یافتن پست: #حال

نیوشا
نیوشا
11 دیدگاه  •   •   •  1390/12/11 - 19:50
+7
sasan pool
sasan pool
وقتی گوشی یک دختر جا میمونه!!!!

‫گوشیمو تو ماشین بابام جا گذاشتم از خونه براش زنگ زدم بهش میگم:
- گوشیم تو ماشینت جا مونده
+ میدونم
- زنگ خورد جواب ندیاااا !
+ اخه مگه من بیکارم جواب زنگ گوشی تورو بدم
- خب حالا چرا عصبانی میشه ، کسی زنگ نزد؟
+ نه فقط نازی اس داد گفت غروب میاد دنبالت برین بیرون گفتم وقت نداری سرت شلوغه
- :o واسه چی اینو گفتی ؟ :|
+ چون قبلش به نسترن قول دادم برین خرید
دیدگاه  •   •   •  1390/12/11 - 18:46
+3
امیرحسین
امیرحسین
تا حالا به پرچم نروژ دقت کردین؟
1 دیدگاه  •   •   •  1390/12/11 - 18:44
+4
mah3a
mah3a
متاسف شدم وقتی ، مردی مرد ، هنگامی که زنش را ، در حال زنا دید!

متاسف شدم وقتی ، زنی ، شوهرش را دوست نداشت ، اما بچه دار شد !

متاسف شدم وقتی ، زنی ، شوهرش را دوست نداشت ، ولی به خاطر بچه هایش ماند!

متاسف شدم وقتی ،پسری، معشوقش را به خاطر پول ، از دست داد !

متاسف شدم وقتی،دختر، به خاطر شهوت نامردان باکرگیش را ،از دست داد!

متاسف شدم وقتی ، مردی ، ناموسش را ، به خاطر مواد ،به حراج گذاشت !

متاسف شدم وقتی ، جوانی ، ایمانش را بخاطر پول ، از دست داد!
دیدگاه  •   •   •  1390/12/11 - 16:27
+7
benyamin
benyamin
salam, man ghiam dashtam faze 2 I LOVE YOU ''bia 2 uni'':)
5 دیدگاه  •   •   •  1390/12/11 - 16:24
+6
mah3a
mah3a
زنها برای عاشق شدن به 3 چیز نیاز دارن:
1_اعتماد
2_محبت
----------
مهم تر از همه:
.
.
.

..

..
.
.
.
.

3_عشق و علاقه و صداقت و پول و کیف و کفش و ماشین و گل و خونه و در آمد بالا که ضامن گزینه 1 و 2 میشه:|
---
همچین زنان باحالی داره ایران
دیدگاه  •   •   •  1390/12/11 - 15:35
+1
mah3a
mah3a
تو ۳ سالگی : " مامان ، بابا عاشقتونم"
تو ۱۰ سالگی : " ولم کنین "
تو ۱۶ سالگی : " مامان و بابا همیشه میرن رو اعصابم"
تو ۱۸ سالگی : " باید از این خونه بزنم بیرون"
تو ۲۵ سالگی : " حق با شما بود"
تو ۳۰ سالگی : "میخوام برم خونه پدر و مادرم "
تو ۵۰ سالگی : " نمیخوام پدر و مادرم رو از دست بدم!!!!"
تو ۷۰ هفتاد سالگی : " من حاضرم همه زندگیم رو بدم تا پدر و مادرم الان اینجا باشن ...!
بیاید ازهمین حالا قدر پدرو مادرامونو بدونیم ..
دیدگاه  •   •   •  1390/12/11 - 13:22
+4
sasan pool
sasan pool
ای کاش نیازمندی های روزنامه دست من بود تا توی آگهی هاش می نوشتم به تو نیاز دارم ......‬



حالم بده . . . .

امروز بدتر از دیروز . . . .

هیچکس همراه نیست . . . . تنهای اول
دیدگاه  •   •   •  1390/12/11 - 11:57
+2
☺SAEED☻
☺SAEED☻
تا حالا دقت کردین ما به بانک اعتماد می کنیم و پولامونو می ذاریم اونجا، ولی بانک به ما اعتماد نداره حتی خودکارها رو هم زنجیر کرده
دیدگاه  •   •   •  1390/12/11 - 09:17
+4
reza
reza
در یک غروب زمستانی شیوانا از جاده خارج دهکده به سمت روستا روان بود. در کنار جاده مردی را دید که زخمی روی زمین افتاده است و کنار او چند نفر درحال تماشا و نظاره ایستاده اند. شیوانا به جمعیت نزدیک شد و پرسید: چرا به این مرد کمک نمی کنید؟!؟

جمعیت گفتند: طبق دستور امپراتور هرکس یک فرد زخمی را به درمانگاه ببرد مورد بازپرسی و آزار قرار می گیرد. چرا این دردسر را به جان بخریم. بگذار یک نفر دیگر این کار را انجام دهد. چرا ما آن یک نفر باشیم؟!

شیوانا هیچ نگفت و بلافاصله لباسش را کند و دور مرد زخمی پیچید و او را به دوش خود افکند و پای پیاده به سرعت او را به درمانگاه رساند. اما مرد زخمی جان سالم به در نبرد و ساعتی بعد جان داد. شیوانا غمگین و افسرده کنار درمانگاه نشسته بود که مامورین امپراتور سررسیدند و او را به جرم قتل مرد زخمی به زندان بردند.



شیوانا یکماه در زندان بود تا اینکه مشخص شد بیگناه است و به دستور امپراتور از زندان آزاد شد. روز بعد از آزادی مجددا شیوانا در جاده یک زخمی دیگر را دید. بلافاصله بدون اینکه لحظه ای درنگ کند دوباره لباس خود را کند و دور مرد زخمی انداخت و او را کول کرد تا به
دیدگاه  •   •   •  1390/12/11 - 01:23
+1

تفکیک

جستجو برای
نوع پست توسط در گروه تاریخ