یافتن پست: #یخ

sasan pool
sasan pool
1 دیدگاه  •   •   •  1392/04/20 - 12:24
+2
saman
saman
در CARLO
ﯾﻪ ﺭﻭﺯﻩ ﺁﻓﺘﺎﺑﯽ ﯾﻪ ﺧﺎﻧﻢِ ﺍﻧﮕﻠﯿﺴﯽ ﺭﻭﯼ ﻋﺮﺷﻪ

ﮐﺸﺘﯽ ، ﺩﺭ ﺳﻮﺍﺣﻞ ﻣﮑﺰﯾﮏ ﺑﻪ ﺩﺭﯾﺎﻧﮕﺎﻩ ﻣﯿﮑﺮﺩ

ﮐﻪ ﻧﺎﮔﻬﺎﻥ ﺍﻧﮕﺸﺘﺮ ﺍﻟﻤﺎﺱ ﮔﺮﺍﻧﺒﻬﺎﯾﺶ ﺍﺯ

ﺍﻧﮕﺸﺘﺶ ﺳﺮ ﺧﻮﺭﺩ ﻭ ﺍﻓﺘﺎﺩ ﺗﻮ ﺁﺏ ﻭ ﺯﻥ ﺑﺎ

ﻧﺎﺭﺍﺣﺘﯽ ﺍﯾﻦ ﺳﻔﺮ ﺭﺍ ﺳﭙﺮﯾ ﮑﺮﺩ…

… ﭘﺲ ﺍﺯ۱۵ﺳﺎﻝ ﮐﻪ ﺑﻪ ﺷﻬﺮﻩ ﻣﮑﺰﯾﮑﻮ ﺳﯿﺘﯽ ﺭﻓﺘﻪ

ﺑﻮﺩ ، ﺩﺭ ﯾﮏ ﺭﺳﺘﻮﺭﺍﻥ ﺩﺭ ﮐﻨﺎﺭ ﺳﺎﺣﻞ ﺳﻔﺎﺭﺵ

ﺧﻮﺭﺍﮎ ﻣﺎﻫﯽ ﺩﺍﺩ ، ﻭﻗﺘﯽ ﺩﺍﺷﺖ ﻣﺎﻫﯽ ﺭﻭ

ﻣﯿﺨﻮﺭﺩ ﯾﻪ ﺟﺴﻢ ﺳﻔﺖ ﻭ ﺳﺨﺖ ﺯﯾﺮ ﺩﻧﺪﻭﻧﺶ

ﺣﺲ ﮐﺮﺩ ﻭ ﻭﻗﺘﯽ ﺩﺭ ﺁﻭﺭﺩ ﺩﯾﺪ

ﺍﺳﺘﺨﻮﺍﻥ ﻣﺎﻫﯿﻪ

ﻧﮑﻨﻪ ﻓﮑﺮ ﮐﺮﺩﯼ ﺍﻧﮕﺸﺘﺮﻩ !؟!؟!؟

ﺑﺎﺑﺎ ﺗﻮ ﺩﯾﮕﻪ ﺧﯿﻠﯽ ﺗﺨﯿﻠﺖ ﻗﻮﯾﻪ !
دیدگاه  •   •   •  1392/04/20 - 09:39
+2
xroyal54
xroyal54
در CARLO
چه بی پــــــــــروا ... دلـــــــــم ...
آغوش ممــــــــــنوعه ای را میخــــــواهد ... که شرعی بودنش را ...
تنها من مـــــــیدانم و ... دلــــــم ... و تــــــــــو ..
دیدگاه  •   •   •  1392/04/19 - 19:53
+7
hosein
hosein
داور قلبم نه سوت دارد و نه کارت قرمز...
راحت باش...
تا دلت میخواهد خطا کن سکوت میکنم
باز هم سکوت میکنم......
دیدگاه  •   •   •  1392/04/19 - 19:08
+5
hosein
hosein
پسر: تو تا حالا[!] داشتی ؟
دختر : نه نداشتم
پسر: چرا ؟
دختر : چون که نمیخوام
پسر: ولی [!] یه نیازه
دختر : واسه من نیست
پسر: اصلا روشن فکرنیستی
دختر : اینارو به خواهرتم گفتی ؟
پسر: :|
دختر : پس خفه شو...
دیدگاه  •   •   •  1392/04/19 - 19:05
+6
saqar
saqar
خدایا...
رمضان ماه مهمانی توست...
سفره ات هر روزِ سال پهن بوده،
ولی این روزها، پذیرایی ها ویژه است...
از خوان گسترده ات چشم و دلی سیر میخواهم...
شکم سیر را هر روز قبل از رمضان مرحمت نموده ای...
الهی شکر
دیدگاه  •   •   •  1392/04/19 - 18:04
+7
alireza
alireza
سنگ تراشی به خدایش میگفت : خدایا از سنگ تراشی خسته شده ام زیرا در برابر همه ضعیف است ای کاش من همانند دریایی پر طلاطم بودم

