یافتن پست: #ات

Prof.Dr.Abdolreza Sh.Farahani
Prof.Dr.Abdolreza Sh.Farahani
گفتم غم تو دارم گفتا غمت بر آید

گفتم که ماه من شو گفتا اگر بر آید

گفتم ز مهرورزان رسم وفا بیاموز

گفت ز ماهرویان این کار کمتر آید

گفتم که بر خیالت راه نظر ببندم

گفتا که شب رو است او از راه دگر آید

گفتم که بوی زلفت گمراه عالمم کرد

گفتا اگر بدانی هم اوست رهبر آید

گفتم خوشا هوایی کز باد صبح خیزد

گفتا خنک نسیمی کز کوی دلبر آید

گفتم که نوش لعلت ما را به آرزو کشت

گفتا تو بندگی کن کوبنده پرور آید

گفتم دل رحیم ات کی عزم صلح دارد

گفتا مگوی با کس تا وقت آن در آید

گفتم زمان عشرت دیدی که چون سر آمد

گفتا خموش حافظ که این غصه هم سر آید
دیدگاه  •   •   •  1392/05/14 - 10:50
+3
Prof.Dr.Abdolreza Sh.Farahani
Prof.Dr.Abdolreza Sh.Farahani
به تیغم گر کشد دستش نگیرم

دگر تیرم زند منت پذیرم

کمان ابروی ما را گو بزن تیر

که پیش دست و بازویت بمیرم

غم گیتی گر از پایم در آرد

به جز ساغر که باشد دستگیرم

بر آی ای آفتاب صبح امید

که در دست شب هجران اسیرم

به فریادم رس ای پیر خرابات

به یک جرعه جوانم کن که پیرم

به گیسوی تو خوردم دوش سوگند

که من از پای تو سر بر نگیرم

به سوز ای خرقه تقوی تو حافظ

که گر آتش شوم در وی نگیرم
دیدگاه  •   •   •  1392/05/14 - 10:45
+5
Prof.Dr.Abdolreza Sh.Farahani
Prof.Dr.Abdolreza Sh.Farahani
سینه از آتش دل در غم جانانه بسوخت

آتشی بود درین خانه که کاشانه بسوخت

تنم از واسطه دوری دلبر بگداخت

جانم از آتش مهر رخ جانانه بسوخت

آشنایی نه غریبی است که دلسوز من است

چون من از خویش بر قلبم دل بیگانه بسوخت

خرقه ز بد مرا آب خرابات ببرد

خانه عقل مرا آتش میخانه بسوخت

چون پیاله دلم از توبه که کردم بشکست

همچو لاله جگرم بی می و میخانه بسوخت

ماجرا کم کن و باز آگه مرا مردم چشم

خرقه از سر بدر آورد و بشکرانه بسوخت

ترک افسانه بگو حافظ و می نوش دمی

که نخفتیم شب و شمع به افسانه بسوخت
دیدگاه  •   •   •  1392/05/14 - 10:44
+5
saman
saman
در CARLO

کمیتة امداد، طی اطلاعیه­ای ضمن تشکر از مردم انساندوست یکی از روستاها،خواست تا لوله­های گاز خانه­های خود را از صندوق­های صدقات دربیاورند!

دیدگاه  •   •   •  1392/05/14 - 09:28
+3
mina
mina
مرد از زن خیلی تنهاتره!!
مرد موهاش بلند نیست که توى بى کسى کوتاهش کنه و اینجورى لج کنه با همه ى دنیا!
مرد نمیتونه وقتى دلش گرفت زنگ بزنه ب دوستش و گریه کنه و خالى بشه!
مرد نمیتونه درداشو اشک کنه!ی اخم خشن میکنه و میچسبونه ب پیشونیش!
ی وقتایی ی جاهایی ب ی کسانى باید گفت:میم مثل مرد!
دیدگاه  •   •   •  1392/05/14 - 09:09
+4
sara
sara
زن که باشی...
هزار بار هم که بگوید:دوستت دارد!!!
بازهم خواهی پرسید:دوستم داری؟؟؟
و ته دلت همیشه خواهد لرزید....... ...
زن که باشی...
هرچقدرهم که زیبا باشی
نگران زیباترهایی میشوی که شاید عاشقش شوند.....
زن که باشی ...
هر وقت که صدایت میکند:خوشکلکم!!!
خدا را شکر میکنی که درچشمان او زیبایی دست خودت نیست
دیدگاه  •   •   •  1392/05/14 - 09:04
+5
lxvzdgdeb2
lxvzdgdeb2 (مسدود)
سلام. من lxvzdgdeb2 هستم، از اعضای جدید ... :)
1 دیدگاه  •   •   •  1392/05/14 - 07:24
+1
*elnaz* *
*elnaz* *
زن بودن این است
 خودتو به هر دری بزنی…
 هر حرفی میزنی…
 گاهی سکوت میکنی…
 قدم میزنی…
 چشمهاتو میبیندی…
 بهونه میگیری…
 قهر میکنی…
 آشتی میکنی…
 تا عشقت بفهمه که امروز براش…
 دلـتـنـگ شدی…
2 دیدگاه  •   •   •  1392/05/14 - 01:37
+4
*elnaz* *
*elnaz* *
انسانها
 برای عشق ورزیدن آفریده شدند
 و اشیاء برای استفاده شدن
 علت این همه
 مشکلات… ما در دنیا این است
 که به اشیاء عشق ورزیده می شود و از افراد
 استفاده می شود…….
دیدگاه  •   •   •  1392/05/14 - 01:33
+5
be to che???!!
be to che???!!
ﺣﺲ ﺧﻮﺑﯿﻪ... ﺑﻪ ﺧﻮﺩﺕ ﻣﯿﺎﯼ ﻣﯿﺒﯿﻨﯽ ﺑﻪ ﮐﺴﯽ ﮐﻪ ﺭﻫﺎﺕ ﮐﺮﺩﻩ ﻭ ﺑﺪﺟﻮﺭ ﺑﻬﺖ ﻇﻠﻢ ﮐﺮﺩﻩ ... ﺩﯾﮕﻪ ﻧﻪ ﻧﯿﺎﺯﯼ ﺩﺍﺭﯼ ﻧﻪ ﺍﺣﺴﺎﺳﯽ .... ﻭﻟﯽ ﺍﻭﻥ ... ﺩﺍﺭﻩ ﺍﺯ ﺑﯽ ﺗﻮ ﺑﻮﺩﻥ ﻣﯿﻤﯿﺮﻩ ...
دیدگاه  •   •   •  1392/05/14 - 01:29
+2

تفکیک

جستجو برای
نوع پست توسط در گروه تاریخ