یافتن پست: #یخ

♥ نگار ♥
♥ نگار ♥
اللهم صل علی محمد و ال محمد :)
.
.
.
.......
.
.
.
.
...
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
. الان همه اینو میخونن من ثواب میکنم:))
من حتی توی page هم فکر اخرتم هستم..
حالا هی شما چرت و پرت استاتوس کنید
دیدگاه  •   •   •  1392/05/11 - 16:07
+6
♥ نگار ♥
♥ نگار ♥
من نمیدونم اینایی كح "آیا" رو مینویثن "عایا",

"آقا" رو مینویصن"عاقا", "بله" مینویثن "بعله"؛

دغیغا چی رو میخوان صابط كنن!!؟

اثلا میخوام بدونم كدوم نحذط ثواد آموضی درس خوندن!!؟ والا ^_^
دیدگاه  •   •   •  1392/05/11 - 15:39
+4
Prof.Dr.Abdolreza Sh.Farahani
Prof.Dr.Abdolreza Sh.Farahani

دیرگاهیست که تنها شده ام /
قصه غربت صحرا شده ام وسعت درد فقط سهم من است /
باز هم قسمت غم ها شده ام
دگر آئینه ز من با خبر است /
که اسیر شب یلدا شده ام
من که بی تاب شقایق بودم /
همدم سردی یخ ها شده ام
کاش چشمان مرا خاک کنید /
تا نبینم که چه تنها شده ام

دیدگاه  •   •   •  1392/05/11 - 15:37
+5
AmiR
AmiR

چند ماه گذشته از رفتنت

هنوز ازت خبرری نیستو منم دارم

دیونه تر میشم

دلم برا صدات

برا دوستدارم گفتنات

برا طرز نگات

برا خندیدنات

برا عطر تنت

تنگ شده

خدایا از تو میخوامش خودت برشگردونش
دیدگاه  •   •   •  1392/05/11 - 15:33
+3
♥ نگار ♥
♥ نگار ♥
تجاوز 2 دختر 10 ساله به پسر 27 ساله! این اتفاق در محله ی جردن رخ داده مادر دختر 10 ساله از خانه بیرون میرود برای خرید دختر درب خانه ی همسایه را میزند پسری 27 ساله به اسمه مهدی در رو باز میکنه الناز میگوید :میشه بیایید خانه ی ما زیر غذا رو کم کنید تا مادرم برسه من از گاز میترسم، وقتی مهدی وارد خانه میشه زیره گاز رو کم میکنه الناز برای مهدی شربت میاره داخل شربت داروی بیهوشی ریخته بود، مهدی با خوردنه شربت به خوابی عمیق فرو میرود در همین لحظه الناز داد میزنه سارا بیا یه نفرسره کار رفته همه ی این متن رو خونده
دیدگاه  •   •   •  1392/05/11 - 15:32
+4
♥ نگار ♥
♥ نگار ♥
درکتاب مستدرک الوسایل جلد نودوهشتم باب صدوسیوچهارم چاپ سوم مبحث مدخل الرمضان آمده :
یکی از شاگردان علامه بحرالعلوم درباب آداب رمضانیه حاج میرزا شیخ عبدالوهاب خراسانی خدمت حاج میرزا ابوالجواد آقاعراقی نجفی حضور یافتند , ایشان نبود برگشتند .خخخخخخخخ
دیدگاه  •   •   •  1392/05/11 - 15:23
+5
♥ نگار ♥
♥ نگار ♥
ﺑﺎ ﺩﻭﺱ پسرم ﺑﯿﺮﻭﻥ ﺑﻮﺩﻡ ، ﯾﮑﯽ ﺍﺯ ﺁﺷﻨﺎﻫﺎ
ﺩﯾﺪﺗﻤﻮﻥ ...
ﺍﻭﻣﺪﻩ ﺑﻪ ﺑﺎﺑﺎﻡ ﻣﯿﮕﻪ ﺁﺭﻩ ﺁﻗﺎﯼ ﻓﻼﻧﯽ دخترتون، ﻓﻼﻥ
ﺟﺎ ﺑﺎ پسر ﺑﻮﺩ !
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
ﺑﺎﺑﺎﻡ ﻫﻢ ﺑﺮﮔﺸﺖ ﮔﻔﺖ : ﻧﻤﯿﺪﻭﻧﺴﺘﻢ ﺑﺎ ﺩﻭﺱ پسرشم
ﻣﯿﺨﻮﺍﺩ ﺑﺮﻩ
ﺑﯿﺮﻭﻥ ﺑﺎﯾﺪ ﺍﺯﺷﻤﺎ ﺍﺟﺎﺯﻩ ﺑﮕﯿﺮﻩ !!!
ﯾﻌﻨﯽ ﺭﯾﺪ ﺑﻪ ﻃﺮﻑ ﺑﺎﺑﺎﻡ
ﻋــــــــــــــــــــﺎﺷﻘﺸﻢ :)) !!
البته بعدا که طرف رفت به حسابم رسیدگی کرد
دیدگاه  •   •   •  1392/05/11 - 15:08
+5
♥♥♥♥♥♥ R A M I N♥♥♥♥♥♥
♥♥♥♥♥♥ R A M I N♥♥♥♥♥♥
شما که غریبه نیستین ...

وقتی “منو” میخواست هیچ چیز جلودارش نبود

و

وقتی هم که “منو” نخواست هیچ چیز نگهدارش نبود
دیدگاه  •   •   •  1392/05/11 - 14:53
+3
korosh
korosh
دختر:موجودی است که وقتی تعجب میکند میگوید واااااااااا!! و وقتی خوشحال است میگوید بمیری الهییییییی!! وقتی غمگین است آه میکشد و وقتی میترسد جیییییییغ بنفش میکشد . وقتی بدش می آید میگوید ویشششش . وقتی خوشش می آید میگوید ووییییی. همه عناصر ذکور گیتی در عشق او واله و سرگردانند . تاریخ تولد و شماره کفش با جناق پسر عمه ی دختر خاله ی داماد همسایه ی پوریا پور سرخ را میداند .از سوسک اصولا نمیترسد بلکه چندشش میشود
دیدگاه  •   •   •  1392/05/11 - 14:19
+4
korosh
korosh
اگر طاووس برای ناز کردن و روباه برای فریب دادن وتمساح برای اشک ریختن وکلاغ برای قارقار کردن داشته باشی دیگر نیازی به زن گرفتن نداری
دیدگاه  •   •   •  1392/05/11 - 14:15
+4

تفکیک

جستجو برای
نوع پست توسط در گروه تاریخ