یافتن پست: #از

محمد حسن کاظمی
محمد حسن کاظمی

ما بچه بودیم یه بازی بود به نام :


«همه ساکت بودند ناگهان خری گفت» ...


صد برابر پلی استیشن ۳ لذت داشت !


دیدگاه  •   •   •  1393/06/17 - 14:37
+1
محمد حسن کاظمی
محمد حسن کاظمی
خدایـــــا ؛دخلـم با خرجـم نمی خواند !کــــم آورده ام !صبری که داده بودی تمام شد . . .ولی دردم هم چنان باقیست !!بدهکار قلبم شده ام !می دانم شرمنده ام نمی کنی ؛باز هم صبــر می خواهم . . . !صبر.....!
دیدگاه  •   •   •  1393/06/17 - 13:57
+2
محمد حسن کاظمی
محمد حسن کاظمی
ﻣﻠﺖ ﺑﺎ ﺩﻭﺱ ﺩﺧﺘﺮﺷﻮﻥ ﻣﯿﺮﻥ ﺷﻤﺎﻝ ﻫﯽ ﻣﺎﭺ ﻭ
ﻣوﭺ ﺑﺎﺯﯼ . . .
ﺍﻭﻧﻮﻗﺖ ﻣﻦ ﺧﻮﺍﺏ ﺩﯾﺪﻡ ﺑﺎ ﺩﻭﺳﺖ ﺩﺧﺘﺮﻡ
ﺭﻓﺘﯿﻢ ﭘﺎﺳﺎﮊ ﻫﯽ ﺍﻭﻥ ﻣﯿﺨﺮﻩ ﻫﯽ ﻣﻦ ﮐﺎﺭﺕ
ﻣﯿﮑﺸﻢ . . .
.
.
.
.
.
.
.
.
ﯾﻬﻮ ﺍﺯ ﺧﻮﺍﺏ ﭘﺮﯾﺪﻡ ﺩﻭ ﺳﻪ ﺑﺎﺭ ﻣﻮﺟﻮﺩﯼ ﮔﺮﻓﺘﻢ . . .
ﺁﺧﺮﺵ ﺑﺎﻧﮏ ﮔﻔﺖ : ﺑﻪ ﺧﺪﺍ ﺧﻮﺍﺏ ﺩﯾﺪﯼ ﺗﻮ ﺍﺻﻦ ﺩﻭﺱ ﺩﺧﺘﺮ
ﻧﺪﺍﺭﯼ ﺑﮕﯿﺮ ﺑﮑﭗ
دیدگاه  •   •   •  1393/06/17 - 13:50
+2
محمد حسن کاظمی
محمد حسن کاظمی
دو تا توصیه مهم برای زندگی سالم
۱٫همیشه حقیقت رو هرچقدر هم که تلخ و خطر ناکه با قدرت بگید.
۲بلافاصله بس از گفتن فرار کنن!
دیدگاه  •   •   •  1393/06/17 - 13:44
+2
محمد حسن کاظمی
محمد حسن کاظمی
من یاد گرفته ام وقتی بغض می کنم,وقتی اشک می ریزم,منتظر هیچ دستــــــــــــــی نباشم!!!.وقتی از درد زخم هایم به خودم می پیچم,مرهمی باشم بر جراحتــــــــــم !.من یاد گرفته ام که اگر زمین می خورم,خودم برخیــــــــــزم!.من یاد گرفته ام راهی را بسازم به صداقت!.من یاد گرفته ام که همه رهگذرنــــــــد ,همـــــــــــه !!!!
دیدگاه  •   •   •  1393/06/17 - 13:42
+1
محمد حسن کاظمی
محمد حسن کاظمی

دیشب اومدم خودکشی کنم رفتم از سوپر سر کوچمون تیغ خریدم


رفتم نشستم تو حموم، وقتی که اومدم تیغ رو بکشم رو رگم


.
.
.
.
.
.
.



.
یه هو دیدم که خودمون تو حموم تیغ داریم


اینقدر اعصابم خورد شد که هیچی دیگه، خودکشی نکردم :|


دیدگاه  •   •   •  1393/06/17 - 13:15
+3
محمد حسن کاظمی
محمد حسن کاظمی
به ” خدا ” گفتم : تو را چگونه میتوانم ببینم , ” خدا ” گفت :
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
تو من را نخواهی دید اما کسی را برات گذاشتم که نیمی ازمن است
” مادر “
دیدگاه  •   •   •  1393/06/17 - 13:03
+5
محمد حسن کاظمی
محمد حسن کاظمی
ﭼﻦ ﻭﻗﺖ ﻣﻨﺘﻈﺮ ﺑﺎﺑﺎﻡ ﺑﻮﺩﻡ ﺑﯿﺎﺩ ﺩﻧﺒﺎﻟﻢ ﯾﻪ ﺳﺎﻋﺖ ﺷﺪ ﻧﯿﻮﻣﺪ . ﻣﻨﻢ
ﺧﻮ ﺑﯿﮑﺎﺭ ﻧﯿﺴﺘﻢ ﭘﯿﺎﺩﻩ ﺭﺍﻫﻮ ﺍﻭﻣﺪﻡ .
ﺭﺳﯿﺪﻡ ﺳﺮ ﮐﻮﭼﻪ ﻣﺎﺷﯿﻦ ﺑﺎﺑﺎﻣﻮ ﺩﯾﺪﻡ ﺩﺍﺭﻩ ﻣﯿﺎﺩ ﺳﻤﺘﻢ .
ﻣﯿﮕﻢ :ﭼﺮﺍ ﻧﯿﻮﻣﺪﯼ؟
.
.
.
.
.
.
.
.
ﻣﯿﮕﻪ :ﺩﺍﺷﺘﻢ ﺗﻠﻮﯾﺰﯾﻮﻥ ﻣﯿﺪﯾﺪﻡ ﯾﺎﺩﻡ ﺭﻓﺖ ! ﯾﻬﻮ ﺭﺍﺯ ﺑﻘﺎ ﺷﺮﻭﻉ ﺷﺪ ﯾﺎﺩ ﺗﻮ ﺍﻓﺘﺎﺩﻡ .
ﻣﻦ |:
دیدگاه  •   •   •  1393/06/17 - 12:59
+4
mohammadreza
mohammadreza
سلام. من mohammadreza هستم، از اعضای جدید ... :)
دیدگاه  •   •   •  1393/06/17 - 12:47
+3
محمد حسن کاظمی
محمد حسن کاظمی

من دلم می خواهد


ساعتی غرق درونم باشم!!


عاری از عاطفه ها



تهی از موج و سراب


دورتر از رفقا…


خالی از هرچه فراق!!


من نه عاشق هستم ؛


و نه محتاج نگاهی که بلغزد بر من


من دلم تنگ خودم گشته و بس…!


دیدگاه  •   •   •  1393/06/17 - 12:28
+7

تفکیک

جستجو برای
نوع پست توسط در گروه تاریخ