یافتن پست: #ادم

♥ نگار ♥
♥ نگار ♥
ما میگیم گیلکی مثل انگلیسی ها و چنینی هاست هی شما بگین نه
تو کی زا کی = بچه کی هسنی
هایا بس = همین جا واستا
کنوس = اذگیل
سماپلان = آبکش
پوتوخولو = سوراخ سوراخ
خولی دار = درخت گوجه سبز
سیا واجان = بادمجون
بوخوس = بخواب
پسر = ری
دختر = کور
بهله اینجوریاست گیلانی صحبت کردن خیلی شیرینه
دیدگاه  •   •   •  1392/06/23 - 15:44
♥ نگار ♥
♥ نگار ♥
دیدگاه  •   •   •  1392/06/23 - 15:11
♥ نگار ♥
♥ نگار ♥
سلامتی ادم های که
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
وقتی میفهمند چقدر دوسشون داری بازم ادم میمونند
دیدگاه  •   •   •  1392/06/23 - 15:03
Prof.Dr.Abdolreza Sh.Farahani
Prof.Dr.Abdolreza Sh.Farahani
هنگامی که خدا زن را آفرید به مرد گفت:

 "این زن است. وقتی با او روبرو شدی،

 مراقب باش که ..."

 اما هنوز خدا جمله اش را تمام نکرده بود

 که شیخ مکار سخن او را قطع کرد و چنین

گفت: "بله  وقتی با زن روبرو شدی مراقب

باش که به او نگاه نکنی. سرت را به زیر

 افکن تا افسون افسانة گیسوانش نگردی و

مفتون فتنة چشمانش نشوی که از آنها

 شیاطین می بارند. گوشهایت را ببند تا

 طنین صدای سحر انگیزش را نشنوی که

 مسحور شیطان میشوی. از او حذر کن که

 یار و همدم ابلیس است. مبادا فریب او را

 بخوری که خدا در آتش قهرت میسوزاند و

 به چاه ویل سرنگونت میکند.... مراقب

   باش...."  

 و من بی آنکه بپرسم پس چرا خداوند زن را

 آفرید، گفتم: "به چشم."

شیخ اندیشه ام را خواند و نهیبم زد که:

 "خلقت زن به قصد امتحان تو بوده است و

 این از لطف خداست در حق تو. پس شکر

 کن و هیچ مگو...."

  گفتم: "به چشم."

 در چشم بر هم زدنی هزاران سال گذشت

 و من هرگز زن را ندیدم، به چشمانش

 ننگریستم و آوایش را نشنیدم.

 چقدر دوست می داشتم بر موجی که مرا

 به سوی او می خواند بنشینم، اما از خوف

 آتش قهر و چاه ویل باز می گریختم.

هزاران سال گذشت و من خسته و

 فرسوده از احساس ناشی از نیاز به چیزی

 یا کسی که نمی شناختم اما حضورش را

 و نیاز به وجودش را حس می کردم .

 دیگر تحمل نداشتم.

 پاهایم سست شد بر زمین زانو زدم و

گریستم. نمی دانستم چرا؟

 قطره اشکی از چشمانم جاری شد و در

 پیش پایم به زمین نشست. به خدا نگاهی

کردم مثل همیشه لبخندی با شکوه بر لب

 داشت و مثل همیشه بی آنکه حرفی بزنم

و دردم را بگویم، می دانست.

 و خدا با لبخند چنین گفت : این زن است :

 وقتی با او روبرو شدی مراقب باش که او

 داروی درد توست.

 بدون او تو غیرکاملی.

 مبادا قدرش را ندانی و حرمتش را

 بشکنی که او بسیار شکننده است.

 من او را آیت پروردگاریم برای تو قرار دادم.

 نمی بینی که در بطن وجودش موجودی را

 می پرورد؟

 من آیات جمالم را در وجود او به نمایش

 درآورده ام.

پس اگر تو تحمل و ظرفیت دیدار زیبایی

مطلق را نداری به چشمانش نگاه نکن،

 گیسوانش را نظر میانداز و حرمت حریم

 صوتش را حفظ کن تا خودم تو را مهیای این

دیدار کنم."

 من اشکریزان و حیران خدا را نگریستم.

 پرسیدم: "پس چرا مرا به آتش قهر و چاه

ویل تهدید کردی؟"

 خدا گفت: "من؟!!!!"

 فریاد زدم: "شیخ آن حرف ها را زد و تو

 سکوت کردی. اگر راضی به گفته هایش

 نبودی چرا حرفی نزدی؟"

خدا بازهم صبورانه و با لبخند همیشگی

گفت: "من سکوت نکردم، اما تو ترجیح

دادی صدای شیخ را بشنوی و نه آوای

 مرا."

 و من در گوشه ای دیدم شیخ دارد همچنان

 حرفهای پیشینش را تکرار میکند

و خدا زن را آفرید و بهشت را
دیدگاه  •   •   •  1392/06/22 - 21:32
+2
xroyal54
xroyal54
فاحشه ان های نیستند که دل سپرده به عاشقانه هایت...دراغوشت نفس میزنند...فاحشه تو هستی که هر روز زیر گوش یک قربانی جدید حدیث عشق میخوانی...هرز رفتی محبووبم....


************************************
گاهی وقتا دلم میخواهدبگویم:من رفتم باهات قهرم...دیگه تموم!!دیگه دوستت ندارم...و چقدر دلم میخواهد بشنوم:کجا بچه لوس؟؟غلط میکنی که میری...مگه دسته خودته؟؟رفتن به این راحتی نیست...!!اما نمیدانم چه حکمتی است که ادمی همیشه اینجور وقتا میشنود به جهنم......

*********************************************************
دیدگاه  •   •   •  1392/06/22 - 21:05
+5
♥ نگار ♥
♥ نگار ♥
شانس یکبار در خونه ادم رو میزنه
ولی بد شانسی دستش رو از رو زنگ ور نمیداره
بدبختی هم که کلید داره هر وقت بخواد میاد تو !
اینه زندگی ما !
دیدگاه  •   •   •  1392/06/22 - 19:44
+2
behzadsadeghi
behzadsadeghi
گفتی (پ) پات وایسادم گفتی (م) واست مــــُــردم گفتی (خ) واست خون ریختم فقط منتظرم بگی (ت) تا بزنم تو گــوشِت و تلافـی همه چیُ در بیارم !
آخرین ویرایش توسط behzadsadeghi در [1392/06/22 - 16:56]
دیدگاه  •   •   •  1392/06/22 - 16:53
+4
♥ نگار ♥
♥ نگار ♥
دیدگاه  •   •   •  1392/06/21 - 22:26
+5
nazli
nazli
در CARLO
به کسی که تنهات گذاشت بگو:

این تو بودی که باختی.....

من کسی را از دست دادم که دوستم نداشت....

ولی تو کسی را از دست دادی که دوستت داشت

دیدگاه  •   •   •  1392/06/21 - 21:05
+9
Prof.Dr.Abdolreza Sh.Farahani
Prof.Dr.Abdolreza Sh.Farahani
لاستيك قلبمو با ميخ نگات پنچر نكن*
بوق نزن ژيان
ميخورمت*
بر در ديوار قلبم نوشتم ورود ممنوع عشق آمد و گفت من بي سوادم*
پشت يه ژيان هم نوشته بود
جد زانتيا*
قربان وجودت که وجودم زوجودت بوجود آمده مادر
دیدگاه  •   •   •  1392/06/21 - 20:49
+4

تفکیک

جستجو برای
نوع پست توسط در گروه تاریخ