یافتن پست: #از

☺SAEED☻
☺SAEED☻
» کاریکاتور توهین آمیز روزنامه آمریکایی به ایرانی ها
1 دیدگاه  •   •   •  1390/12/25 - 20:34
+3
☺SAEED☻
☺SAEED☻
مرا بغــــل کــــن، پیش از آنــــکه خاک مــــرا بغــــل کنـــد......
1 دیدگاه  •   •   •  1390/12/25 - 20:09
+4
payam65
payam65
دیگه خسته تر از اونم بگم هستمو میتونم..........
نه عشقم من کم اوردم...............
دیدگاه  •   •   •  1390/12/25 - 20:07
+3
mitra
mitra
گاهی دوست دارم بدون پک زدن
فقط بنشینم و نگاه کنم که سیگارم چگونه میسوزد
شاید آخر فهمیدم
چه لذتی میبری از تماشای سوختن من
شاید بالاخره قانع شدم...!!!
دیدگاه  •   •   •  1390/12/25 - 19:58
+6
payam65
payam65
چقدر سخته که چشمات رنگه غم باشه ولی ظاهر پر از خنده
چقدر شخته که عشقت آسمون باشه ولی آسون بگن چنده.........
دیدگاه  •   •   •  1390/12/25 - 18:40
+3
*elnaz* *
*elnaz* *
زن سردش شد. چشم باز كرد. هنوز صبح نشده بود. شوهرش كنارش نخوابيده بود. از رخت‌خواب بيرون رفت.

باد پرده‌ها را آهسته و بي‌صدا تكان مي‌داد. پرده را كنار زد. خواست در بالكن را ببندد. بوي سيگار را حس كرد. به بالكن رفت. شوهرش را ديد. در بالكن روي زمين نشسته بود و سيگاري به لب داشت. سوز سرما زن را در خود فرو برد و او مچاله‌تر شد. شوهر اما به حال خود نبود. در اين بيست سالي كه با او زندگي مي‌كرد، مردش را چنين آشفته و غمگين نديده بود. كنارش نشست.

- چيزي شده؟

جوابي نشنيد.

-با توام. سرد است بيا بريم تو. چرا پكري؟

باز پرسيد. اين بار مرد به او نگاهي كرد و بعد از مكثي گفت.

- مي‌داني فردا چه روزي است؟

-نه. يك روز مثل بقيه‌ي روزها.

-بيست سال پيش يادت هست.

مرد گفت.

زن ادامه داد.

- تازه با هم آشنا شده بوديم.

-مرد گفت: بله.

سيگارش را روي زمين خاموش كرد و ادامه داد.

-اما بيست سال پيش، پدرت به ماجراي من و تو پي برد. مرا خواست.

- آره، يادم هست، دو ساعتي با هم حرف زديد و تو تصميم گرفتي با من ازدواج كني.

- مي‌داني چه گفت؟

-نه. آنقدر از پيشنهاد ازدواجت شوكه شدم كه به هيچ چيز ديگري فكر نمي‌كردم
دیدگاه  •   •   •  1390/12/25 - 18:34
+6
*elnaz* *
*elnaz* *
مرد جوانی نزد پدر خود رفت و به او گفت :
- می خواهم ازدواج کنم . پدر خوشحال شد و پرسید :

- نام دختر چیست ؟ مرد جوان گفت :

- نامش سامانتا است و در محله ما زندگی می کند . پدر ناراحت شد . صورت در هم کشید و گفت :

- من متاسفم به جهت این حرف که می زنم . اما تو نمی توانی با این دختر ازدواج کنی چون او خواهر توست . خواهش می کنم از این موضوع چیزی به مادرت نگو . مرد جوان نام سه دختر دیگر را آورد ولی جواب پدر برای هر کدام از آنها همین بود . با ناراحتی نزد مادر خود رفت و گفت :

- مادر من می خواهم ازدواج کنم اما نام هر دختری را می آورم پدر می گوید که او خواهر توست ! و نباید به تو بگویم . مادرش لبخند زد و گفت :

- نگران نباش پسرم . تو با هریک از این دخترها که خواستی می توانی ازدواج کنی . چون تو پسر او نیستی . . . !
دیدگاه  •   •   •  1390/12/25 - 18:29
+7
Tiam Mohseni
Tiam Mohseni
قهرمانی ناب!!!!
عیدی استقلال به هوادارانش!!!!{-21-}
39 دیدگاه  •   •   •  1390/12/25 - 18:23
+10
-4
*elnaz* *
*elnaz* *
نذاری فاصله ها ، تو هجوم سایه ها ، میون غریبه ها ، نذاری توجاده ها تورو از من بگیرن ، تو خودت خوب می دونی ، توی راه زندگیم ، دلخوشم به بودنت ، پس نکنی یه کاری تا فرق نکنه چه بودنت ، نبودنت.
دیدگاه  •   •   •  1390/12/25 - 18:20
+5
par par
par par
سلام. من par par هستم، از اعضای جدید ... :)
1 دیدگاه  •   •   •  1390/12/25 - 18:19

تفکیک

جستجو برای
نوع پست توسط در گروه تاریخ