یافتن پست: #M

saman
saman


درد عشقی کشیده‌ام که مپرس





زهر هجری چشیده‌ام که مپرس







گشته‌ام در جهان و آخر کار




دلبری برگزیده‌ام که مپرس







آن چنان در هوای خاک درش




می‌رود آب دیده‌ام که مپرس







من به گوش خود از دهانش دوش




سخنانی شنیده‌ام که مپرس







سوی من لب چه می‌گزی که مگوی




لب لعلی گزیده‌ام که مپرس







بی تو در کلبه گدایی خویش




رنج‌هایی کشیده‌ام که مپرس







همچو حافظ غریب در ره عشق




به مقامی رسیده‌ام که مپرس!



دیدگاه  •   •   •  1392/05/21 - 17:45
+2
saman
saman

ننشیند دگری غیر تو در خانه چشم


نکند خانه کسی جز تو به ویرانه چشم


قصه وصل به پایان مرسان دیده مبند


نظری کن سخنی گوی زافسانه چشم !

دیدگاه  •   •   •  1392/05/21 - 17:43
+2
saman
saman

ای دل تو به اسرار معما نرسی


در نکته ی زیرکان دانا نرسی


اینجا به می لعل بهشتی میساز


کانجا که بهشت است رسی یا نرسی !

دیدگاه  •   •   •  1392/05/21 - 17:39
+4
saman
saman



شب فراق تو را روز وصل، پیدا نیست





عجب شبی، که در آن شب، امید فردا نیست






تطاول سر زلف تو و شبان دراز




چه داند، آنکه گرفتار بند و سودا نیست






غم ملامت دشمن، ز هر غمی بترست




مرا ملامت هجران دوست، پیدا نیست






پدر به دست خودم، توبه می‌دهد وین کار




به دست و پای من رند بی سر و پا نیست






خدنگ غمزه گذر می‌کند ز جوشن جان




اگر تو را، سپر صبر هست ما را نیست






من آن نیم، که ز راز تو دم زنم، چون نی




وگر رود سخن از ناله، ناله از ما نیست






تو راست، بر سر من جای تا سرم بر جاست




دریغ عمر عزیزم، که پای بر جا نیست






حدیث شوق، چو زلف دراز گشت، دراز




بجان دوست، که یک موی، زیر بالا نیست






خیال زلف و رخت، روز و شب برابر ماست




کجاست، نقش دهانت که هیچ پیدا نیست






من از طبیب، مداوای عشق پرسیدم




جواب داد، که سلمان بجز مدارا نیست





(محرم قربانی زرنقی)



