یافتن پست: #یخ

محسن رضایی ناظمی
محسن رضایی ناظمی
با دوستم رفتیم کشتارگاه میگه:اه اه اینجا چه بوی گوسفندی میاد.گفتم: پـَـ نـَـ پـَـ میخواستی بوی اش رشته بیاد.
دیدگاه  •   •   •  1390/10/17 - 19:20
محسن رضایی ناظمی
محسن رضایی ناظمی
رفتم تو ماهی فروشی به فروشنده می گم :آقا یه ماهی قزل آلا بدین.میگه : واسه خوردن میخای؟میگم: پـَـ نـَـ پـَـ اومدم واکسن هاری و کزازشو بزنم و برم
دیدگاه  •   •   •  1390/10/17 - 19:18
محسن رضایی ناظمی
محسن رضایی ناظمی
به مامانم میگم:نمیخای واسه ما آستین بالا بزنی؟میگه:پسرم زن میخوای؟گفتم : پـَـ نـَـ پـَـ گفتم آستیناتو بالا بزنی با هم مچ بندازیم ببینیم کی قوی تره
دیدگاه  •   •   •  1390/10/17 - 19:16
عسل ایرانی
عسل ایرانی
شعر جديد ياس در مورد امتحانات از چی بگم برات ؟ انتظار داری چه چیزی از جیب من در آد ؟ جز یه کاغذ سفید پاره ؟ خب آره رفیق تقلب توشه ولی باخودکار سفید ! تو هم مثل منی کم درد نداری ، درد اصلیت اینه که علاقه ای به درسم نداری . من کسی نیستم با این امتحانا دردم بگیره ولی این نمره ها رو کی میخواد گردن بگیره!
1 دیدگاه  •   •   •  1390/10/17 - 17:19
+3
امیرحسین
امیرحسین
بابام میگه اینترنت قطعه ؟ میگم نه چرا قطع باشه ؟ میگه اخه دیدم داری درس میخونی!
دیدگاه  •   •   •  1390/10/17 - 16:17
+1
محسن رضایی ناظمی
محسن رضایی ناظمی
ک دوست واقعی کسی هست که وقتی زمین میخوردی، میاد و دستت رو میگیره و از زمین بلندت میکنه . . . . . . البته بعد از اینکه خندیدنش تموم شد !!
دیدگاه  •   •   •  1390/10/17 - 03:03
+2
محسن رضایی ناظمی
محسن رضایی ناظمی
لرهصبح زود یه لیوان خاکشیر میخوره تا شب ملق میزنه که ته نشین نشه
دیدگاه  •   •   •  1390/10/17 - 02:50
+1
محسن رضایی ناظمی
محسن رضایی ناظمی
دختر:موجودی است که: وقتی تعجب میکند میگوید واااااااااا!! وقتی خوشحال است میگوید بمیری الهییییییی!! وقتی غمگین است آه میکشد وقتی میترسد جیییییییغ بنفش میکشد وقتی بدش می آید میگوید ویشششش . وقتی خوشش می آید میگوید ووییییی. همه عناصر ذکور گیتی در عشق او واله و سرگردانند . تاریخ تولد و شماره کفش با جناق پسر عمه ی دختر خاله ی داماد همسایه ی پوریا پور سرخ را میداند ! از سوسک اصولا نمیترسد بلکه چندشش میشود!!!
دیدگاه  •   •   •  1390/10/17 - 02:46
+1
محسن رضایی ناظمی
محسن رضایی ناظمی
از تشیع جنازه پدر بزرگم برمیگشتیم عمم داشت خودشو از شدت ناراحتی میکشت یکی از اقوام گفت عزیزم چقدر مدل موهات قشنگه یهو عمه صاف نشست گفت دِ نـَـه دِ تازه الان بهم ریختس!
دیدگاه  •   •   •  1390/10/17 - 02:27
+2
hadith
hadith
من خدایی دارم که در این نزدیکیست! مهربان... خوب... قشنگ... چهره اش نورانیست.... گاه گاهی سخنی میگوید با دل کوچک من... ساده تر از سخن ساده من، او مرا می فهمد... او مرا می خواند... نام او ذکر من است در غم و شادی چون به غم مینگرم آن زمان رقص کنان میخندم! که خدا یار من است... که خدا در همه جا یاد من است... او خداییست که مرا میخواهد....
دیدگاه  •   •   •  1390/10/17 - 01:44
+4

تفکیک

جستجو برای
نوع پست توسط در گروه تاریخ