یافتن پست: #اه

mahdi
mahdi
داریم شطرنج بازی میکنیم ، از راه رسیده میگه اسبِت رو زدند که گذاشتیش بیرون؟ پـَـَـ نــه پـَـَــــ دیدم خوب بازی نمیکنه این بازی رو گذاشتمش رو نیمکت تو هم سریع لخت شو خودتو گرم کن میخوام جاش بفرستَمِت
دیدگاه  •   •   •  1390/11/8 - 12:10
+4
mahdi
mahdi
مژده اي دل كه مسيحا نفسي مي آيد پـَـــ نــه پـَـــ شوهر خوب مگر گير كسي مي آيد (خواهر حافظ)
دیدگاه  •   •   •  1390/11/8 - 12:09
+3
zahra
zahra
عجبا!!!!!
5 دیدگاه  •   •   •  1390/11/8 - 12:09
+5
mahdi
mahdi
یارو زنگ زده میگه منزل آقای طاهری؟ میگم نخیر، میگه اشتباه گرفتم؟ پـَـــ نــه پـَـــ شما درست گرفتی، من اشتباه ورداشتم....
دیدگاه  •   •   •  1390/11/8 - 12:08
+2
mahdi
mahdi
دوستم میخواد نماز بخونه میگه قبله مستقیمه؟ بش گفتم پـَـــ نــه پـَـــ دست چپ خیابون اول نرسیده به کوچه دوم بن بست راز محله بنده نواز.
4 دیدگاه  •   •   •  1390/11/8 - 11:45
+3
mina_z
mina_z
یک روز یک دختر کوچک در آشپزخانه نشسته بود و به مادرش که داشت آشپزى مى‌کرد نگاه مى‌کرد. ناگهان متوجه چند تار موى سفید در بین موهاى مادرش شد. از مادرش پرسید: مامان! چرا بعضى از موهاى شما سفیده؟ مادرش گفت: هر وقت تو یک کار بد مى‌کنى و باعث ناراحتى من مى‌شوی، یکى از موهایم سفید مى‌شود. دختر کوچولو کمى فکر کرد و گفت: حالا فهمیدم چرا همه موهاى مامان بزرگ سفید شده!
دیدگاه  •   •   •  1390/11/8 - 11:43
+4
gha3m
gha3m
دخترك برگشت چه بزرگ شده بود پرسيدم : پس كبريتهايت كو؟ پوزخندي زد! ... گونه اش آتش بود ، سرخ ، زرد... ... ... گفتم: ميخواهم امشب با كبريتهاي تو ، اين سرزمين را به آتش بكشم!! دخترك نگاهي انداخت ، تنم لرزيد... گفت : كبريتهايم را نخريدند! سالهاست تن مي فروشم! مي خري؟؟؟!!!
دیدگاه  •   •   •  1390/11/8 - 09:38
+4
gha3m
gha3m
نميخواهم دگر از زنده گانی کامرانی را
که سر کردم به چشمان تر ايام جوانی را
تو چون جا داری اي غم در دل مسکین ویرانم
نميخواهم دراين خلوت حضور شادمانی را
دیدگاه  •   •   •  1390/11/8 - 09:37
+3
gha3m
gha3m
بزرگترین اشتباه کسی که خرش از پل گذشته اینه که فکر کنه دیگه پلی جلوش نیست
دیدگاه  •   •   •  1390/11/8 - 09:37
+3
امیرحسین
امیرحسین
تو شرح این یکی عاجزم.... تیترش با شما :)
1 دیدگاه  •   •   •  1390/11/8 - 03:39
+5

تفکیک

جستجو برای
نوع پست توسط در گروه تاریخ