کافه تنهایی
دسته:شعر و ادبیات
53 کاربر

3174 پست

       
اشعار خودم و دیگران
سخنان بزرگان
جملات عاشقانه
حرفهای دلتنگی
سخنان فلاسفه
------------------
پسندیدم یادت نره

امتیاز به گروه

[بروز رساني]

آخرين امتاز دهنده:


کاربران گروه

نمایش همه

مدیران گروه

کافه تنهایی

گروه عمومی · شعر و ادبیات· 53 کاربر · 3174 پست
saman
saman


سخن عشق تو بی آن که برآید به زبانم





رنگ رخساره خبر می‌دهد از حال نهانم







گاه گویم که بنالم ز پریشانی حالم




بازگویم که عیانست چه حاجت به بیانم







هیچم از دنیی و عقبی نبرد گوشه خاطر




که به دیدار تو شغلست و فراغ از دو جهانم







گر چنانست که روی من مسکین گدا را




به در غیر ببینی ز در خویش برانم







من در اندیشه آنم که روان بر تو فشانم




نه در اندیشه که خود را ز کمندت برهانم







گر تو شیرین زمانی نظری نیز به من کن




که به دیوانگی از عشق تو فرهاد زمانم







نه مرا طاقت غربت نه تو را خاطر قربت




دل نهادم به صبوری که جز این چاره ندانم







من همان روز بگفتم که طریق تو گرفتم




که به جانان نرسم تا نرسد کار به جانم







درم از دیده چکانست به یاد لب لعلت




نگهی باز به من کن که بسی در بچکانم







سخن از نیمه بریدم که نگه کردم و دیدم




که به پایان رسدم عمر و به پایان نرسانم



دیدگاه  •   •   •  1392/05/23 - 13:31
+2
saman
saman
گر دست رسد در سر زلفین تو بازم

چون گوی چه سرها که به چوگان تو بازم

زلف تو مرا عمر دراز است ولی نیست

در دست سر مویی از آن عمر درازم

پروانه راحت بده ای شمع که امشب

از آتش دل پیش تو چون شمع گدازم

آن دم که به یک خنده دهم جان چو صراحی

مستان تو خواهم که گزارند نمازم

چون نیست نماز من آلوده نمازی

در میکده زان کم نشود سوز و گدازم

در مسجد و میخانه خیالت اگر آید

محراب و کمانچه ز دو ابروی تو سازم

گر خلوت ما را شبی از رخ بفروزی

چون صبح بر آفاق جهان سر بفرازم

محمود بود عاقبت کار در این راه

گر سر برود در سر سودای ایازم

حافظ غم دل با که بگویم که در این دور

جز جام نشاید که بود محرم رازم
دیدگاه  •   •   •  1392/05/23 - 13:29
+2
saman
saman


من که از آتش دل چون خم می در جوشم





مهر بر لب زده خون می‌خورم و خاموشم







قصد جان است طمع در لب جانان کردن




تو مرا بین که در این کار به جان می‌کوشم







من کی آزاد شوم از غم دل چون هر دم




هندوی زلف بتی حلقه کند در گوشم







حاش لله که نیم معتقد طاعت خویش




این قدر هست که گه گه قدحی می نوشم







هست امیدم که علیرغم عدو روز جزا




فیض عفوش ننهد بار گنه بر دوشم







پدرم روضه رضوان به دو گندم بفروخت




من چرا ملک جهان را به جوی نفروشم







خرقه پوشی من از غایت دین داری نیست




پرده‌ای بر سر صد عیب نهان می‌پوشم







من که خواهم که ننوشم بجز از راوق خم




چه کنم گر سخن پیر مغان ننیوشم







گر از این دست زند مطرب مجلس ره عشق




شعر حافظ ببرد وقت سماع از هوشم



دیدگاه  •   •   •  1392/05/23 - 13:19
+2
saman
saman

بیتو چقدر خرد و خمیرند لحظه‌ها


مثل منِ فلک‌زده پیرند لحظه‌ها


مثل منِ فلک‌زده مثل منِ غریب


بی‌تو چقدر خاک بگیرند لحظه‌ها


انگار در نگاه تو تکثیر می‌شوند


انگار بر تو بخش‌پذیرند لحظه‌ها


حالا منم و گریه برین درد مشترک


از زندگی بدون تو سیرند لحظه‌ها


«بگذار تا مقابل روی تو بگذریم»


پیش از دمی که بی‌تو بمیرند لحظه‌ها

دیدگاه  •   •   •  1392/05/23 - 13:17
+3
saman
saman

از پرده پا بیرون منه، خجلت مده مهتاب را



بر هم مزن ای نازنین، تصویر صاف آب را



گفتم بخوابم تا دمی، زاندیشه ات فارغ شوم



لیکن تو بر هم میزنی، نیلوفران خواب را



کمتر به وصلم وعده ده، طاقت ندارم شوق را



ریگی پریشان می کند، اندیشه مرداب را



گر برقع از رو بر کنی، هنگام شب ای چون پری



صد پاره بینی از حسد، پیراهن مهتاب را



بردار یک دم آینه، رخساره خود را نگر



تا سر زنش کمتر کنی، دیگر تو شیخ و شاب را



بر نیل چشـمت می زنم، موسای سرگردان دل



خواهم اگــر آرم به کف، درّدانه های ناب را

دیدگاه  •   •   •  1392/05/23 - 13:11
+3
saman
saman
ترا یکدم اگر تنها ببینم
تمام لذت دنیا ببینم
چه خواهد شد ترا ای آفت جان
 
