کافه تنهایی
دسته:شعر و ادبیات
53 کاربر

3174 پست

       
اشعار خودم و دیگران
سخنان بزرگان
جملات عاشقانه
حرفهای دلتنگی
سخنان فلاسفه
------------------
پسندیدم یادت نره

امتیاز به گروه

[بروز رساني]

آخرين امتاز دهنده:


کاربران گروه

نمایش همه

مدیران گروه

کافه تنهایی

گروه عمومی · شعر و ادبیات· 53 کاربر · 3174 پست
roya
roya
دیدگاه  •   •   •  1392/05/23 - 16:39
+4
saman
saman

دارم سخني با تو و گفتن نتوانم


وين درد نهان سوز نهفتن نتوانم


تو گرم سخن گفتن و از جام نگاهت


من مست چنانم كه شنفتن نتوانم


شادم به خيال توچو مهتاب شبانگاه


گردامن وصل تو گرفتن نتوانم


چون پرتو ماه ايم وچون سايه ديوار


گامي ز سر كوي تو رفتن نتوانم


دور از تو من سوخته در دامن شبها


چون شمع سحر يك مزه خفتن نتوانم


فرياد ز بي مهريت اي گل كه در اين باغ


چون غنچه پاييزشكفتن نتوانم


اي چشم سخنگو تو بشنو ز نگاهم


دارم سخني با تو و گفتن نتوانم

دیدگاه  •   •   •  1392/05/23 - 16:36
+4
saman
saman
گرم بازآمدی محبوب سيم‌اندام سنگين‌دل

گل از خارم برآوردی و خار از پا و پا از گل

ايا باد سحرگاهی، گر اين شب، روز می‌خواهی

از آن خورشيد خرگاهی برافکن دامن محمل

گر او سرپنجه بگشايد که عاشق می‌کشم شايد

هزارش صيد پيش آيد، به خون خويش مستعجل **

گروهی همنشين من، خلاف عقل و دين من

بگيرند آستين من که دست از دامنش بگسل

ملامت‌گوی عاشق را چه گويد مردم دانا

که حال غرقه در دريا نداند خفته بر ساحل

به خونم گر بيالايد دو دست نازنين شايد

نه قتلم خوش همه آيد که دست و پنجه قاتل **

اگر عاقل بود، داند که مجنون صبر نتواند

شتر جايی بخواباند که ليلی را بود منزل **

ز عقل، انديشه‌ها زايد که مردم را بفرسايد

گرت آسودگی بايد، برو عاشق شو ای عاقل

مرا تا پای می‌پويد، طريق وصل می‌جويد

بهل تا عقل می‌گويد، زهی سودای بی‌حاصل **

عجايب نقشها بينی، خلاف رومی و چينی

اگر با دوست بنشينی ز دنيا، آخرت غافل **

در اين معنی سخن بايد که جز سعدی نيارايد

که هرچ از جان برون آيد، نشيند لاجرم بر دل **
دیدگاه  •   •   •  1392/05/23 - 16:34
+4
roya
roya
ﺭﻭﺯﯼ ﮐﺴﯽ ﺭﺍ ﭘﯿﺪﺍ ﺧﻮﺍﻫﯿﺪ ﮐﺮﺩ ﮐﻪ ﮔﺬﺷﺘﻪﺗﺎﻥ
ﺑﺮﺍﯾﺶ ﺍﻫﻤﯿﺘﯽ ﻧﺪﺍﺭﺩ!
ﭼﻮﻥ ﻣﯽ ﺧﻮﺍﻫﺪ ﺁﯾﻨﺪﻩ ﺗﺎﻥ ﺑﺎﺷﺪ
دیدگاه  •   •   •  1392/05/23 - 16:27
+3
saman
saman

