کافه تنهایی
دسته:شعر و ادبیات
53 کاربر

3174 پست

       
اشعار خودم و دیگران
سخنان بزرگان
جملات عاشقانه
حرفهای دلتنگی
سخنان فلاسفه
------------------
پسندیدم یادت نره

امتیاز به گروه

[بروز رساني]

آخرين امتاز دهنده:


کاربران گروه

نمایش همه

مدیران گروه

کافه تنهایی

گروه عمومی · شعر و ادبیات· 53 کاربر · 3174 پست
saman
saman


صبح است ساقیا قدحی پرشراب کن




دور فلک درنگ ندارد شتاب کن






زان پیشتر که عالم فانی شود خراب




ما را ز جام باده گلگون خراب کن






خورشید می ز مشرق ساغر طلوع کرد




گر برگ عیش می‌طلبی ترک خواب کن






روزی که چرخ از گل ما کوزه‌ها کند




زنهار کاسه سر ما پرشراب کن






ما مرد زهد و توبه و طامات نیستیم




با ما به جام باده صافی خطاب کن






کار صواب باده پرستیست حافظا




برخیز و عزم جزم به کار صواب کن



دیدگاه  •   •   •  1392/05/23 - 14:23
+2
saman
saman

سحرم هاتف میخانه به دولت خواهی



گفت بازآی که دیرینه ی این درگاهی



همچوجم جرعه ی ما کش که زسرّدوجهان



پرتو جام جهان بین دهدَت آگاهی



بر در میکده رندان قلندر باشند



که ستانند ودهند افسر شاهنشاهی



خشت زیرسر و برتارک هفت اخترپای



دست قدرت نگر ومنصب صاحب جاهی



سر ما ودر میخانه که طرف بامش



به فلک برشد ودیوار بدین کوتاهی



قطع این مرحله بی همرهی خضرمکن



ظلمات است بترس ازخطر گمراهی



اگرت سلطنت فقر ببخشند ای دل



کمترین ملک تو ازماه بوَد تا ماهی



تو دم فقرندانی زدن از دست مده



مسند خواجگی و مجلس توران شاهی



حافظ خام طمع شرمی ازاین قصّه بدار



عملت چیست که فردوس برین می خواهی


دیدگاه  •   •   •  1392/05/23 - 14:20
+2
saman
saman
دو شاخه نرگست ای یار دلبند 

چه خوش عطری درین ایوان پرکند 

اگر صد گونه غم داری چو نرگس 

به روی زندگی لبخند لبخند 

گل نارنج و تنگ آب و ماهی 

صفای آسمان صبحگاهی 

بیا تا عیدی از حافظ بگیریم 

که از او می ستانی هر چه می خواهی 

سحر دیدم درخت ارغوانی
 
کشیده سر به بام خسته جانی 

بهارت خوش که فکر دیگرانی 

سری از بوی گلها مست داری 

کتاب و ساغری در دست داری 

دلی را هم اگر خشنود کردی 

به گیتی هرچه شادی هست داری 

چمن دلکش زمین خرم هوا تر 

نشستن پای گندم زار خوشتر
 
امید تازه را دریاب و دریاب 

غم دیرینه را بگذار و بگذر 


(فریدون [!])
دیدگاه  •   •   •  1392/05/23 - 14:16
+2
saman
saman

آن صبح كه بر پنجره زد، صبح نبود


وان پنجره رخ به روشنائي نگشود


هم چشم به در ماند و كس از ره نرسيد

هم دل به طلب رفت و كس او را نربود...
دیدگاه  •   •   •  1392/05/23 - 14:12
+2
saman
saman

