یافتن پست: #ات

♥ نگار ♥
♥ نگار ♥
دیدگاه  •   •   •  1392/07/17 - 22:23
+3
♥ نگار ♥
♥ نگار ♥
پارتی بودیم... مامورا ریختن تو خونه عکس داریوش به دیوار بود بهش اشاره کرد و گفت:...........از این شهید خجالت بکشین! همه از خنده افتاده بودن کف اتاق :)) :)) =))
دیدگاه  •   •   •  1392/07/17 - 21:19
+2
♥ نگار ♥
♥ نگار ♥
دیدگاه  •   •   •  1392/07/17 - 21:17
♥ نگار ♥
♥ نگار ♥
آدما نباس دوست پیدا کنن
چون وقتی میرن
وقتی دیگه نمیشه بهشون زنگ بزنی
وقتی نمیتونی درد و دل کنی
یا حتی باهاشون شوخی کنی و بخندی
... و همه دوستی خلاصه میشه تو ع[!]ات و خاطراتت
هی بغض تو گلوت گیر میکنه
خفه ات میکنه
آدما باس همیشه تنها بمونن

(دیالوگ ماندگار پسر خاله ی کلاه قرمزی)
دیدگاه  •   •   •  1392/07/17 - 21:12
+1
♥ نگار ♥
♥ نگار ♥
دیدگاه  •   •   •  1392/07/17 - 21:08
♥ نگار ♥
♥ نگار ♥
مورد هم داشتیم
پسره میخواسته کمد دیواری بزنه تو اتاقش ،
زنگ زده قدِ دوست دخترشو پرسیده ..!
دیدگاه  •   •   •  1392/07/17 - 21:05
+1
xroyal54
xroyal54
در روزگــــــار های قدیــــــم جزیـــــــــــــره ای دور افتاده بود که
همه ی احـــــــساسات در آن زندگـــــــــی می کردند.
شـــــادی، غــــــم، دانــــــش، عــشــــــق و باقی احـــــساسات.
روزی به همه ی آنها اعلام شد که جزیره در حالِ غرق شدن است!!
بـنــــابـــرایـــــن هریــــک شــروع به تعــمـــیر قایــقـهایشان کردند.

امـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــا..
اما عشـــق تصمیم گرفت که تا لحظه ی آخـــر در جزیره بماند!
زمانیکه دیگر چیزی از جزیره روی آب نمانده بود، عشق تصمیم گرفت تا
برای نجــــــــات خــــود از دیـــــــــــــگران کـــمــکـــــ بخواهد.
در همین حال او از ثروت که با کشتی باشکوهش در حال گذشتن از آنجا بود
کــــــــــــمــــــکــــــــــــــــــــ خواســـتـــــــــــ !!

" ثروت، مرا هم با خود می بری؟؟؟!! "
ثروت جواب داد: نه نمی توانم! مقدار زیادی طلا و نقره در این قایق هست،
که من دیگر جایی برای تو ندارم.
عشق تصمیم گرفت از غرور که با قایقی زیبا در حال رد شدن از جزیره بود کمک بخواهد!

" غرور، لطفا به من کمک کن! "
" نمی توانم عشق! تو خیس شده ای و ممکن است قایقم را خراب کنی! "
پس عشق از غم که در همان نزدیکی بود کمک خواست!

" غم، لطفا مرا با خود ببر! "
" آه عشق؛ آن قدر ناراحتم که دلم می خواهد تنها باشم! "
شادی هم از کنار عشق گذشت اما آنچنان غرق در خوشحالی بود که
اصلا متوجه عشق نشد!

ناگهان صدایی شنید:
" بیا اینجا عشق! من تو را با خود می برم! "
صدای یک بزرگتر بود؛

عشق آن قدر خوشحال شد که فراموش کرد اسم ناجی خود را بپرسد!
هنگامی که به خشکی رسیدند، ناجی به راه خود رفت!
عشق که تازه متوجه شده بود که چقدر به ناجی خود مدیون است،
از دانش که او هم از عشق بزرگتر بود پرسید:

" چه کسی به من کمک کرد؟؟؟ "
دانش جواب داد: " او زمان بود! "
" زمان؟؟!!! اما چرا به من کمک کرد؟؟؟!! "
دانش لبخندی زد و با دانایی جواب داد:
" چون تنها زمان بزرگی عشق را درک می کند! "
دیدگاه  •   •   •  1392/07/17 - 20:53
+4
♥ نگار ♥
♥ نگار ♥
نـمی دانــــــم چه کســـــی ! دســت اتفــاق هـای خــــــوب زندگــــی ام را گرفــت که دیگـــــــر نـمی افتنـــد.....!
دیدگاه  •   •   •  1392/07/17 - 19:36
+3
♥ نگار ♥
♥ نگار ♥
نمیدونی در نبودنت چه ها کشیدم

دو سیب آلبالو

آلبالو نعنا

هلو نعنا

خلاصه که جات خالیه !
دیدگاه  •   •   •  1392/07/17 - 19:15
+3
♥ نگار ♥
♥ نگار ♥
خداییش خیلی حال میده ها

فامیلیت صالح باشه

بعد اسم بچه ات رو بزاری ساحل

ملت دچار خود درگیری میشن !
دیدگاه  •   •   •  1392/07/17 - 19:14
+4

تفکیک

جستجو برای
نوع پست توسط در گروه تاریخ