یافتن پست: #حرف

ronak
ronak
angizeye ina azin kar chie vaqean ???? :O
1 دیدگاه  •   •   •  1390/10/23 - 00:18
+6
مهسا
مهسا
حرفـهـاي بي ســـر و تـــــــه مــن با تـــو شــــروع ميشــــوند و بــــه آه خــتــم
دیدگاه  •   •   •  1390/10/22 - 23:06
+5
amir taha
amir taha
یک دانشجوی عاشق سینه چاک دختر همکلاسیش بود بالاخره یک روزی به خودش جرات داد و به دختر راز دلش رو گفت و از دختره خواستگاری کرد . . . اما دختر خانوم داستان ما عصبانی شد و درخواست پسر رو رد کرد. بعدم پسر رو تهدید کرد که اگر دوباره براش مزاحمت ایجاد کنه، به حراست میگه روزها ازپی هم گذشت و دختره واسه امتحان از پسر داستان ما یک جزوه قرض گرفت و داخلش نوشت " من هم تو رو دوست دارم، من رو ببخش اگر اون روز رنجوندمت "اگر منو بخشیدی بیا و باهام صحبت کن و دیگه ترکم نکن. . . ولی پسر دانشجو هیچوقت دیگه باهاش حرف نزد. . . چهار سال آزگار کذشت و هر دو فارغ التحصیل شدند. اما پسر دیگه طرف دختره نرفت.!! . . نتیجه اخلاقی این ماجرا. . . . . . . . . . . . . پسرهای دانشجو هیچوقت لای کتاب ها و جزوه هاشون رو باز نمیکنند.!!به بخت خود پشت نکنید و جواب بله رو همون اول بدید !!‬
دیدگاه  •   •   •  1390/10/22 - 21:16
+5
تنها
تنها
نااااااااااااااااااااااااااازی{-26-}
6 دیدگاه  •   •   •  1390/10/22 - 19:55
+3
رضا
رضا
زیادی خوبی كردم رفتی نموندی با ما آخر خط رسیده دوسم نداری حالا *** با رقیبم نشستی گفتی همین كه هستی رفتی و بی تفاوت دل منو شكستی ***** یه روزی بر میگردی وقتی كه خیلی دیره خیال میكردی قلبم بدون تو میمیره ***** خیال میكردی هیچوقت دست تو رونمیشه بازی دیگه تمومه برو واسه همیشه **** دلم گرفته از تو از عاشقی حرف نزن آخر قصه ما نه تو میمونی نه من
دیدگاه  •   •   •  1390/10/22 - 18:45
+3
مهسا
مهسا
ان قدر حرف در دلم مانده که در دهانم گره می خورند و لبهایم را به هم می دوزند و تو خیال میکنی مرا با تو حرفی نیست !
دیدگاه  •   •   •  1390/10/22 - 17:45
+5
amir taha
amir taha
اشتم با پدرم جدول حل میکردم که گفتم : پدر نوشته دوست, عشق , محبت و چهار حرفیه... اتفاقا" دو حرف اولشم در اومده بود , یعنی ب و الف یه دفعه پدرم گفت فهمیدم عزیزم میشه بابا با اینکه میدونستم بابا میشه ولی بهش گفتم نه اشتباهه گفت ببین اگه بنویسی بابا عمودیشم در میاد ... ... ... ... ... تو چشام اشک جمع شده بود و گفتم میدونم میشه بابا ولی ... اینجا نوشته چهار حرفی، ولی تو که حرف نداری ... سلامتي و شادي همه پدرا كه سايشون بالا سرمونه و آرامش روح پدرايي كه ما رو تنها گذاشتن و رفتن.....‬
دیدگاه  •   •   •  1390/10/22 - 14:53
+3
sasan pool
sasan pool
من تصمیم گرفتم شغلمو عوض کنم.الان من 8 ساله که پیر هن مشکی میپوشم.چند وقت پیش رفته بودم بیرون دم خونه ما یک دارو خونه بود که بسته بود به علت فوت پدر طرف خلاصه کسبه آمده بودن مغازه طرف باز کن من هم داشتم با موبایلم حرف میزدم اون بغل وایساده بودم مغازه این و که باز کردن همه آمدن به من تسلیت گفتن فکر کردن من فامیل طرفم تصمیم گرفتام برم توی بهشت زهرا پول بگیرم توی مراسماشون شرکت کنم.
دیدگاه  •   •   •  1390/10/22 - 10:45
+3
sasan pool
sasan pool
الان از بیمارستان برگشتم.رفتم زیر سرم آمپول قرص این حرفها مثل اینکه خدا بخواد داره بوی الرحمان من میاد خوبه دیگه.
3 دیدگاه  •   •   •  1390/10/22 - 09:44
+2
ronak
ronak
از صبح تا حالا حالم خوش نیست. بزن فاتحه قشنگ ه رو
1 دیدگاه  •   •   •  1390/10/22 - 00:12
+7

تفکیک

جستجو برای
نوع پست توسط در گروه تاریخ