غم دل با که بگویم که مرا یاری نیست


جز تو ای روح روان، هیچ مددکاری نیست


غم عشق تو به جان است و نگویم به کسی


که در این بادیه غمزده، غمخواری نیست


راز دل را نتوانم به کسی بگشایم


که در این دیر مغان رازنگهداری نیست


ساقی، از ساغر لبریز می دم بربند


که در این میکده می زده، هوشیاری نیست


درد من، عشق تو و بستر من، بستر مرگ


جز توام هیچ طبیبی و پرستاری نیست


لطف کن، لطف و گذر کن به سر بالینم


که به بیماری من جان تو، بیماری نیست


قلم سرخ کشم بر ورق دفتر خویش


هان که در عشق من و حسن تو، گفتاری نیست

دیدگاه  •   •   •  1392/05/23 - 16:00
+3
saman
saman

نه هر که چهره برافروخت دلبری داند


نه هر که آینه سازد سکندری داند


نه هر که طرف کله کج نهاد و تند نشست


کلاه داری و آیین سروری داند


تو بندگی چو گدایان به شرط مزد مکن


که دوست خود روش بنده پروری داند


غلام همت آن رند عافیت سوزم


که در گدا صفتی کیمیا گری داند


وفا و عهد نکو باشد ار بیاموزی


وگرنه هر که تو بینی ستمگری داند


بباختم دل دیوانه و ندانستم


که آدمی بچه ای شیوه ی پری داند


هزار نکته ی باریکتر ز مو اینجاست


نه هر که سر بتراشد قلندری داند


مدار نقطه ی بینش ز خال توست مرا


که قدر گوهر یکدانه جوهری داند


به قد و چهره هر آنکس که شاه خوبان شد


جهان بگیرد اگر دادگستری داند


ز شعر دلکش حافظ کسی بود آگاه


که لطف طبع و سخن گفتن دری داند
دیدگاه  •   •   •  1392/05/23 - 15:57
+2
saman
saman
شبی یاد دارم که چشمم نخفت

 

شنیدم که پروانه با شمع گفت




که من عاشقم گر بسوزم رواست



تو را گریه و سوز باری چراست؟




بگفت ای هوادار مسکین من



برفت انگبین یار شیرین من




چو شیرینی از من بدر می‌رود



چو فرهادم آتش به سر می‌رود




همی گفت و هر لحظه سیلاب درد



فرو می‌دویدش به رخسار زرد




که ای مدعی عشق کار تو نیست



که نه صبر داری نه یارای ایست




تو بگریزی از پیش یک شعله خام



من استاده‌ام تا بسوزم تمام




تو را آتش عشق اگر پر بسوخت



مرا بین که از پای تا سر بسوخت




همه شب در این گفت و گو بود شمع



به دیدار او وقت اصحاب، جمع




نرفته ز شب همچنان بهره‌ای



که ناگه بکشتش پری چهره‌ای




همی گفت و می‌رفت دودش به سر



همین بود پایان عشق، ای پسر




ره این است اگر خواهی آموختن



به کشتن فرج یابی از سوختن




مکن گریه بر گور مقتول دوست



قل الحمدلله که مقبول اوست




اگر عاشقی سر مشوی از مرض



چو سعدی فرو شوی دست از غرض




فدائی ندارد ز مقصود چنگ



وگر بر سرش تیر بارند و سنگ




به دریا مرو گفتمت زینهار



وگر می‌روی تن به طوفان سپار!
دیدگاه  •   •   •  1392/05/23 - 15:52
+2
saman
saman


نه تو گفتی که به جای آرم و گفتم که نیاری




عهد و پیمان و وفاداری و دلبندی و یاری






زخم شمشیر اجل به که سر نیش فراقت




کشتن اولیتر از آن کم به جراحت بگذاری






تن آسوده چه داند که دل خسته چه باشد




من گرفتار کمندم تو چه دانی که سواری






کس چنین روی ندارد تو مگر حور بهشتی




وز کس این بوی نیاید مگر آهوی تتاری






عرقت بر ورق روی نگارین به چه ماند




همچو بر خرمن گل قطره باران بهاری






طوطیان دیدم و خوشتر ز حدیثت نشنیدم




شکرست آن نه دهان و لب و دندان که تو داری






ای خردمند که گفتی نکنم چشم به خوبان




به چه کار آیدت آن دل که به جانان نسپاری






آرزو می‌کندم با تو شبی بودن و روزی




یا شبی روز کنی چون من و روزی به شب آری






هم اگر عمر بود دامن کامی به کف آید




که گل از خار همی‌آید و صبح از شب تاری






سعدی آن طبع ندارد که ز خوی تو برنجد




خوش بود هر چه تو گویی و شکر هر چه تو باری



دیدگاه  •   •   •  1392/05/23 - 15:49
+1
saman
saman
حوصله کن زیرا خواهیم رفت


اما خاطرات باشد !!!
دیدگاه  •   •   •  1392/05/23 - 15:45
+2
saman
saman
















































ای چشم تو دلفریب و جادو   در چشم تو خیره چشم آهو
در چشم منی و غایب از چشم   زان چشم همی‌کنم به هر سو
صد چشمه ز چشم من گشاید   چون چشم برافکنم بر آن رو
چشمم بستی به زلف دلبند   هوشم بردی به چشم جادو
هر شب چو چراغ چشم دارم   تا چشم من و چراغ من کو
این چشم و دهان و گردن و گوش   چشمت مرساد و دست و بازو
مه گر چه به چشم خلق زیباست   تو خوبتری به چشم و ابرو
با این همه چشم زنگی شب   چشم سیه تو راست هندو
سعدی بدو چشم تو که دارد   چشمی و هزار دانه لولو
دیدگاه  •   •   •  1392/05/23 - 15:41
+2