خداوند اورا دریا کرد

مرد مسرور از حالش شد پس از مدتی دید که آبش توسط خورشید بخار میشود پس گفت خورشید از دریا قویتر است من هم میخواهم خورشید شوم و به آرزویش رسید

او خورشید بودو بر جهانی میتابید

که ناگهان ابری آمد و جلوی تابشش را گرف مرد گفت : خدایا ابر هم که از خورشید و دریا قویتر است پس من هم میخواهم ابر شوم

و خداوند اورا ابری زیبا کرد..او در اوج بود و جهان را مینوردید

اما به کوهی برخورد کرد و کوه مانع ادامه راهش شد پس دوباره از خدایش خواست تا کوهی استوار و بلند شود

و خداوند اورا کوهی استوار کرد ...

مرد خوشحال بود که دیگر هیچ چیز اورا نابود نمیکند و همیشه استوار است .. در روزی احساس دردی در وجودش کرد،اطراف را نگاهی کرد ... سنگ تراشی را دید که وجوده اورا با چکشی خورد میکرد .
دیدگاه  •   •   •  1392/04/19 - 17:44
+7
saman
saman
در CARLO
ﯾﻪ ﺭﻭﺯ ﺩﺍﻧﺸﮕﺎﻩ ﺳﺎﻋﺖ ۸ ﺻﺒﺢ ﮐﻼﺱ
ﺩﺍﺷﺘﯿﻢ ؛ ﻣﻨﻢ ﺧﻤﯿﺎﺯﻩ ﻣﯿﮑﺸﯿﺪﻡ ،
ﻓﮑﺮ ﮐﻨﻢ ﺩﻫﻨﻢ ﯾﮏ ﻣﺘﺮﯼ ﺑﺎﺯ ﺷﺪ…
.
.
.
.
ﺍﺳﺘﺎﺩﻣﻮﻥ ﮔﻔﺖ:ﭼﯿﻪ ﺧﻮﺍﺑﺖ ﻣﯿﺎﺩ؟؟
.
.
.
ﻣﻨﻢ ﺑﺎ ﺟﺪﯾﺖ ﺗﻤﺎﻡ ﮔﻔﺘﻢ:
ﻧﻪ ﻣﯿﺨﻮﺍﻡ ﺑﺨﻮﺭﻣﺖ:|
.
.
.
ﺍﺯ ﻓﺮﻁ ﺧﻨﺪﻩ ۲ ﺗﺎ ﺍﺯ ﺩﺧﺘﺮﺍﯼ ﺩﺍﻧﺸﮕﺎه بیهوش شدن!

منم اون درس 3 واحدی اوفتادم{-13-}
دیدگاه  •   •   •  1392/04/19 - 16:35
+5
saman
saman
در CARLO
پـسری باخانوادش دعواش شدو از خانه زد بیرون و رفت خونه یکی از دوستاش یکماه موند...

بعد از یک ماه دختری را سرکوچه میبیند و بهش تیکه میندازد

یکی از دوستاش میگه میدونی این کی بود ؟!!!!!!!!

میگه نه!!

میگه این خواهر همون رفیقت بود که تو یه ماه خونشون بودی . ...

عذاب وجدان میگیره میره خونه رفیقش ؛ رفیقش داشت مشروب میخورد

به رفیقیش میگه : ببخشید من سر کوچه به دختری تیکه انداختم ولی نمی دونستم خواهرتو بود !

دوستش پیکشو میبره بالا میگه به سلامتی رفیقی که یه ماه خونمون خورد ,خوابید

ولی خواهرمو نشناخت!!
دیدگاه  •   •   •  1392/04/19 - 16:22
+2
saman
saman
در CARLO
آهای کسایی که پستهای طنز بچه ها رو میخونید ولی لایک نمیکنید
آره با شما هام....
.

.

.

ای خدا چقدر زیادید!

هیچی ! میخواستم خدمت شما سلام عرض کنم . . . .
دیدگاه  •   •   •  1392/04/19 - 15:49
+5

تفکیک

جستجو برای
نوع پست توسط در گروه تاریخ