------من که رکیک ترین فحش بابام ” دیوانه “
و مستهجن ترین حرف مامانم ” بی شخصیت ” بود شدم این!
خدایا به حق همین ماه عزیز بچمو به تو سپردم
از همهی زندگیام – در یادم فقط پاییزی است –
دمیکه از میان پنجرهی خیس از باران نگاه میکنم و میبینم –
راهی روان به دوردست بر راه – مییابم جاپایی عمیق در این جاپا –
خانهای میسازم در این خانه- میکارم سرخس کودکی ام را بر این سرخس-
رؤیای شکوفهای رخشان میبینم بر این شکوفه – قطرهای میبینم در قطره-
دوباره چهرهی قدیمی را باز میشناسم در این چهره – میشنوم صدای خودم را...
پیرم و گاهی دلم یاد جوانی میکند بلبل شوقم هوای نغمهخوانی میکند همتم تا میرود ساز غزل گیرد به دست طاقتم اظهار عجز و ناتوانی میکند بلبلی در سینه مینالد هنوزم کاین چمن با خزان هم آشتی و گلفشانی میکند ما به داغ عشقبازیها نشستیم و هنوز چشم پروین همچنان چشمکپرانی میکند نای ما خاموش ولی این زهرهی شیطان هنوز با همان شور و نوا دارد شبانی میکند گر زمین دود هوا گردد همانا آسمان با همین نخوت که دارد آسمانی میکند سالها شد رفته دمسازم ز دست اما هنوز در درونم زنده است و زندگانی میکند با همه نسیان تو گویی کز پی آزار من خاطرم با خاطرات خود تبانی میکند بیثمر هر ساله در فکر بهارانم ولی چون بهاران میرسد با من خزانی میکند طفل بودم دزدکی پیر و علیلم ساختند آنچه گردون میکند با ما نهانی میکند میرسد قرنی به پایان و سپهر بایگان دفتر دوران ما هم بایگانی میکند شهریارا گو دل از ما مهربانان مشکنید ور نه قاضی در قضا نامهربانی میکند
نیا باران ،
زمین جای قشنگی نیست ،
من از اهل زمینم خوب میدانم که گل در عقد زنبور است
ولی سودای بلبل دارد و پروانه را هم دوست میدارد
دیرگاهیست که تنها شده ام /
قصه غربت صحرا شده ام وسعت درد فقط سهم من است /
باز هم قسمت غم ها شده ام دگر آئینه ز من با خبر است /
که اسیر شب یلدا شده ام من که بی تاب شقایق بودم /
همدم سردی یخ ها شده ام کاش چشمان مرا خاک کنید /
تا نبینم که چه تنها شده ام