فلک جز عشق محرابی ندارد


جهان بی خاک عشق آبی ندارد


غلام عشق شو کاندیشه این است


همه صاحبدلان را پیشه این است


جهان عشق است و دیگر رزق سازی


همه بازی است الا عشقبازی


اگر بی عشق بودی جان عالم


که بودی زنده در دوران عالم


کسی کز عشق خالی شد ، فسرده است


گرش صدجان بود ، بی عشق مرده است


نروید تخم کس بی دانه عشق


کس ایمن نیست جز در خانه عشق


ز سوز عشق خوشتر در جهان نیست


که بی او گل نخندید ، ابر نگریست


اگر عشق اوفتد در سینه سنگ


به معشوقی زند در گوهری چنگ


که مغناطیس اگر عاشق نبودی


بدان شوق آهنی را چون بودی؟


وگر عشق نبودی بر گذرگاه


نبودی کهربا جوینده کاه


بسی سنگ و بسی گوهر به جایند


نه آهن را ، نه که را می ربایند


طبایع جز کشش کاری ندارند


حکیمان این کشش را عشق خوانند


گر اندیشه کنی از راه بینش


به عشق است ایستاده آفرینش


گر از عشق آسمان آزاد بودی


کجا هرگز زمین آباد بودی؟


چو من بی عشق خود را جان ندیدم


دلی بفروختم ، جانی خریدم


ز عشق آفاق را پر دود کردم


خرد را دیده خواب آلود کردم


کمر بستم به عشق آن داستان را


صلای عشق در دام جهان را
دیدگاه  •   •   •  1392/05/23 - 14:09
+2
saman
saman

همی گویم و گفته‌ام بارها


 بود کیش من مهر دلدارها



پرستش به مستی‌ست در کیش مهر


برونند زین جرگه هشیارها



به شادی و آسایش و خواب و خور



ندارند کاری دل‌افگارها



بجز اشک چشم و بجز داغ دل


 نباشد به دست گرفتارها



کشیدند در کوی دلدادگان


  میان دل و کام دیوارها



چه فرهادها مرده در کوه‌ها


 چه حلاج‌ها رفته بر دارها



چه دارد جهان جز دل و مهر یار


 مگر توده‌هایی ز پندارها



ولی رادمردان و وارستگان


 نبازند هرگز به مردارها



مهین مهرورزان که آزاده‌اند


  بریدند از دام جان تارها



به خون خود آغشته و رفته‌اند


 چه گل‌های رنگین به جوبارها



بهاران که شاباش ریزد سپهر


 به دامان گلشن ز رگبارها



کشد رخت سبزه به هامون و دشت


  زند بارگه گل به گلزارها



نگارش دهد گلبن جویبار


  در آیینهٔ آب رخسارها



رود شاخ گل دربر نیلُفر



برقصد به صد ناز گلنارها



دَرَد پردهٔ غنچه را باد بام


 هزار آورد نغز گفتارها



به آوای نای و به آهنگ چنگ


  خروشد ز سرو و سمن تارها



به یاد خم ابروی گلرخان 


بکش جام در بزم می‌خوارها



گره را ز راز جهان باز کن


 که آسان کند باده دشوارها



جز افسون و افسانه نبود جهان


  که بسته است چشم خشایارها



به اندوه آینده خود را مباز



که آینده خوابی‌ست چون پارها



فریب جهان را مخور زینهار


 که در پای این گل بود خارها



پیاپی بکش جام و سرگرم باش


  بهل گر بگیرند بیکارها

دیدگاه  •   •   •  1392/05/23 - 13:53
+2
saman
saman

زيباترين حرفت را بگو


شکنجه پنهان سکوتتت را آشکاره کن


و هراس مدار از آنکه بگويند


ترانه اي بيهوده ميخوانيد


چرا که ترانه ما


ترانه بيهودگي نيست


چرا که عشق حرفي بيهوده نيست


حتي بگذار آفتاب نيز برنيايد


به خاطر فرداي ما اگر


بر ماش منتی است


چرا که عشق


خود فرداست


خود هميشه است



(شاملو)

دیدگاه  •   •   •  1392/05/23 - 13:46
+2
saman
saman

تا سحر اي شمع بر بالین من


امشب از بهر خدا بیدار باش


سایه  غم ناگهان بر دل نشست


رحم کن امشب مرا غمخوار باش


آه ای یاران بفریادم رسید


ورنه مرگ امشب بفریادم رسد


ترسم آن شیرین تر از جانم ز راه


چون به دام مرگ افتادم رسد


گریه و فریاد بس کن شمع من!


بر دل ریشم نمک دیگر مپاش


قصه بیتابی دل پیش من


بیش از این دیگر مگو خاموش باش


همدم من مونس من شمع من


جز توام در این جهان غمخوار کو


ون دراین صحرای وحشتزای مرگ


وای بر من وای برمن یار کو؟

دیدگاه  •   •   •  1392/05/23 - 13:43
+2
saman
saman

مشو با كم از خود مصاحب ! كه عاقل





 همه صحبت بهتر از خود گزيند





 گرانى مكن با به خود! كه او هم



نخواهد كه با كمتر از خود نشيند

(نجیب زاده)

دیدگاه  •   •   •  1392/05/23 - 13:41
+2
saman
saman
عشق شادی ست، عشق آزادی است

 


عشق آغاز آدمیزادی است

 

عشق آتش به سینه داشتن است


 


دم همت برو گماشتن است


 


عشق شوری زخود فزاینده ست


 


زایش کهکشان زاینده ست


 


تپش نبض باغ در دانه ست


 


در شب پیله رقص پروانه ست


 


جنبشی درنهفت پرده جان


 


در بنِ جان زندگی پنهان


 


زندگی چیست؟ عشق ورزیدن


 


زندگی را به عشق بخشیدن


 


زنده است آنکه عشق میورزد


 


دل و جانش به عشق می ارزد


 


آدمیزاده را چراغی گیر


 


روشنایی پرستِ شعله پذیر


 


خویشتن سوزی انجمن افروز


 


شب نشینی هم آشیانه روز


 


اتش این چراغ سحر آمیز


 


عشق ِ آتش نشین آتش خیز


 


آدمی بی زلال این اتش


 


مشتِ خاکی است پر کدورت و غش


 


تنگ و تاری اسیر آب و گل است


 


صنمی سنگ چشم و سنگ دل است


 


صنما گر بدی و گر نیکی


 


توشبی بی چراغ راه تاریکی


 


آتشی در تو میزند خورشید


 


کنده ات باز شعله ای نکشید؟


 


چون درخت آمدی ، ذغال مرو


 


میوه ای ، پخته شو کال مرو


 


میوه چون پخته گشت و آتشگون


 


می زند شهد پختگی بیرون


 


سیب و به نیست میوه این دار


 


میوه اش آتش است آخر ِکار


 


خشک و تر هر چه در جهان باشد


 


مایه سوختن در آن باشد


 


سوختن در هوای نور شدن


 


سبک از حبس خود دور شدن


 

                                  (هوشنگ ابتهاج)

دیدگاه  •   •   •  1392/05/23 - 13:37
+1