یافتن پست: #یخ

♥ نگار ♥
♥ نگار ♥
روزی میرسد که با لبخند ِ تو بیدار میشوم ...

این روز هر زمان که میخواهد باشد ...

فقــــط باشـــــد !!!
دیدگاه  •   •   •  1392/05/12 - 15:52
+3
♥ نگار ♥
♥ نگار ♥
اگر ایران بحز ویران سرا نیست
من این ویرانسرا را دوست دارم
اگر تاریخ ما افسانه رنگ است
من این افسانه ها را دوست دارم
نوای نای ما گر جانگداز است
من این نای و نوا را دوست دارم
اگر آب و هوایش دلنشین نیست
من این آب و هوا را دوست دارم
بشوق خار صحراهای خکشش
من این فرسوده پا را دوست دارم
من این دلکش زمین را می پرستم
من این روشن سما را دوست دارم
اگر بر من ز ایرانی رود زور
من این زور آزما را دوست دارم
اگر آلوده دامانید اگر پاک
من ای مردم شما را دوست دارم
دیدگاه  •   •   •  1392/05/12 - 14:57
+3
♥ نگار ♥
♥ نگار ♥
بزرگترین تفاوت میان زنان و مردان چیست؟؟؟؟؟
.
.
.
.
.
.
.
.
یعنی واقعا با این سنت میخوای من بهت بگم؟؟؟؟
برو خجالت بکش
دیدگاه  •   •   •  1392/05/12 - 14:42
+3
♥ نگار ♥
♥ نگار ♥

ﺩﯾﺮﻭﺯ ﺗﻮ ﺧﯿﺎﺑﺎﻥ ﺍﻋﺼﺎﺑﻢ ﺩﺍﻏﻮﻥ
ﻓﻘﻂ ﺩﻭﺳﺖ ﺩﺍﺷﺘﻢ ﯾﮑﯽ ﺭﻭ ﺑﺰﻧﻢ
ﺍﯾﻦ ﻭﺳﻂ ﯾﮑﯽ ﺍﻭﻣﺪﻩ ﻣﯿﮕﻪ ﺳﺎﻋﺖ ﭼﻨﺪﻩ ؟؟؟؟
ﻣﯿﮕﻢ ﯾﻪ ﺭﺑﻊ ﺑﻪ ﺩﻭ
ﺑﺮﮔﺸﺘﻪ ﻣﯿﺨﻨﺪﻩ ﻣﯿﮕﻪ ﺧﻮﺩﺕ ﺑﺪﻭ ..
ﻫﯿﭽﯽ ﺩﯾﮕﻪ ﺍﻭﻥ ﮐﺴﯽ ﮐﻪ ﺩﻧﺒﺎﻟﺶ ﻣﯿﮕﺸﺘﻢ ﺭﻭ ﭘﯿﺪﺍ ﮐﺮﺩﻡ |:

دیدگاه  •   •   •  1392/05/12 - 14:29
+3
M 0 R i c A R L0
M 0 R i c A R L0
در CARLO
1 دیدگاه  •   •   •  1392/05/12 - 14:19
+5
♥ نگار ♥
♥ نگار ♥
ﺑﺎ ﯾﮑﯽ ﭼﺖ ﻣﯿﮑﺮﺩﻡ
ﺩﯾﺪﻡ ﺟﻮﺍﺏ ﻧﻤﯿﺪﻩ
ﮔﻔﺘﻢ ﭼﺮﺍ ﺟﻮﺍﺏ ﻧﻤﯿﺪﯼ؟؟؟؟
ﮔﻔﺖ :ﺍﺧﻪ ﺩﺍﺭﻡ ﺷﺎﻡ ﻣﯿﺨﻮﺭﻡ
ﺧﯿﻠﯽ ﺑﺎ ﺍﺩﺏ ﺑﻮﺩ
ﺑﺎ ﺩﻫﻦ ﭘﺮ ﭼﺖ ﻧﻤﯿﮑﺮﺩ:)))))))))))))
دیدگاه  •   •   •  1392/05/12 - 14:07
+3
Mohammad Mahdi
Mohammad Mahdi


