saman
نه دیگر بغض در این گلو مانده ...
نه اشکی بر دل ...
نه غباری بر لب ...
بال هم نباشد ، می پرم تا آنجایی که ماه مرا می خواند ...
نمی دانم شاد یا غمگین ...
نه بادی می وزد اینجا ... نه باران می شناسم دیگر ...
برگ ها هم خشکشان زده از این سکوت طولانی ...
احساسم بی احساس شده است انگار ...
نبض ندارند رگهایم ...
نکند مرگ اینجا باشد امشب ؟!؟!
saman
حوالی رویاهایم که قدم می زنم !
میبینم خیابان را با بوی باران دوست دارم .
خودم را با بوی تو ...!
saman
چهره ی عاشق را در مرداب دیدن , زیباست
گل تنهای عاشق را بین خار های فراوان دیدن , زیباست
تکه ابر مستی را بین آسمان دیدن , زیباست
نور محوی را در تاریکی ها دیدن , زیباست
لکه خون ها را بر روی زمین دیدن , زیباست
گریه چشمان بین باران دیدن , زیباست
همه چی زیباست به جز لحظه ای که بفهمی زشت چیست
زشت یعنی فرق بین روح های ما