یافتن پست: عشق

Prof.Dr.Abdolreza Sh.Farahani
Prof.Dr.Abdolreza Sh.Farahani
اشک رازی‌ست
لبخند رازی‌ست
عشق رازی‌ست
اشک ِ آن شب لبخند ِ عشق‌ام بود.
قصه نیستم که بگویی
نغمه نیستم که بخوانی
صدا نیستم که بشنوی
یا چیزی چنان که ببینی
یا چیزی چنان که بدانی…
من درد مشترکم
مرا فریاد کن
دیدگاه  •   •   •  1392/04/20 - 11:10
+5
Prof.Dr.Abdolreza Sh.Farahani
Prof.Dr.Abdolreza Sh.Farahani
کنار آب و پای بید وطبع شعر و یاری خوش
معاشر دلبری شیرین و ساقی گلعذاری خوش
گوارا بادت این عشرت که داری روزگاری خوش
هرآن ﮐس راکه درخاطرزعشق دلبری باری ست
سپـــندی گو بر اتش نه که دارد کار و باری خوش
الا ای دولتی طالع که قدر وقت می دانی حافظ
دیدگاه  •   •   •  1392/04/20 - 00:35
+5
Prof.Dr.Abdolreza Sh.Farahani
Prof.Dr.Abdolreza Sh.Farahani
سفری غریب داشتم توی چشمای قشنگت،سفری که بر نگشتم غرق شدم توی نگاهت، دل ساده ی ساده کوله بار سفرم بود،چشم تو مثل یه سایه همجا همسفرم بود،من همون لحظه اول آخر راهو میدیدم،تپش عشق و تو رگهام عاشقانه می چشیدم
دیدگاه  •   •   •  1392/04/20 - 00:32
+3
alifabregas
alifabregas
بزن بسلامتی عشقی که طالعش به اسمت نبود ولی هنوز هم دوسش داری...
دیدگاه  •   •   •  1392/04/19 - 22:32
+2
sara
sara
مثل کشیدن کبریت در باد
دیدنت دشوار است


من که به معجزه ی عشق ایمان دارم
می کشم
آخرین دانه ی کبریتم را در باد

هر چه بــــــادا بــــــــــاد!
دیدگاه  •   •   •  1392/04/19 - 18:00
+9
saman
saman
در CARLO
سلامتی اون ادمینی که اشک تو چشماش بود و اومد که از غمش بگه ولی...



.
.
.
.
.



به عشق رفقای مجازیش جوک گفت ، تا دوستاش یه لبخند قشنگ بزنن...
دیدگاه  •   •   •  1392/04/19 - 17:59
+5
saman
saman
دیدگاه  •   •   •  1392/04/19 - 17:36
+3
saqar
saqar
در CARLO
عشق واقعي.....”

پسرو دختر جواني سوار بر موتور در دل شب مي راندند. آنها عاشقانه كديگر را دوستداشتند.دختر جوان: يواش تر برو من مي ترسم!
پسر جوان: نه اين جوري خيلي بهتره!!
دختر جوان: خواهش ميكنم، من خيلي مي ترسم!
پسر جوان: خوب اما اول بايد بگي كه دوستم داري!!
دختر جوان: دوستت دارم،حالا ميشه يواش تر بروني!
پسر جوان: منو محكم بگير!
دختر جوان: خوب، حالا ميشه يواش تر بري!
پسر جوان: باشه به شرط اينكه كلاه كاسكت منو برداري و روي سر خودت بذاري، آخه نمي تونم راحت برونم، اذيتم ميكنه.روز بعد، واقعه اي در روزنامه ثبت شده بود: برخورد موتور سيكلت با ساختمان حادثه آفريد. در اين سانحه كه به دليل بريدن ترمز موتور سيكلت رخ داد،يكي از دو سرنشين زنده ماند و ديگري در گذشت. پسر جوان از خالي شدن ترمز آگاهي يافته بود. پس بدون اين كه دختر جوان را مطلع كند با ترفندي كلاه كاسكت خود را برسر او گذاشت و خواست تا براي آخرين بار دوستت دارم را از زبان او بشنود و خودش رفت تا او زنده بماند!!!!!
1 دیدگاه  •   •   •  1392/04/19 - 17:00
+6
Prof.Dr.Abdolreza Sh.Farahani
Prof.Dr.Abdolreza Sh.Farahani
من در رویای خود دنیایی را می بینم که در آن هیچ انسانی
انسانی دیگر را خوار نمی شمارد
زمین از عشق و دوستی سرشار است
و صلح و آرامش ، گذرگاهایش را می آراید
من در رؤیای خود دنیایی را می بینم که در آن
همگان راه گرامی آزادی را می شناسند
حسد جان را نمی گزد
و طمع روزگار را بر ما سیاه نمی کند
سیاه یا سفید
از هر نژادی که هستی
از نعمت گسترده زمین سهم می برد
هر انسانی آزاد است
شور بختی ، از شرم سر به زیر می افکند
و شادی ، همچون مروا[!] گران قیمت
نیازهای تمامی بشریت را بر می آورد
چنین است دنیای رؤیای من .
شعر از : "لنگستن هیوز" (ترجمه: احمد شاملو
دیدگاه  •   •   •  1392/04/19 - 10:53
+6
Prof.Dr.Abdolreza Sh.Farahani
Prof.Dr.Abdolreza Sh.Farahani
در زندگی
سه چیز باز نمیگردد:
زمان،کلمات و موقعیتها.
سه چیز نباید از دست برود:
آرامش،امید و صداقت.
سه چیز قطعی نیست:
رؤیاها،موفقیت و شانس.
و سه چیز از با ارزش ترینهاست:
عشق،اعتماد به نفس و دوستان واقعی.
دیدگاه  •   •   •  1392/04/19 - 10:38
+6

تفکیک

جستجو برای
نوع پست توسط در گروه تاریخ