یافتن پست: #اه

مهسا
مهسا
گذشته ی من گـــــذشت ... حتی می توانم بگـــویم درگذشت... و من برایش ماهها و روزها سوگــــواری و سکــــوت کردم... خاطــــراتم را زیر و رو کردم و ای کاشهای فراوان گفتم ... ولی تو این کار رو نکن..
دیدگاه  •   •   •  1391/01/11 - 23:20
+10
reza
reza
ایـن روزهــا

عجیـب دلـم بـچگـی مـی خواهـد ...

/خستـه ام/

فـقط یـک قـلم لطـفاً ...

می خواهـم خـودم را خط خـطی کنـم !
دیدگاه  •   •   •  1391/01/11 - 23:17
+3
reza
reza
چه کسی میگوید که من هیچ ندارم...؟
من چیزهای با ارزشی دارم ....!
حنجره ای برای بغض ...
چشمانی برای گریه...
لبهایی برای سکوت...
ریه هایی برای سیگار...
دستهایی برای خالی ماندن...
پاهایی برای نرفتن....
شبهایی بی ستاره....
پنجره ای به سوی کوچه بن بست...
و وجودی بی پاسخ.....
دیدگاه  •   •   •  1391/01/11 - 23:14
+3
سیاهه ای از آسمان
سیاهه ای از آسمان
وقتی یه دختری یه پسری رو دوست داره هیچ کسی از این موضوع خبر نداره به جز خود دختره{-2-}
ولی وقتی یه پسری عاشق یه دختری میشه همه ازین موضوع خبر دارن به جز خود دختره{-9-}
7 دیدگاه  •   •   •  1391/01/11 - 23:12
+7
reza
reza
برای بودن گاهی لازم است که نباشی!
شاید نبودنت ، بودنت را به خاطر آورد
اما دور نباش
دوری همیشه دلتنگی نمی آورد.........
دیدگاه  •   •   •  1391/01/11 - 23:10
+4
ALI SHABAN
ALI SHABAN
آنتونی رابینز: لزومی ندارد که افراد به درستی مانند هم باشند تا با هم صمیمی شوند، بلکه باید به تفاوت دیدگاههای یکدیگر توجه و در عین حال به هم احترام بگذارند.
دیدگاه  •   •   •  1391/01/11 - 22:56
+5
reza
reza
هرچه می خواهم که غمهای دلم

پنهـان کنم

سینه می گوید که من تنگ آمـدم

فــریاد کن!
1 دیدگاه  •   •   •  1391/01/11 - 22:53
+3
reza
reza
آمد اما بی صدا خندید و رفت.....

لحظه ای در کلبه ام تابید و رفت....

آمد از خاک زمین اما چه زود......

دامن از خاک زمین برچید و رفت....

دیده از چشمان من پنهان نمود....

از نگاهم راز ها فهمید و رفت......

گفتم اینجا روزنی از عشق نیست....

پیکرش از حرف من لرزید و رفت.....

گفتم از چشمت بیفشان قطره ای...

ناگهان چون چشمه ای جوشید و رفت....

گفتمش من را مبر از خاطرت....

خاطراتش را به من بخشید و رفت......
دیدگاه  •   •   •  1391/01/11 - 22:47
+3
reza
reza
میشـه دل به هرکس داد

نمیشـه از نفس افتاد

پرنده با پر بستـه ، نمیشه از قفس آزاد

نمیشه شب به شب خوابید ، فقط کابوس وحشت دید

نمیشه در سکوت خود ، صدای گریه رو نشنید

نمیشه غرق در غم بود ، ولی از گریه رو گردوند

نمیشه تا ته آواز ، فقط از ترس فردا خوند

گلـوی ساز دلتنگی ، پر از فریاد خاموشه

دوباره سر بده هق هق ، بذار دست صدا رو شه

نمیشه دل به هر کس داد

نمیشه دل به هر کس بست

نمیشه رفت و راهی شد ، رسید اما به یک بن بست

چه رسم ناهماهنگی ، همیشه رسم تقدیره

نمیشه بود و عاشق بود ، واسه عاشق شدن دیره
دیدگاه  •   •   •  1391/01/11 - 22:40
+2
reza
reza
برای تو می نویسم که بودنت بهار و نبودنت خزانی سرد است
تویی که تصور حضورت سینه بی رنگ کاغذم را نقش سرخ عشق میزند
در کویر قلبم از تو برای تو می نویسم
ای کاش در طلوع چشمان تو زندگی می کردم تا مثل باران هر صبح برایت شعری می سرودم
آن گاه زمان را در گوشه ای جا می گذاشتم
و به شوق تو اشک می شدم
و بر صورت مه آلودت می لغزیدم
ای کاش باد بودم و همه عصر را در عبور می گذراندم
تا شاید جاده ای دور هنوز بوی خوب پیراهنت
را وقتی از آن می گذشتی در خود داشته باشد
که مرهمی شود برای دلتنگی هایم
دیدگاه  •   •   •  1391/01/11 - 22:37
+2

تفکیک

جستجو برای
نوع پست توسط در گروه تاریخ