رضا
باز هم قلبی به پایم اوفتاد باز هم چشمی به رویم خیره شد باز هم در گیر و دار یك نبرد عشق من بر قلب سردی چیره شد باز هم از چشمه لبهای من تشنه یی سیراب شد ‚ سیراب شد
mina_z
به غضنفر ميگن: چرا ماشينت را از پلاكش شروع ميكني به شستن؟ ميگه: يه دفعه از سقف شروع كردم به شستن رسيدم به پلاكش ديدم كه ماشين خودم نبود
رضا
روز اول پیش خود گفتم دگرش هرگز نخواهم دید روز دوم باز می گفتم لیك با اندوه و با تردید روز سوم هم گذشت اما برسر پیمان خود بودم ظلمت زندان مرا می كشت باز زندانبان خود بودم ....
رضا
وقتی نیستی هر چی غصه است تو صدامه وقتی نیستی هر چی اشکه تو چشامه از وقتی رفتی دارم هر ثانیه از رفتنت میسوزم کاشکی بودی و میدیدی که چی آوردی به روزم حالا عکست تنها یادگار از تو خاطراتت تنها باقی مونده از تو وقتی نیستی یاد تو هر نفس آتیش میزنه به این وجود کاش از اول نمیدونستی من عاشق تو بودم
zahra
عمليه شب جمعه نشسته بوده تو حياط واسه خودش بساط ميزوني جور كرده بوده و تو حال بوده، كه يهو يك توپ از آسمون مياد ميزنه بساط منقل و وافورش رو به گند ميكشه. خلاصه بدبخت صاب وافور همينجوري هاج و واج نشسته بوده داشته به شانس گند خودش لعن و نفرين ميفرستاده، كه يهو صداي زنگ در بلند ميشه و حالا زنگ نزن كي زنگ بزن! جناب عملي با هزار بدبختي، خودشو ميرسونه دم در، ميبينه پشت در يك بچه ده-يازده ساله واستاده، هي داد ميزنه: توپم...توپم! يارو خيلي شاكي ميشه، ميگه: اي بي ظرفيت! بابا خوب منم توپم... ديگه نميام كاسه كوزه مردم رو بهم بزنم كه!
رضا
تو که قدر وفا مو ندونستی میشد یه رنگ بمونی نتونستی گمون نکن که تو دستات یه اسیرم دگه قبلم و از تو پس میگیرم