نوازش می کند گوش را
و گلهای روی میز…
گلهای رزِ روی میز…
گلهای رزِ سرخِ روی میز…
عطرشان پر کرده فضا را
دستانی که حلقه شده بدورت
پا هایی که تعقیب می کنند
لحظه به لحظه
هر قدمت را
چشمانی که مرور می کنند
خط به خط اندامت را
و لبانی که گره میخورند
گه گاه ، در لبانت…
بگذار خاطره سازیم
از این شب
از این شب که در آنیم
کس چه می داند
فردا شاید
نه من باشم و نه تو
زمانی برای اما و اگر نیست
دیدگاه  •   •   •  1392/06/17 - 11:05
korosh
korosh
دیدگاه  •   •   •  1392/06/17 - 11:03
+3
korosh
korosh
به هنگام بازدید از یک بیمارستان روانى، از روان‌پزشک پرسیدم شما چطور می‌فهمید که یک بیمار روانى به بسترى شدن در بیمارستان نیاز دارد یا نه؟

روان‌پزشک گفت: ما وان حمام را پر از آب می‌کنیم و یک قاشق چایخورى، یک فنجان و یک سطل جلوى بیمار می‌گذاریم و از او می‌خواهیم که وان را خالى کند.

من گفتم: آهان! فهمیدم. آدم عادى باید سطل را بردارد چون بزرگ‌تر است.

.

.

.

.

.

.

.
روان‌پزشک گفت: نه! آدم عادى درپوش زیر آب وان را بر می‌دارد... شما می‌خواهید تخت‌تان کنار پنجره باشد؟




دیدگاه  •   •   •  1392/06/17 - 11:00
+1
♥ نگار ♥
♥ نگار ♥
تو تاکسی نشسته بودم، ی دختره آنچنان آهییی کشید ی آن فک کردم

دارم فیلم میبینم: D

همه میخکوب شدن رو صورتش

پسره :چی شد عزیزم؟

دختره :هیچی ناخنم شکست

من :/

پسره :|

مسافرا:)))

دختره :(

راننده O_o
دیدگاه  •   •   •  1392/06/17 - 11:00
♥ نگار ♥
♥ نگار ♥
روز انتقام نزدیکه . . .
یه روز میاد که یخچال میاد در اتاقمونو هی باز میکنه ، هی میبنده . . .
بعلههه )
دیدگاه  •   •   •  1392/06/17 - 10:40

تفکیک

جستجو برای
نوع پست توسط در گروه تاریخ