به کام این دل شیدا ببینم
 
از آن، می با لب من آشنا شد
که تصویر تو در مینا ببینم
مراد من تویی از هر چه خواهم
 
اگر زشت و، اگر زیبا ببینم
چه با من کرد خواهد چشم مستت
 
نگاهم کن عزیزم، تا ببینم
چه هنگامی میان جمع خوبان
 
ترا با قامت رعنا ببینم؟
فنای من اگر شرط وصالست
 
همین حالا، همین حالا، ببینم 
مرا تا نیمه جانی هست در تن 
نمی دانم ترا آیا ببینم؟
دیدگاه  •   •   •  1392/05/23 - 13:06
+3
saman
saman


بگذار تا مقابل روی تو بگذریم





دزدیده در شمایل خوب تو بنگریم







شوقست در جدایی و جورست در نظر




هم جور به که طاقت شوقت نیاوریم







روی ار به روی ما نکنی حکم از آن توست




بازآ که روی در قدمانت بگستریم







ما را سریست با تو که گر خلق روزگار




دشمن شوند و سر برود هم بر آن سریم







گفتی ز خاک بیشترند اهل عشق من




از خاک بیشتر نه که از خاک کمتریم







ما با توایم و با تو نه‌ایم اینت بلعجب




در حلقه‌ایم با تو و چون حلقه بر دریم







نه بوی مهر می‌شنویم از تو ای عجب




نه روی آن که مهر دگر کس بپروریم







از دشمنان برند شکایت به دوستان




چون دوست دشمنست شکایت کجا بریم







ما خود نمی‌رویم دوان در قفای کس




آن می‌برد که ما به کمند وی اندریم







سعدی تو کیستی که در این حلقه کمند





چندان فتاده‌اند که ما صید لاغریم



دیدگاه  •   •   •  1392/05/23 - 13:03
+3
saman
saman

وای، باران؛



باران؛



شیشه پنجره را باران شست .



از دل من اما،



چه کسی نقش تو را خواهد شست ؟



آسمان سربی رنگ،



من درون قفس سرد اتاقم دلتنگ .



می پرد مرغ نگاهم تا دور،



وای، باران،



باران،



پر مرغان نگاهم را شست . 



خواب رویای فراموشیهاست !



خواب را دریابم،



که در آن دولت خواموشیهاست .



من شکوفایی گلهای امیدم را در رویاها می بینم،



و ندایی که به من میگوید :



 گر چه شب تاریک است



 دل قوی دار،



سحر نزدیک است



دل من، در دل شب،



خواب پروانه شدن می بیند .



مهر در صبحدمان داس به دست



آسمانها آبی،



 پر مرغان صداقت آبی ست



دیده در آینه صبح تو را می بیند . 



از گریبان تو صبح صادق،



می گشاید پرو بال .



تو گل سرخ منی



تو گل یاسمنی



تو چنان شبنم پاک سحری ؟



 نه؟



از آن پاکتری .



تو بهاری ؟



 نه،



 بهاران از توست .



از تو می گیرد وام،



هر بهار اینهمه زیبایی را . 



هوس باغ و بهارانم نیست



ای بهین باغ و بهارانم تو !

دیدگاه  •   •   •  1392/05/23 - 12:58
+3
saman
saman




























آتشی در جان ما افروختی   رفتی و ما را ز حسرت سوختی
بی‌وداع دوستان کردی سفر   از که این راه و روش آموختی
گرنه از یاران بدی دیدی چرا   دیده از دیدار یاران دوختی
بی‌رخ او طرح صبر انداختی   ای دل این صبر از کجا آموختی
وحشی از جانت علم زد آتشی   خانمان عالمی را سوختی
دیدگاه  •   •   •  1392/05/23 - 12:53
+3
saman
saman


خبر از عیش ندارد که ندارد یاری





دل نخوانند که صیدش نکند دلداری







جان به دیدار تو یک روز فدا خواهم کرد




تا دگر برنکنم دیده به هر دیداری







یعلم الله که من از دست غمت جان نبرم




تو به از من بتر از من بکشی بسیاری







غم عشق آمد و غم‌های دگر پاک ببرد




سوزنی باید کز پای برآرد خاری







می حرامست ولیکن تو بدین نرگس مست




نگذاری که ز پیشت برود هشیاری







می‌روی خرم و خندان و نگه می‌نکنی




که نگه می‌کند از هر طرفت غمخواری







خبرت هست که خلقی ز غمت بی‌خبرند




حال افتاده نداند که نیفتد باری







سرو آزاد به بالای تو می‌ماند راست




لیکنش با تو میسر نشود رفتاری







می‌نماید که سر عربده دارد چشمت




مست خوابش نبرد تا نکند آزاری







سعدیا دوست نبینی و به وصلش نرسی




مگر آن وقت که خود را ننهی مقداری



دیدگاه  •   •   •  1392/05/23 - 12:51
+3