دیدگاه  •   •   •  1392/05/21 - 17:36
saman
saman

كه تواند مرا دوست دارد


وندر آن بهره ي خود نجويد ؟


هركس از بهر خود در تكاپوست


كس نچيند گلي كه نبويد


عشق بي حظ و حاصل خيالي ست


آنكه پشمينه پوشيد ديري


نغمه ها زد همه جاودانه


عاشق زندگاني خود بود


بي خبر ، در لباس فسانه


خويشتن را فريبي همي داد


خنده زد عقل زيرك بر اين حرف


كز پي اين جهان هم جهاني ست


آدمي ، زاده ي خاك ناچيز


بسته ي عشق هاي نهاني ست


عشوه ي زندگاني است اين حرف


بار رنجي به سربار صد رنج


خواهي ار نكته اي بشنوي راست


محو شد جسم رنجور زاري


ماند از او زباني كه گوياست


تا دهد شرح عشق دگرسان


حافظا ! اين چهكيد و دروغيست


كز زبان مي و جام و ساقي ست ؟


نالي ار تا ابد ، باورم نيست


كه بر آن عشق بازي كه باقي ست


من بر آن عاشقم كه رونده است


در شگفتم ! من و تو كه هستيم ؟


وز كدامين خم كهنه مستيم ؟


اي بسا قيد ها كه شكستيم


باز از قيد وهمي نرستيم


بي خبر خنده زن ، بيهده نال


اي فسانه ! رها كن در اشكم


كاتشي شعله زد جان من سوخت


گريه را اختياري نمانده ست


من چه سازم ؟ جز اينم نيامخوت


هرزه گردي دل ، نغمه ي روح


افسانه : عاشق ! اينها سخن هاي تو بود ؟


حرف بسيارها مي توان زد


مي توان چون يكي تكه ي دود


نقش ترديد در آسمان زد


مي توان چون شبي ماند خاموش


مي توان چون غلامان ، به طاعت


شنوا بود و فرمانبر ، اما


عشق هر لحظه پرواز جويد


عقل هر روز بيند معما


و آدميزاده در اين كشاكش


ليك يك نكته هست و نه جز اين


ما شريك هميم اندر اين كار


صد اگر نقش از دل برآيد


سايه آنگونه افتد به ديوار


كه ببينند و جويند مردم


خيزد اينك در اين ره ، كه ما را


خبر از رفتگان نيست در دست


شادي آورده ، با هم توانيم


نقش ديگر براين داستان بست


زشت و زيبا ، نشاني كه از ماست


تو مرا خواهي و من تو را نيز


اين چه كبر و چه شوخي و نازي ست ؟


به دوپا راني ، از دست خواني


با من آيا تو را قصد بازي است ؟


تو مرا سر به سر مي گذاري ؟


اي گل نوشكفته ! اگر چند


زود گشتي زبون و فسرده


از وفور جواني چنيني


هر چه كان زنده تر ، زود مرده


با چنين زنده من كار دارم


مي زدم من در اين كهنه گيتي


بر دل زندگان دائما دست


در از اين باغ اكنون گشادند


كه در از خارزاران بسي بست


شد بهار تو با تو پديدار


نوگل من ! گلي ، گرچه پنهان


در بن شاخه ي خارزاري


عاشق تو ، تو را بازيابد


سازد از عشق تو بي قراري


هر پرنده ، تو را آشنا نيست


بلبل بينوا زي تو آيد


عاشق مبتلا زي تو آيد


طينت تو همه ماجرايي ست


طالب ماجرا زي تو آيد


تو ، تسليده ، عاشقاني


عاشق : اي فسانه ! مرا آرزو نيست


كه بچينندم و دوست دارند


زاده ي كوهم ، آورده ي ابر


به كه بر سبزه ام واگذارند


با بهاري كه هستم در آغوش


كس نخواهم زند بر دلم دست


كه دلم آشيان دلي هست


زاشيانم اگر حاصلي نيست


من بر آنم كز آن حاصلي هست


به فريب و خيالي منم خوش


افسانه : عاشق ! از هر فريبنده كان هست


يك فريب دلاويزتر ، من


كهنه خواهد شدن آن چه خيزد


يك دروغ كهن خيزتر ، من


رانده ي عاقلان ، خوانده ي تو


كرده در خلوت كوه منزل


عاشق : همچو من


افسانه : چون تو از درد خاموش


بگذرانم ز چشم آنچه بينم


عاشق : تا بيابي دلي را همه جوش


افسانه : دردش افتاده اندر رگ و پوست


عاشقا ! با همه اين سخن ها


به محك آمدت تكه ي زر


چه خوشي ؟ چه زياني ، چه مقصود ؟


گردد اين شاخه يك روز بي بر


ليك سيراب از اين چوي اكنون


يك حقيقت فقط هست بر جا


آنچناني كه بايست ، بودن


يك فريب است ره جسته هر جا


چشم ها بسته ، پابست بودن


ماچنانيم ليكن ، كه هستيم


عاشق : آه افسانه ! حرفي است اين راست


گر فريبي ز ما خاست ، ماييم


روزگاري اگر فرصتي ماند


بيش از اين با هم اندر صفاييم


همدل و همزبان و همآهنگ


تو دروغي ، دروغي دلاويز


تو غمي ، يك غم سخت زيبا


بي بها مانده عشق و دل من


مي سپارم به تو ، عشق و دل را


كه تو خود را به من واگذاري


 


اي دروغ ! اي غم ! اي نيك و بد ، تو


چه كست گفت از اين جاي برخيز ؟


چه كست گفت زين ره به يكسو


همچو گل بر سر شاخه آويز


همچو مهتاب در صحنه ي باغ


اي دل عاشقان ! اي فسانه


اي زده نقش ها بر زمانه


اي كه از چنگ خود باز كردي


نغمه هيا همه جاودانه


بوسه ، بوسه ، لب عاشقان را


در پس ابرهايم نهان دار


تا صداي مرا جز فرشته


نشنوند ايچ در آسمان ها


كس نخواند ز من اين نوشته


جز به دل عاشق بي قراري


اشك من ريز بر گونه ي او


ناله ام در دل وي بياكن


روح گمنامم آنجا فرود آر


كه بر آيد از آنجاي شيون


آتش آشفته خيزد ز دل ها


هان ! به پيش آي از اين دره ي تنگ


كه بهين خوابگاه شبان هاست


كه كسي را نه راهي بر آن است


تا در اينجا كه هر چيز تنهاست


بسراييم دلتنگ با هم


(محرم قربانی زرنقی)