تازگیا هرکی میگه دوسِت دارم ، خندم میگیره ! بی اراده میگم : تو دیگه چی میخوای ؟؟؟


دیدگاه  •   •   •  1392/05/12 - 12:26
+3
Prof.Dr.Abdolreza Sh.Farahani
Prof.Dr.Abdolreza Sh.Farahani

دخترک برگشت چه  بزرگ شده بود
پرسیدم : پس کبریت هایت کو؟ پوزخندی  زد!
گونه اش آتش بود ، سرخ ، زرد
... گفتم: میخواهم امشب با کبریتهای  
تو ، این سرزمین را به آتش بکشم
!!
دخترک  نگاهی انداخت ، تنم لرزید...
گفت : کبریت هایم را نخریدند
!
سالهاست  تن می فروشم
! می خری؟؟؟!

دیدگاه  •   •   •  1392/05/12 - 11:51
+5
Prof.Dr.Abdolreza Sh.Farahani
Prof.Dr.Abdolreza Sh.Farahani

شاعر سکوت کرد به آخر رسیده بود

از قله های عشق به بستر رسیده بود

 از خود گریخت رفت به هر ﮐس که سر کشید

 تنها به یک نبودن دیگر رسیده بود 

برگشت خاطرات خودش را مرور کرد

 دوران تلخ شاعریش سر رسیده بود

 هی سعی کرده بود شروعی دوباره رااز هر چه بد که بود به بدتر رسیده بود

 جرأت نداشت باز کند پوچ محض را

 تنها دویده بود و به یک در رسیده بود 

تعبیر عکس داد سرانجام مرد را

 خواب کلاغ که به کبوتر رسیده بود

 از دشمنان صراحت شمشیر زهر دار 

از دوستان صداقت خنجر رسیده بود

 از زن که علت همه ی هیچ مرد بود

 تنها عذاب و رنج مکرر رسیده بود

 شاعر هنوز آنور دنیا ادامه داشت

 هر چند زن به مصرع آخر رسیده بود

دیدگاه  •   •   •  1392/05/12 - 11:45
+3
roya
roya
در CARLO

صدای زنگ تلفن – دخترک گوشی رو بر میداره


سلام . کیه؟


سلام دختر خوشگلم منم بابایی! مامانی خونه است؟ گوشی رو بده بهش!


نمیشه!


چرا؟



 


چون با عمو حسن رفتن تو اطاق خواب طبقه بالا در رو هم رو خودشون بستن!


سکوت


بابایی ما که عمو حسن نداریم!


چرا داریم. الآن پیش مامانه.


ببین عزیزم. اینکاری که میگم بکن. برو بزن به در و بگو بابا اومده خونه!


چشم بابا


چند دقیقه بعد


بابا جون گفتم.


خوب چی شد؟


هیچی. همینکه گفتم یهو صدای جیغ مامانم اومد بعد با عجله از اطاق اومد بیرون همینطور که از پله‌ها میدوید هول شد پاش سر خورد با کله اومد پایین. نمیدونم چرا تکون نمیخوره دیگه !!؟


خوب عمو حسن چی؟


عمو حسن از پنجره پرید توی استخر. ولی پریروز آب استخر رو خودت خالی کرده بودی یک صدای بامزه ای داد نگو! هنوز همونتو خوابیده!


استخر؟ کدوم استخر؟ ببینم مگه شماره ****۰۹۱۷ نیست؟


نه!


ببخشین مثل اینکه اشتباه گرفتم


دیدگاه  •   •   •  1392/05/12 - 11:09
+4

تفکیک

جستجو برای
نوع پست توسط در گروه تاریخ