یافتن پست: #باران

Prof.Dr.Abdolreza Sh.Farahani
Prof.Dr.Abdolreza Sh.Farahani

قاصدک غم دارم ، غم آوارگی و دربدری غم تنهایی و خونین جگری قاصدک وای به من همه از خویش مرا می رانند همه دیوانه و دیوانه ترم می خوانند قاصدک دریابم ! روح من عصیان زده و طوفانیست آسمان نگهم بارانیست قاصدک غم دارم غم به اندازه سنگینی عالم دارم قاصدک غم دارم قاصدک دیگر از این پس منم و تنهایی قاصدک حال گریزش دارم می گریزم به جهانی که در آن پستی نیست پستی و مستی و بد مستی نیست میگریزم به جهانی که مرا ناپیداست شاید آن نیز فقط یک رویاست!!!

دیدگاه  •   •   •  1392/06/8 - 14:34
+3
*elnaz* *
*elnaz* *
دیدگاه  •   •   •  1392/06/8 - 00:21
+9
sara
sara
باران...
نبار...نبار لعنتی...
امشب با دیگری بیرون است...
سرما میخورد!!
دیدگاه  •   •   •  1392/06/7 - 22:55
+16
*elnaz* *
*elnaz* *
دیدگاه  •   •   •  1392/06/7 - 22:53
+4
♥ نگار ♥
♥ نگار ♥
چشمانم را بستم فقط چند ثانیه

حس کردم قطره های باران را

چشمانم را باز کردم آری باران گرفته

سرم را رو به آسمان کردم

چند قطره باران ریخت درون چشمانم

پایین را نگاه کردم تا ته خیابان را

هیچ کس نبود فقط از آن دور ها شقایق دست تکان میداد

خوش حال شدم پلک زدم

اما اینبار هیچ کس را ندیدم

فقط کوچه یه تاریکی رو به رویم بود

قلبم شکست آهی کشیدم

نگاهی به دستانم کردم

دستم را به دست دیگر دادم

آههههه

چقدر سرد است دستانم خیلی سرد شده اند
دیدگاه  •   •   •  1392/06/7 - 21:46
+2
♥ نگار ♥
♥ نگار ♥
آخرین قراری که با هم گذاشتیم
این بود:
دیگر سر راه هم
"سبز" نشویم

دیروز زیر باران
اتفاقی به هم برخوردیم

سبزتر از همیشه دیدمت

اما من همچنان
پای قولم هستم.¸¸.♥•*¨`•.¸¸♥.•*¨`•♥.¸¸.♥•*¨`•.¸¸♥.•*¨`•♥
چرا که بعد از رفتنت
خشکیدم
دیدگاه  •   •   •  1392/06/7 - 21:25
+3
*elnaz* *
*elnaz* *
دلم پرتقالی خونی وسط میدان جنگ گردوی نارسی که دست را سیاه می کند شاخه ای که پرندگان را رنج می دهد دلم باران دیوانه در پناه دو کوه...........................
دیدگاه  •   •   •  1392/06/7 - 14:57
+5
saman
saman

باران گرفته ام به هوای شکفتنت


جاری در امتداد ترک خوردۀ تنت


با اشک های حلقه شده پای گونه هات


با دست های حلقه شده دور گردنت


من متهم به رابطه با واژۀ توام


مظنون به دستکاری گل های دامنت


این گرگ و میش وقت طلوع است یا غروب


در چشم های نیلیِ مایل به روشنت؟!

دیدگاه  •   •   •  1392/06/7 - 12:33
+4
Prof.Dr.Abdolreza Sh.Farahani
Prof.Dr.Abdolreza Sh.Farahani

دیدم در آن کویر درختی غریب را ّ
محروم از نوازش یک سنگ رهگذر
تنها نشسته ای بی برگ و بار زیر نفسهای آفتاب
در التهاب
در انتظار قطره باران در آرزوی آب ابری رسید چهر درخت از شعف شکفت
دلشاد گشت و گفت ای ابر ای بشارت باران آیا دل سیاه تو از آه من بسوخت؟
غرید تیره ابر
برقی جهید و چوب درخت کهن بسوخت چون آن درخت سوخته ام
در کویر عمر
ای کاش خاکستر وجود مرا با خویش می برد
باد
باد بیابانگرد ای داد دیدم که گرد باد حتی خاکستر وجود مرا با خود نمی برد

دیدگاه  •   •   •  1392/06/7 - 12:17
+6
Prof.Dr.Abdolreza Sh.Farahani
Prof.Dr.Abdolreza Sh.Farahani

من آهنگ غریب روزگارم غمی در انتهای سینه دارم تمام هستی ام یک قلب پاک است که آنرا زیر پایت می گذارم شبی غمگین شبی باران و سرد مرا در غربت فردا رها کرد دلم در حسرت دیدار او ماند مرا چشم انتظار کوچه ها کرد به من می گفت تنهایی غریب است ببین با غربتش با من چه ها کرد تمام هستیم بود و ندانست که در قلبم چه آشوبی به پا کرد

دیدگاه  •   •   •  1392/06/7 - 12:03
+4

تفکیک

جستجو برای
نوع پست توسط در گروه تاریخ