یافتن پست: #ات

mah3a
mah3a
وقتی داشتم فکر میکردم آخرین باری که آرامش داشتم کی بود
سر از خاطرات کودکی در آوردم
دیدگاه  •   •   •  1390/12/27 - 20:50
+7
☺SAEED☻
☺SAEED☻
تو ویترین زندگی به عروسکی نگاه نکن که مال تو نیست چون اون فقط وسوسسه ات میکنه تا اونی رو که داری از دست بدی
دیدگاه  •   •   •  1390/12/27 - 20:49
+5
☺SAEED☻
☺SAEED☻
خاطرمان باشد;

شاید سالها بعد
در گذر جاده ها،
بی تفاوت از کنار هم بگذریم و بگوییم:

این غریبه چقدر شبیه خاطراتم بود..!!
5 دیدگاه  •   •   •  1390/12/27 - 20:39
+6
farshad
farshad
ﺍﯾﻦ ﺭﻭﺯﺍ ﺑﻪ ﺑﭽﻪ ﻫﺎ ﻣﯿﮕﻦ “ﺑﺮﻭ ﮔﻢ ﺷﻮ”
ﻣﯿﺮﻩ ﺗﻮ ﺍﺗﺎﻗﺶ ، ﺑﻌﺪ ﺑﺎﺑﺎ ﻣﺎﻣﺎﻧﻪ
ﺧﻮﺩﺷﻮﻥ ﻣﯿﺮﻥ ﻣﻨﺖ ﮐﺸﯽ !!!
ﻗﺪﯾﻤﺎ ﺑﻪ ﻣﺎ ﻣﯿﮕﻔﺘﻦ ﺑﺮﻭ ﮔﻢ ﺷﻮ ، ﺟﺎ
ﻧﺪﺍﺷﺘﯿﻢ ﻫﻤﯿﻨﻄﻮﺭﯼ ﻣﺠﻬﻮﻝ ﺑﻮﺩﯾﻢ ﺍﻻﻥ
ﮐﺠﺎ ﺑﺎﯾﺪ ﺑﺮﯾﻢ !؟!؟
دیدگاه  •   •   •  1390/12/27 - 20:34
+6
-2
Danial
Danial
میخواستم زندگی کنم ، راهم را بستند. ستایش کردم ، گفتند: خرافات است. عاشق شدم، گفتند: دروغ است. گریستم ، گفتند: بهانه است. دنیا را نگهدارید ، میخواهم پیاده شوم...
دیدگاه  •   •   •  1390/12/27 - 20:30
+3
*elnaz* *
*elnaz* *
دل ُ روزنامه پیچیدم ، توی جعبه ای گذاشتم...

خوب و محکم اونو بستم ، راه دیگه ای نداشتم

بردمش اداره ی پست ، دادمش برات بیارن...

دل ُ تحویل نگرفتن ، پیش ِ بسته ها بزارن

گیر دادن دلت بزرگ ِ ، نمی شه اونو فرستاد...

مونده بودم چه کنم من ، دل من یاد تو افتاد

یاد ِ اون روزی که قلبت یه دفعه مثه یه سنگ شد...

خاطراتت یادم اومد، دل ِ من دوباره تنگ شد

حالا من این دل ِ تنگ ُ میدمش برات بیارن...

این دفعه می شه فرستاد ، انگاری حرفی ندارن

دل ِ من قد ِ یه دنیا تو رو دوست داره همیشه...

پیش ِ من باشی، نباشی، عاشق ِ هیشکی نمی شه{-35-}
دیدگاه  •   •   •  1390/12/27 - 20:10
+6
*elnaz* *
*elnaz* *
وای ،
باران
باران ؛
شیشه ی پنجره را باران شست
از دل من اما
چه کسی نقش تو را خواهد شست ؟
آسمان سربی رنگ
من درون قفس سرد اتاقم دلتنگ
می پرد مرغ نگاهم تا دور
وای ، باران
باران ؛
پر مرغان نگاهم را شست{-35-}{-35-}
دیدگاه  •   •   •  1390/12/27 - 20:07
+6
☺SAEED☻
☺SAEED☻
قابل توجه اون آهن پرست که عشق رو به آهن فروخت, برایت یک خبر دارم !
دیگر به بنز و بی ام دبیلو آمار نده!
مازراتی نمایندگی گرفت در کشورت!
دیدگاه  •   •   •  1390/12/27 - 19:53
+6
mitra
mitra
طی یک عملیات مخفیـانه و کـاملا زیرکـانه تونستم از مخفیگاه آجیل های شب عیدمون که مامانم جـاسازی کرده بود با خبر بشم و بهشون دستبرد بزنم ....
دیدگاه  •   •   •  1390/12/27 - 19:47
+15
Mitra Mohebbi
Mitra Mohebbi
یارو نذر كرده بود كه هزارتا صلوات بفرسه میره دم ورزشگاه آزادی می گه جمیعن صلوات
دیدگاه  •   •   •  1390/12/27 - 19:47
+5

تفکیک

جستجو برای
نوع پست توسط در گروه تاریخ