دیدگاه  •   •   •  1392/05/21 - 17:33
+1
saman
saman


غم زمانه که هیچش کران نمی‌بینم

دواش جز می چون ارغوان نمی‌بینم




به ترک خدمت پیر مغان نخواهم گفت






چرا که مصلحت خود در آن نمی‌بینم




ز آفتاب قدح ارتفاع عیش بگیر






چرا که طالع وقت آن چنان نمی‌بینم




نشان اهل خدا عاشقیست با خود دار






که در مشایخ شهر این نشان نمی‌بینم




بدین دو دیده حیران من هزار افسوس






که با دو آینه رویش عیان نمی‌بینم




قد تو تا بشد از جویبار دیده من






به جای سرو جز آب روان نمی‌بینم




در این خمار کسم جرعه‌ای نمی‌بخشد






ببین که اهل دلی در میان نمی‌بینم




نشان موی میانش که دل در او بستم






ز من مپرس که خود در میان نمی‌بینم




من و سفینه حافظ که جز در این دریا






بضاعت سخن درفشان نمی‌بینم



آخرین ویرایش توسط saman در [1392/05/21 - 17:29]
دیدگاه  •   •   •  1392/05/21 - 17:28
+2
♥ نگار ♥
♥ نگار ♥

گفتی تا ابد تنهایت نمیگذارم...

چه زود ابدت،

عفو خورد........!

دیدگاه  •   •   •  1392/05/21 - 17:20
+3
saman
saman

من به یک احساس خالی دلخوشم


من به گل های خیالی دلخوشم

در کنار سفره اسطوره ها


من به یک ظرف سفالی دلخوشم


مثل اندوه کویر و بغض خاک


با خیال آبسالی دلخوشم


سر نهم بر بالش اندوه خویش


با همین افسرده حالی دل خوشم


در هجوم رنگ در فصل صدا

با بهار نقش قالی دلخوشم


آسمانم: حجم سرد یک قفس

با غم آسوده بالی دلخوشم


گرچه اهل این خیابان نیستم


با هوای این حوالی دلخوشم

(نجیب زاده)

آخرین ویرایش توسط saman در [1392/05/21 - 17:17]
دیدگاه  •   •   •  1392/05/21 - 17:16
+2
saman
saman


رواق منظر چشم من آشیانه توست





کرم نما و فرود آ که خانه خانه توست







به لطف خال و خط از عارفان ربودی دل




لطیفه‌های عجب زیر دام و دانه توست







دلت به وصل گل ای بلبل صبا خوش باد




که در چمن همه گلبانگ عاشقانه توست







علاج ضعف دل ما به لب حوالت کن




که این مفرح یاقوت در خزانه توست







به تن مقصرم از دولت ملازمتت




ولی خلاصه جان خاک آستانه توست







من آن نیم که دهم نقد دل به هر شوخی




در خزانه به مهر تو و نشانه توست







تو خود چه لعبتی ای شهسوار شیرین کار




که توسنی چو فلک رام تازیانه توست







چه جای من که بلغزد سپهر شعبده باز




از این حیل که در انبانه بهانه توست







سرود مجلست اکنون فلک به رقص آرد




که شعر حافظ شیرین سخن ترانه توست



دیدگاه  •   •   •  1392/05/21 - 17:14
+1
saman
saman
عشق شادی ست، عشق آزادی است

 


عشق آغاز آدمیزادی است


 


عشق آتش به سینه داشتن است


 


دم همت برو گماشتن است


 


عشق شوری زخود فزاینده ست


 


زایش کهکشان زاینده ست


 


تپش نبض باغ در دانه ست


 


در شب پیله رقص پروانه ست


 


جنبشی درنهفت پرده جان


 


در بنِ جان زندگی پنهان


 


زندگی چیست؟ عشق ورزیدن


 


زندگی را به عشق بخشیدن


 


زنده است آنکه عشق میورزد


 


دل و جانش به عشق می ارزد


 


آدمیزاده را چراغی گیر


 


روشنایی پرستِ شعله پذیر


 


خویشتن سوزی انجمن افروز


 


شب نشینی هم آشیانه روز


 


اتش این چراغ سحر آمیز


 


عشق ِ آتش نشین آتش خیز


 


آدمی بی زلال این اتش


 


مشتِ خاکی است پر کدورت و غش


 


تنگ و تاری اسیر آب و گل است


 


صنمی سنگ چشم و سنگ دل است


 


صنما گر بدی و گر نیکی


 


توشبی بی چراغ راه تاریکی


 


آتشی در تو میزند خورشید


 


کنده ات باز شعله ای نکشید؟


 


چون درخت آمدی ، ذغال مرو


 


میوه ای ، پخته شو کال مرو


 


میوه چون پخته گشت و آتشگون


 


می زند شهد پختگی بیرون


 


سیب و به نیست میوه این دار


 


میوه اش آتش است آخر ِکار


 


خشک و تر هر چه در جهان باشد


 


مایه سوختن در آن باشد


 


سوختن در هوای نور شدن


 


سبک از حبس خود دور شدن

(هوشنگ ابتهاج)

دیدگاه  •   •   •  1392/05/21 - 17:13
+1

تفکیک

جستجو برای
نوع پست توسط در گروه تاریخ