ALI
گاهی آنقدر غرق آرزوهات هستی که فراموش میکنی یکی پشت در دستشویی منتظره!
ALI
ه روز یه گجشک آبادانی با یک کامیون تصادف میکنه،، راننده کامیون نگران پیاده میشه و بدن نیمه جان گنجشک رو میبره خونه و اون رو پانسمان میکنه و میذاره توی قفس... بعد از یه مدتی گجشک به هوش میاد و با تعجب دور و برشو نگاه میکنه و بلند میشه و میلههای قفس رو میگیره و فریاد میزنه؛ یعنی مو راننده رو کشتوم؟ یعنی مو توی زندانم؟
رضا
گرچه عمریست غریبانه فراموش توام
باز مشتاق تو و گرمی آغوش توام
باورم نیست که بیگانه شدی با من و من
همچو یک خاطره کهنه فراموش توام
شانه بر زلف سیاهت چو زنی یاد من آر
که چنان زلف تو آویخته بر دوش توام
نیستی تا که بگویم به تو ای مایه ناز
تشنه بوسه ای از آن دو لب نوش توام
حسرتی گر به دلم هست همان دیدن توست
من پرستوی خزان دیده و خاموش توام