یافتن پست: #آرام

*elnaz* *
*elnaz* *
باید فراموشت کنم، چندیست تمرین میکنم، من میتوانم میشود، آرام تلقین میکنم. کم کم ز یادم میبری، کم کم زیادم میروی، این روزگار و رسم اوست این جمله را با تلخیش صد بار تمرین میکنم !
دیدگاه  •   •   •  1390/12/25 - 00:32
+2
ali rad
ali rad
تو زن نشدی

برای در حسرت ماندن یک بوسه...

تو زن شدی

برای خلق بوسه ای از جنس آرامش...

تو زن نشدی

... ... که همخواب آدم های بیخواب شوی...

تو زن شدی

که برای خواب کسی رویا شوی...

تو زن نشدی

که در تنهاییت، حسرت آغوشی عاشقانه را داشته باشی...

زن شدی، تا آغوشی در تنهایی عشقت باشی
دیدگاه  •   •   •  1390/12/24 - 23:10
+2
☺SAEED☻
☺SAEED☻
تو زن شدی، نه برای در حسرت ماندن یک بوسه ...
برای خلق بوسه ای از جنس آرامش...
تو زن نشدی که همخواب آدم های بیخواب شوی ...
تو زن شدی که برای خواب کسی رویا شوی ...
تو زن نشدی که در تنهایی ات حسرت آغوشی عاشقانه را داشته باشی ...
تو زن شدی تا آغوشی در تنهایی ِ عشقت باشی ...
دیدگاه  •   •   •  1390/12/24 - 21:11
+4
مهسا
مهسا
در آن هنگام که غروبه خورشید سرتاسر روز را گردافشانی میکند

دلی آرام میتپد که نکند روز به پایان برسد

وخبری از مسافرش نشود
دیدگاه  •   •   •  1390/12/24 - 19:45
+9
milad
milad
یک عمر قفس بست مسیر نفسم را / حالا که دری هست مرا بال و پری نیست /

حالا که مقدر شده آرام بگیرم / سیلاب مرا برده و از من اثری نیست /

بگذار که درها همگی بسته بمانند / وقتی که نگاهی نگران پشت دری نیست .
دیدگاه  •   •   •  1390/12/24 - 19:34
+5
مهسا
مهسا
در سکوت شب من ،
ناگهان حادثه ای...
ناگهان وسوسه ای تلخ گذشت...
من تو را کم داشتم


در سکوت شب من ،
آسمان حرفی زد...
و غزل شعری شد...

در سکوت شب من،
موج گیسوی تو آرام نداشت
برق چشمان تو پیغام نداشت...
چه سرابی دارم
که امیدم به نگاهت...
سالها یخ زده است...
دیدگاه  •   •   •  1390/12/24 - 18:33
+7
مهسا
مهسا
زندگی آرام است ، مثل آرامش یک خواب بلند .

زندگی شیرین است ، مثل شیرینی یک روز قشنگ .

زندگی رویایی است ، مثل رویای یک کودک ناز .

زندگی زیباییست ، مثل زیبایی یک غنچه ی باز .

زندگی تک تک این ساعتهاست ، زندگی چرخش این عقربه هاست

زندگی راز دل مادر من ، زندگی پینه دست پدر است، زندگی مثل زمان درگذر است....
دیدگاه  •   •   •  1390/12/24 - 17:15
+5
مهسا
مهسا
باز هم دلتنگی...

آرام درکنار پنجره نشسته ام

و دل داده ام به صدای باران

.که اشکهایم را زمزمه می کند

داستان دلتنگی بلند است

و فرصتی نمانده برای گفتن

!شاید وقتی دیگر بگویم از تنگی قفس
دیدگاه  •   •   •  1390/12/24 - 16:26
+5
مهسا
مهسا
خدایا میترسم...!

خدایا من از این ترس میترسم...!

آرومم کن...!

دلم یه جرعه آرامش میخواد!

یه حبه نفس!

یه امدادگر که عمیـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــیق بدمه تو ریه هام!

خدایا امدادگرم میشی؟!
دیدگاه  •   •   •  1390/12/24 - 01:55
+4
mah3a
mah3a
از زرتشت پرسیدند زندگی خود را بر چه بنا كردی؟

گفت : چهار اصل
1- دانستم رزق مرا دیگری نمیخورد پس آرام شدم
2- دانستم كه خدا مرا میبیند پس حیا كردم
3- دانستم كه كار مرا دیگری انجام نمی دهد پس تلاش كردم
4- دانستم كه پایان كارم مرگ است پس مهیا شدم
1 دیدگاه  •   •   •  1390/12/23 - 19:57
+6

تفکیک

جستجو برای
نوع پست توسط در گروه تاریخ