رضا
خوب یادم هست از بهشت که آمدم تنم از نور بود و پر و بالم از نسیم... اما زمین تیره بود و سخت. دامنم به سختی اش گرفت و دستم به تیرگی اش، و من هر روز ذره ذره سخت تر شدم، من سنگ شدم! دیگر نور از من نمی گذرد. حالا تنها یادگاری ام از بهشت، اشک است. نمی بارم چون میترسم بعد از آن، سنگ ریزه ببارم
رضا
وداع مي روم خسته و افسرده و زار سوي منزلگه ويرانه ي خويش به خدا مي برم از شهر شما دل شوريده و ديوانه خويش مي برم ، تا که در آن نقطه دور شستشويش دهم از رنگ نگاه شستشويش دهم از لکه ي عشق زين همه خواهش بيجا و تباه مي برم تا ز تو دورش سازم ز تو اي جلوه ي اميد محال مي برم زنده بگورش سازم تا از اين پس نکند ياد وصال ناله مي لرزد ، مي رقصد اشک آه ، بگذار که بگريزم من از تو ، اي چشمه ي جوشان گناه شايد آن به که بپرهيزم من بخدا غنچه ي شادي بودم دست عشق آمد و از شاخم چيد شعله آه شدم ، صد افسوس که لبم باز بر آن لب نرسيد عاقبت بند سفر پايم بست مي روم ، خنده به لب ، خونين دل مي روم از دل من دست بدار اي اميد عبث بي حاصل .......... فروغ